تبليغاتX
و اینک , آخر دنيا

و اینک , آخر دنيا

برای اینکه راه درست رو برم , لازم نیست ثابت کنم راه تو اشتباهه!
اردوی مشهد-قسمت 2

خلاصه وسایلامونو که قبلش جمع کرده بودیمو برداشتیم و راه افتادیم و رفتیم سمت اتوبوس و رسیدیم هتل!همه خب منتظر بودن ببینن هتل تمیزه؟؟مجهزه؟؟چه جوریه؟؟رفتیم تو دیدیم ایول لابی که خیلی خوب و تمیزه یه ذره امیدوار شدیم!خلاصه همه نشستن که استراحت کنن تا معاونمون با پذیرش اونجا صحبت کنه ببینه کی کجا باید بره و اینا بعد از 5 دقیقه گفتن هرکی زودتر بگه اتاق بهتری براش گیر میاد!خلاصه ما گروه دوم گفتیم و رفتیم تو یه اتاق خیلی توپ!5 نفرمونم با هم تو یه اتاق!رفتیم لباسامونو عوض کردیم و همه کارمونو کردیم و حتی لحاف تختمون رو هم کشیدیم که زنگ در خورد باز کردیم دیدیم یه آقائه که مسئول اونجا بود میگه ببخشید معلما جاشون کمه باید اتاق رو تعویض کنین.خلاصه 7 نفر از بچه هامون رفتن جای ماها و من و گلاره و گلشید هم رفتیم یه اتاق 3 نفره ی دیگه مریم هم رفت تو یه اتاقی که اصلا" از بچه های اون کلاس بودن و حنانه هم رفت یه اتاق دیگه که اتفاقا" از یکی از بچه های اونجا حالش به هم میخورد.خلاصه من و گلاره و گلشید رفتیم تو اون اتاق 3 نفره هه جا به جا شدیم که برای من sms اومد خوندم دیدم حنانه اس که گفته من اینجا با اینا حال نمیکنم.بیام پیش شما؟؟منم براش فرستادم که بیا!اومد و تا ساعت 3 شب یا هم هر و کر راه انداخته بودیم که گلشید و گلاره گفتن ما خوابمون میاد ساعت 4مارو بیدار کن.گفتم باشه از ترفند یاسمن استفاده میکنم (یاسمن اسم خواهرمه) گفتن ترفند یاسمن چیه؟؟گفتم امتحان میشه روتون حالا اونام که خوابشون میومد دیگه دنبالشو نگرفتن و گفتن باشه!خلاصه من و حنانه دوباره نشستیم به حرف زدن!خلاصه ساعت دقیقا" 4شد و من شروع کردم.گلاره گلاره گلاره گلاره گلاره گلاره گلاره گلشید گلشید گلشید گلشید گلشید گلشید آهاااااااااااای با شمام.پاشید.ساعت 4ه!

گلاره:خفه شو.خوابم میاد!

من:غلط کردی.بااااااید پاشی!گلشید گلشید گلشید گلشید!!!!گلاره گلاره گلاره!

دیدم گلشید اصلا" انگار نمیشنوه گلاره هم پانمیشه فقط جواب میده!خلاصه بالش گلشید رو یهو از زیر سرش کشیدم زدم تو سرش.مرررررررررررررد!گفت ااااااااااااه بذار بخوابم م م م م م م م!گفتم نمیشه عزیزم خودت گفتی آخه.من رو حرف تو حرف نمیزنم.خودت که میدونی!گفت غلط کردم.گفتم بیخیال کاریه که دیگه کردی.حالا پاشو! حالا پامو گذاشتم رو شیکمش هی میپرم (یه لنگه پاموها) برای گلاره هم اینکارو کردم که دیگه از رو رفت و پاشد رفت دستشویی که دست و صورتشو بشوره!ولی گلشید پررو هنوزم خوابیده بود!دوباره بالش رو کوبوندم رو صورتش پتو رو هم از روش کشیدم اینور!دیگه پاشد گفت نیلووووفر بذار بخوابم.گفتم من که کاری نمیکنم.گفت ایول پس بذار بخوابم گفتم باشه بعد همینجور که داشتم حرف میزدم دوباره بالشو کشیدم از سرش اینور و وقتی داشتم میزدم تو سرش با بالش گفتم:عزیزززززم!پاشد.حالا دنبال من میکنه که بزنه منو منم هی درمیرم هی هم فحش میده گفتم این حرفا چیه خانمم؟؟از خانم متشخصی مثل شما بعیده گفت متشخص بخوره تو سرت کثافت! گفتم eeeeeeeee گفتم کوووفت حرف نزن!منم هی میخندیدم گفت نخند د د د د د د د د د د د !گفتم تو داد نزن منم نمیخندم!

