سلام.حال بروبکس بازدید کننده چطوره؟؟![]()
اومدم بگم امروز تو مدرسه چه گذشت بر ما (اوه اوه چه کتابی
)یه جورایی خاطره اس به هر حال
:امروز قرار بود امتحان دینی داشته باشیم.دیشب نشسته بودم برای اولین بار مثل آدم درس خونده بودم!تا ساعت 1 شب بیدار مونده بودم و مثل یک دانش آموز وظیفه شناس خر زده بودم!
خلاصه هیچی!پاشدیم رفتیم سر جلسه.بعد از یه ربع اومدن میگن پاشید نمیخواد امتحان بدید بخشنامه اومده که از اول بهمن کلا" دوباره امتحانا شروع شه!!!!!!
(اینم عاقبت خر زدن.اصلا" خرخونی به من نیومده!
)خلاصه دست از پا درازتر
خلاصه گلاره هم گفت بله تصحیح کردم گفت بخون ببینم چی نوشتی!خوند ولی اشتباه بود به بچه ها با یه حالت مسخره ای گفت
:eeee؟؟ما اینو خوندیم تو کلاس؟؟ (گلاره هم از اوناست که اصلا" نمیتونه جواب معلم رو نده)گلاره هم بهش گفت:خب خانوم من یه لحظه با نیلوفر حرف زدم قبلش که داشتم کارمو میکردم.شما اصلا" از قصد منتظرین که من یه کاری بکنم بعد به من گیر بدین وگرنه من قبل این سوال همرو درست نوشتم چون کاملا" حواسم بود و یه کلمه هم جا ننداختم.میخواید بخونم براتون اصلا"؟؟معلممون دیگه دید به گلاره خیلی برخورده اگه یه کلمه دیگه حرف بزنه گلاره میاد میزندش گفت:خیله خب.امیدوارم همینجوری باشه
!تا آخر اون زنگ دیگه به گلاره گیر نداد! (ایول
)بعد از زبان یه تک زنگ فارسی داشتیم
:طبق معمول همه تو کلاس داشتن رژه میرفتن که معلم اومد تو!من و گلاره هم بدو بدو چپیدیم تو نیمکت و سر همین بود که من پام برای 5 دقیقه درد میکرد.چون پام محکم خورد به این میله هایی که نیمکت رو سرپا نگه میدارن!بعدشم که پام گیر کرد با مغز افتادم رو کیفم ولی به لطف کیفم که نرم بود هیچی نشدم!هیه!گفتم یه تک زنگ داشتیم یعنی 45 دقیقه توی 30 دقیقه اش حدودا" 5 بار معلم به من و گلاره تذکر داد که خفه شیم! (البته محترمانه تر) یکی از بچه های کلاس که اسمش حنانه اس ماشاالله هزار ماشاالله خیلی وراج تشریف داره به اونم خیلی گیر داده بود تا اون موقع!خلاصه دید حنانه با بغل دستیش خیلی داره حرف میزنه گفت:جشنوند (فامیلی حنانه) بیا اینجا بشین (به میز ما اشاره کرد) خلاصه حنانه اومد پیش ما نشست و گفت:اینکه بدتر شد
!خلاصه حالا من و گلاره و حنانه ترکونده بودیم کلاسو!نیمکت روبرویی ما هم شعف و ماندانا نشسته بودن که اونام اهل خنده ان!حالا از اونور شعف هی مسخره بازی درمیاره ما میخندیم!خلاصه همینجوری هی خندیدیم خندیدیم خندیدیم تا اینکه یهو معلممون دید من از خنده دارم غش میکنم حنانه و گلاره هم دارن با هم حرف میزنن!!!!!!همین این صحنه رو دید داد زد:میز شما از جلسه ی بعد نمیاد سر کلاس!نماینده ی کلاس؟؟
شعف نماینده ی کلاسه پا شد گفت بله؟؟معلممون گفت دفعه ی بعد این 3 تا رو راه نمیدی سر کلاس!حالا زنگ فارسی تموم شده!من و گلاره و حنانه
به شعف میگیم:شعف ما رو راه ندیا.قربون دستت