حالا فکر کنید گلشید داد میزنه اینارو میگه منم بلند بلند میخندیدم اتاق بغل دستیمونم از مدرسه ی ما نبود و خانواده بودن!!!!!!

همینجوری داشتیم کل کل میکردیم که دیدیم یکی از اتاق بغل دستی با تمام وجود داره میکوبه به دیوار!گلاره گفت:یعنی خفه شید!گفتیم خودمون فهمیدیم!خلاصه هیچی گلشید و گلاره گرفتن دوباره خوابیدن ن ن ن ن ن ن ن ن!من و حنانه هم گرفتیم خوابیدیم!حنانه جای من خوابید.پررروو!خلاصه منم ساعت 6:30 خوابیدم ساعت 7 هم بیدار شدم.

یعنی یه خواب کامل شبانه داشتم!

روز دوم:

ساعت 7:10 دقیقه معاونمون اومد در رو زد رفتم باز کردم گفت بچه هارو بیدار کن ساعت 7:30 بیاید صبحونه بخوریم گفتم باشه.چشم!خلاصه این دفعه با یه گلاره / گلشید / حنانه گفتنم از ترسشون پریدن که مثلا" من از ترفندای یاسمن دیگه استفاده نکنم!خلاصه ساعت 7:30 رفتیم صبحونه خوردیم.بعد گفتن بریم حرم گفتیم بریم!وضو هم نداشتیم.گفتیم لابد اونجا میشه وضو گرفت دیگه.رفتیم و 5 نفر 5 نفر بردنمون دم ضریح.گلاره و مریم دستشون به ضریح خورد ولی من و گلشید و حنانه نه!انقدررررر گفته بودن براشون دعا کنم که اصلا" وقت نشد برای خودم دعا کنم به خاطر همین وقتی یه جایی نشستیم برای خودمم دعا کردم بعدشم که من و گلشید و گلاره دعای امام ضا بود فکر کنم نمیدونم خلاصه اونو خوندیم بعدشم دعا کردم و خلاصه رفتیم از حرم بیرون و رفتیم طرف هتل خلاصه رسیدیم و یه ناهاری خوردیم.جوجه کباب بود.خوب بود ولی مشکلش این بود که گوجه نداشت!به گارسونش گفتم ببخشید برای همه گوچه نداره؟؟گفت گوجه ه ه ه ه ه؟؟

همچین گفت انگار تا حالا اسم گوجه هم به گوشش نخورده بوده!!!!!!

گفتم خب بله گوجه!

گفت نه متاسفانه!

خلاصه خوردیم و رفتیم تو اتاقمون یه ذره استراحت کنیم و دوباره ساعت 4:30 اومدن گفتن برای ساعت 5 آماده باشید میخوایم بریم الماس شرق (یکی از پاساژای مشهد) خلاصه ساعت 5 آماده بودیم و رفتیم الماس شرق و از همون اولش من میگفتم بچه ها اینجام اصولا" باید یه بستنی بسکین رابین یا ice pack داشته باشه بگردین دنبال یه همچین جایی! (از همون اولم فکر شیکم بودم) خلاصه همینجور که داشتیم فروشگاهای دیگه رو میدیدم یهو یه بسکین رابین دیدم گفتم بچه ها بریم اونجا رفتیم و 3 تا بستنی گرفتیم و خوردیم و نوش جان که شد من دیگه خیالم از بابت بستنی راحت شد ولی هرچی نگاه میکردم هیچی خوشم نمیومد اونجا یه فواره داشت اونو دیدیم بعد گفتن بریم آسانسور سوار شیم که فواره هه رو بهتر ببینیم خلاصه سوار آسناسور شدیم و یه جاییش بود که فواره هه یهو تا سقف 5 طبقه میره و میره خییییییلی بالا و میخوره به یه گوی!خلاصه اینو که دیدیم هممون عین این فواره ندیده ها گفتیم aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa بعدشم خودمون برای یه همچین عکس العملی که نشون دادیم کلی خندیدیم.بعدشم رفتیم سمت پروما.اونجا گلاره گفت نیلو تو سلیقه ات خوبه بیا یه شالگردن برای من انتخاب کن.خلاصه یه دونه انتخاب کردم و 2 هزار تومن هم از فروشنده تخفیف گرفتیم و اومدیم بیرون.بعد رفتیم پاستیل بخریم.از همینایی که کیلو کیلوئه.خلاصه یکی از معلممامون یه عااالمه ریخت ریخت ریخت هی بچه ها میومدن میگفتن خانوم خیلی پولش میشه ها میگفت اشکال نداره خلاصه رفت حساب کنه.انگار همه حواسشون بود ببینن این چند میشه قیمتش؟؟یهو گفت 18 هزار تومن.کفش بریییید.یه لحظه مکث کرد بعد گفت میشه کم کنم؟؟یارو گفت نه خلاصه پولشو داد و عین این افسرده ها اومد اینور.هی هم میگفت نه میدونستم میدونستم که مثلا" ضایع نشه.هیچی هم نخریدیم و رفتیم هتل.شام خوردیم.یادم نمیاد شام چی بود!ولی فکر کنم قیمه بود.اون شب کلی هم من هم گلاره و هم گلشید و حنانه و مریم غر زدیم!!!!چون زیاد اونروز خوش نگذشت اگرم تا اونموقع خوش گذشته بود با اونهمه غری که زدیم به باد فنا رفت هممونم ناراحت بودیم به خاطر همین تقریبا" زود یعنی ساعت 2 خوابیدیم!

 

پ.ن:ببخشید که انقدر زیاده ولی فکر نمیکنم خسته کننده باشه!نه؟؟

پ.ن۲:روز ولنتاین رو به همه ی عاشقا تبریک میگم!

valentine

بای!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت9:12 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
اردوی مشهد-قسمت 1

سلام.خوبین؟؟چطورین؟؟چه خبرا؟؟

 

من که خبرم اینه که حالم خوب شد!!دوبار ه هم میخوام خاطره بذارم!

بهتون قبلا" گفته بودم شاید خاطره ی اردوی مشهدمون رو براتون بذارمااا...الآن اومدم که اونو بذارم   

دیگه حاشیه نمیرم میرم سریع سر اصل مطلب:

روز اول:

صبح از خواب بیدار شدم اونیفرم مدرسه رو پوشیدم یه دونه کوله با یه ساک هم بسته بودم از روز قبل.ساک و کوله رو برداشتم و سوار ماشین شدم.حالا مامانم هی سفارش میکنه:اونجا سنگین باشی ها از این حرکات جلف در نیاری جلو معلما (چشم) – یادت نره شب میخواستی بخوابی تو قطار کاپشنتو بپوش اگه پتو ندادن (باشه) – اونجا چیزی جا نذاری هاااا (باشه.حواسم هست) – راستی دیشب با مامان بزرگت خدافظی نکردی زشته بدون خدافظی از اونا بری الآنم خوابن حتما" ساعت 9 یه زنگ بهشون بزن.یادت نره هاااااا (چشم.حتما") – شب انجا زود بخوابینا.نشینین با هم حرف بزنین یا مثلا" ورق یا بازی کنین (چششششششم)

خلاصه یه عالمه سفارش منم که به همشون گوش کردم و همه رو هم عملی کردم (هییییچ کودوم عملی نشد مخصوصا" آخریه.فقط به مامان بزرگم زنگ زدم و چیزی جا نذاشتم!)