!شعف:من خودمم باهاتون میام
!من:واااااااای فکر کن سه روزم فارسی داریم.ایول
!گلاره:من که جدی جدی قصد کلاس رفتن ندارم فقط میترسم بگه چه پروان اینا.از خداشون بوده
!من:خب به شعف میگیم اگه پرسید چرا نیومدن بگه خواستن بیان راهشون ندادم چون اوندفعه خودتون گفتین نیان سر کلاس!درضمن مگه از خدامون نبوده؟؟
گلاره:اینم حرفیه
!خلاصه زنگ تفریحم تموم شد و زنگ دینی بود!یه نفر اومده بود برامون دعای زیارت عاشورا رو خوند ما هم تا تونستیم مسخره بازی درآوردیم حالا طرف معلم دینی هم هست اعصابش هی داغون میشه وقتی ما مسخره بازی در میاریم.خلاصه دعا تموم شد حالا معلم دینیمون واستاده به نصیحت کردن و تیکه انداختن
:بچه ها خسته نباشید امیدوارم دعاهای خالصانه ای که کردین مستجاب بشه چون دیدم واقعا" همتون دل شکسته بودید و داشتید از ته دل دعا می کردید
!!!!!ما مرده بودیم از تیکه ی این بعد گفت
:ولی به نظر من یه ذره اگه فضا روحانی تر بود بهتر بود.جون اصلا" تو ماه محرم خنده اکراه داره ولی من بعضی ها رو دیدم که داشتن از خنده ریسه میرفتن.یعنی اصلا" واقعا" داشتن غش میکردن از خنده!به هر حال میدونم که دل شماها پاکه بدون اینکه هیچ تردیدی به دلم راه بدم اینو میگم.مطمئنم!ولی این خانوم خوبه حالا ترجمه کرد بعضی از جاهای این دعا رو!شنیدین که میگفت لعنت بر کسانی که خنده بر این حادثه کردند و شادی کردند برای این موضوع!!!!!!حالا کتاباتونو باز کنید
!کتابامونو باز کردیم
!درس داد ولی یه مشکلی بود که داشت کم کم باعث میشد از سر این کلاسم همگی بیرون بشیم ولی این دفعه دیگه همه!جمیعا"!معلممون داشت درس میداد بعد هی دستشو تکون میداد هی با دستش حرکاتو نشون میداد ما هم هی میزدیم زیر خنده ولی یه جایی بود میخواست بگه رفتن فلان جا دستشو عین این وحید توی 4خونه بود؟؟اوتحوری کرد!ما دیگه مرررردیم از خنده
!دیگه هیچی تا آخر زنگ همینجوری این دستشو حرکت میداد ما میترکیدیم!تموم شد.هه!چه مسخره.نه؟؟
پ.ن:بابت همین ماه محرم و قضیه ی عاشورا و تاسوعا و امام حسین و اینا تسلیت میگم
پ.ن2:به نظر شما من چرا بلد نبودم درست تسلیت بگم؟؟
پن3:خب دیگه من رفتم.بای
!چند وقته می خوام از خاطرات خودم آپ کنم ولی حوصله ی فکر کردن نداشتم.آخه میدونین؟؟اخیرا" یه اردوی ۵ روزه به مشهد رفتم میخواستم اونو بنویسم ولی چون اردوی طولانیی بود حوصله نداشتم!حالا شاید بنویسم!معلوم نیست.ولی یه ذره با خودم فکر کردم دیدم این وبلاگ چه وبلاگی شده!تو این چند روزه وبلاگ خودمو چند بار خوندم.با خودم فکر کردم یا باید اسباب کشی کنم و برم از این وبلاگم یا اینکه حداقل یه چند تا خاطره بذارم توش!نا سلامتی این وبلاگ از اسمش معلومه که جای دفتر خاطرات منه!خلاصه اصلا" خوشم نیومد از وبلاگم گرچه تک تک آپام از ته قلبم بود و با اینکه بیشترشون کپی بود حرف دلم بود!تصمیم گرفتم تا میتونم توش خاطره بذارم!