خلاااااصه رسیدیم راه آهن.بچه هامون اومده بودن دو تا دوستای صمیمی منم که اسمشون گلاره و گلشیده هم تا اونموقع رسیده بودن.خلاصه با گلاره و گلشید سلام و احوالپرسی کردم و مامان اونام یه عالمه سفارش کردن که مثلا" حواسمون باشه که گلشید میخواست بیاد چیزی جا نذاره (آخه گلشید همیشه همه چی رو جا میذاره تو هتل برمیگرده)یه عالمه ام اینو و اون سفارش کردن که براشون دعا کنیم!خواهر گلشید هم گفت گفت براش دعا کنیم.گفتیم باشه حتما".گفت آره اونجا گل که دیدید یاد من بیفتید برام دعا کنید.گفتیم باشه!خلاصه هیچی دیگه بعد از نیم ساعت رفتیم که سوار قطار شیم.من کیفم سبک تر بود ولی بندش مشکل داشت کیف گلشید سنگین تر بود ولی بندش میزان بود خلاصه کیفامونو عوض کردیم (تو کیف من خوراکی بود) خلاصه هیچی اومدیم سوار شیم گفتن من و گلاره تو یه کوپه ایم ولی گلشید کلا" یه واگن دیگست.وقتم نداشتیم که تصمیم بگیریم چی کنیم خلاصه گلشید رفت یه واگن دیگه و من و گلاره رفتیم تو کوپه ی خودمون!!!!!!گلاره برای گلشید sms زد که کجایی؟؟چی شد؟؟جور کن بیای پیش ما!گلشید هم فرستاد الآن میام پیشتون.من تو کوپه ی یگانه اینام به مهوین بگو جاشو با من عوض کنه که من بیام پیش شما مهوین بیاد پیش یگانه اینا (یگانه و مهوین دوست صمیمین) حالا این وسط من براش sms زدم گلشید مواظب خوراکی های من باش!اونم زد نگران نباش الآن میام پیشتون با هم دیگه دخل خوراکیاتو درمیاریم!حلاصه به مهوین گفتیم اونم از خدا خواسته قبول کرد و جاهاشونو با هم عوض کردن! حالا تو کوپه 5 نفر بودیم! من و گلاره و گلشید و حنانه و مریم! خلاصه اولاش همه سرشون تو لاک خودشون بود تا اینکه گلشید mp4 مریم رو گرفت که آهنگاشو گوش کنه!یه آهنگ از beyonce و shakira داشت به نام beautiful liar گفت بچه ها بیاید شمام گوش کنید خلاصه گذاشت رو speaker و گوش کردیم و پاشدیم باهاش رقصیدیم! خلاااااااااصه ه ه ه ه جونم براتون بگه!!!!!!!!!داشتیم میرقصیدیم که یهو دیدیم 4 تا از بچه ها عین گله اومدن تو کوپه ی ما!

-مهمون نمیخواین؟؟

-نه!

-ولی ما میخوایم مهمون شیم!

-عجب پررو!!!

-خب دیگه!چی کار میکردین؟؟

-میرقصیدیم!

-خب ادامه بدین!

-والا جا نیست ما برقصیم! (فکر 9 نفر تو کوپه ی 6 نفره!!!!!!)

-ببخشید ما مزاحم شدیما.آخه تو کوپه ی ما بچه ها خوب نیستن.شهرزاد هی حرفایی میزنه که ما خوشمون نمیاد!!!!

-ااااوو!چه باکلاس!ببخشین که باب میل شما حرف نمیزنه!!!!

خلاصه خندیدن و یه ذره باهم گپ زدیم و بعدش رفتن و ما هم یه نفس راحتی کشیدیم!

بعد از 2 دقیقه دوباره اومدن ن ن ن ن ن ن!ما دیگه میخواستیم گریه کنیم!
-شما خودتون کوپه ندارین؟؟

-چرا.ولی شماها خیلی باحالین!

-قربانت!

بازم یه کم دیگه گپ زدیم و تشریف نازنینشونو بردن ما هم دیگه در کوپه رو قفل کردیم که کسی نیاد!

بعد دوباره پاشدیم یه کم رقصیدیم و اینا!

بعد من به مریم گفتم ساعت چنده؟؟گفت 3 گفتم کی میرسیم؟؟گفت 1 شب!

گفتم ای باباااااااا! چقدر دیر میگذره!خدا کنه هتلش تمیز باشه.من که شخصا" اگه کثیف باشه یا توالت فرنگی داشته باشه تا 5 روز دیگه دستشویی نمیرم!بچه هام همه تایید کردن!بعد گفتیم بیکاریم بگیم یکی از معلما (خانوم سلطانی-معلم ادبیات) رو بگیم بیاد تو کوپه یه ذره پاچه خواری کنیم که نمره ی فارسیمونو خوب بده!اومد و خلاصه یه عالمه گپ زدیم و آخرشم که میخواست بره با اینکه از خداااامون بود که بره گفتیم خانوووووم بودید حالا.گفت نه دیگه برم!ماهام تو دلمون گفتیم خب زودتر میرفتی دیگه.خوش اومدی.خدافظ! خلاصه تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه بالاخره ساعت 1:30 رسیدیم!خلاصه وسایلامونو که قبلش جمع کرده بودیمو برداشتیم و راه افتادیم و رفتیم سمت اتوبوس و رسیدیم هتل!

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت3:44 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
دیپزل
باز غم تو دلم نشست...

بازم هوای وبلاگم شرجی و خفه کننده شد با همین یه آپ...

اگه هر روز مثل امروز بشم و دپرس باشم تو این وبلاگ خیلی چیزا تغییر میکنه...

از قالبم معلومه که قبلنا اینجا چه فضایی داشته...

سرد و بی روح و پر از غم و غصه...

درد و دلامو مینوشتم توش...الآنم همینجوری شده...

البته قبلنا عاشق بودم که غم و غصه هام زیاد بود...

ولی الآن دیگه عاشق نیستم...

نمیگم از عشق از دست رفتم خیلی ضربه خوردم...نه!

یه ذره هم ضربه نخوردم!چون اصولا" آدم بی احساسیم!

خودمم فکر نمیکردم روزی که این خبرو بهم بدن که عشقت تنهات گذاشته بگم:باشه!اگه اون بتونه چرا من نتونم؟؟

دوستم خیلی بیشتر از من ناراحت شد قشنگ یادمه!زنگ زد گفت نیلو  یه چیزی بگم قول میدی سکته نکنی؟؟گفتم بگو!!بعد یه متنی رو خوند گفتم خب؟؟گفت اینو ... فرستاده گفته بهت بگم که جدیه و دیگه نمیخواد ادامه بده.......چند ثانیه سکوت و بعدش دقیقا" همین جمله ای رو گفتم چند خط بالاتر نوشتم و گفتم....

نمیگم الآن ازش متنفرم یا حتی ازش بدم میاد ولی برام مثل آدمای دیگس...

خیلی برای خودمم باور نکردنیه...

دختر به این بیخیالی و بی احساسی...!

البته همیشه اینجوری نیستماا...بعضی موقع هام احساسم می گله (یعنی گل میکنه)

وای خدای من چقدر آروم میشم وقتی حرفامو اینجا میزنم... 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت6:3 PMتوسط A Girl Who Can Rock |