بازم خاطره ها شروع شد:
روز تولد دوستم بود قرار بود همین تو مدرسه یه تولد کوچولو بگیره.زنگ یکی از معلملمونو گرفته بودیم که تولد باشه به جاش!خلاصه تولد و بزن و بکوب و ...
یهو یکی از دوستای دیگمون که اسمش مریم بود فکرکرد خیلی لاغره و فرتی پرید رو میز ما!جاتون خالی نیمکت درجا به دو نیم تقسیم شد اونم از وسط ولی دو طرفش کنده نشد و فقط وسطش قاچ خورده بود!حالا ما از فرداش شروع کردیم...
برای اینکه میز درست وایسته کیفامونو میذاشتیم زیر نیمکت.همین معلم میومد طرف نیمکت ما همین دستشو میذاشت رو میز ما سری کیف وسطی رو میکشیدیم بیرون معلم بیچاره هم تا آرنج میرفت تو میز و ... کلاس منفجر میشد از خنده ی بچه ها ![]()
حالا معلم نه تنها اعصابش داغونه بلکه باید سه ساعت وایسته تا خنده ی بچه ها تموم بشه و دوباره شروع کنه به ادامه ی درس!
خلاصه از زنگ بعدش هی مدیر اومد گفت میخواید نیمکتتونو عوض کنیم؟؟ما میگفتیم:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!اصـــــــــــــــــــــــــــــــلا"!ما راحتیم به خدا!زحمت نکشید!
خلاصه ۲ روز گذشت و دیدن نخیر!ماها آدم بشو نیستیم گفتن بیاید رو صندلی تکی بشینید تا یه دونه نیمکت براتون بخریم!
حالا ما ورداشتیم صندلی تکیامونو بردیم آخر کلاس و با نیمکتای آخر کلاس گذاشتیم رو سرمون!خلاصه ۳ روز شد و دیدن ما به هیچ صراطی مستقیم نیستیم!سر روز چهارم رفتن و یه نیمکت خیلی خیلی از جنس خوب و MDF برامون گرفتن که نکنه دوباره بشکنه ![]()
![]()
این قضیه گذشت!
تا اینکه یه روز کلاس ما شده بود عیـــــــــن ماشین آشغالی!خلاصه دیگه اومدن دعوامون کردن و گفتن خدمتکار مدرسه چه گناهی کرده و این حرفا.بچه هام هی پا میشدن و یکی یکی اعتراض میکردن و پررو بازی در میاوردن (البته منکه بچه ی خوبیم از این کارا نمیکنم
اااااااااااااااصلا"!به هیچ عنوان
)خلاصه دیدیم ناظممون گفت:اگه جمع نکنید در رو میبندم و قفل میکنم و نمیذارم برید خونه تا اینجا رو تمیز کنید!یهو دیدیم ماندانا از اون پشت گفت:
خب ما که نیمکت نیلوفرینا رو شیکستیم خب در رو هم میشکونیم!
کلاس از منفجر شدنم بالاتر زد.دیگه همه غش کرده بودن از خنده!![]()
خلاصه جارو دادن دست ما و گفتن تمیز کنین!حالا ما رو میگی؟؟قیافه مون این بود=>
خلاصه بعد از چند ثانیه فهمیدیم مثل اینکه اوضاع جدیه و واقعا" باید خودمون تمیز کنیم.خلاصه مثل خدمتکارا تمیز کردیم و زنگ خورد و رفتیم خونه ولی خدایی خیلی خندیدیم اون روز و برامون خاطره ی جالبی شد!
پ.ن:صفحه ی چت انتهای وبلاگ!




