تبليغاتX
و اینک , آخر دنيا

و اینک , آخر دنيا

برای اینکه راه درست رو برم , لازم نیست ثابت کنم راه تو اشتباهه!
اردوی مشهد-قسمت 4

روز چهارم:

 

طبق معمول خانوم حسینی خررررر اومد ما رو از خواب ناز بیدار کرد.یکی نیست بهش بگه بابا اسسسکل ما خوابمون میاد صبحونم عادت نداریم هیچکودوم بخوریم چرا مارو از خواب بیدار میکنی؟؟ااااااه!به جون خودم من میرفتم هر روز پایین صبحونه چی میخوردم؟؟یه لیوان آب پرتقال وگرنه چایی و تخم مرغ و کره و مربا اینا اصلا" عادت ندارم که بخورم حالا این دو روزه آخر یاد گرفته بودیم یه بسته های بای با خودمون میبردیم پایین با آب پرتقال میخوردیم...

بعد از صرف صبحونه ای کامل (اونروز آب پرتقال هم نداشتن.منم گفتم های بای بدون آب پرتقال بخورم دهنم خشک میشه تشنم میشه نخوردم.هییییییچی نخوردم.به زور فقط بیدارم کردن رفتم پایین.ای تو روحت حسینی) طبق معمول رفتیم حرم و بعدش که میخواستیم بریم هتل یه عالمه علاف شدیم!!!!!!!!مگه مینی بوس هتل میووووووومد؟؟قندیل بستیم تا بیاد.انقدر یخ بود که اونجا روی این آهنگه سروش هیچکس هست؟؟ (اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش) اگر رپ باز باشید میفهمید کودومو میگم.خلاصه رو اون یه شعر ساختیم تا بیاد مینی بوس:

اینجا مشهده لعنتی شوخی نیستش خبری از هوای گرم و شرجی نیستش اینجا شال بیار تا که نابود نشی اینجا نصف گرمایین نصف وحشی اختلافات دما اینجا بیداد میکنه جسم مردم زخمی و بیمار میکنه...

خلاصه تا اینجا ساختیم که مینی بوس تشریف فرما شدند و آهنگ نصفه کاره موند.خلاصه ما هم اسکیموهامونو ورداشتیم رفتیم تو مینی بوس 2 تا مینی بوس بودن که بچه ها هرکودوم رفتن تو یکیش!بعد از چند دقیقه دیدیم گوشی شادی زنگ خورد:

شادی:بله؟؟

خانوم سلطانی (با عصبانیت تماااام):سلام.کجایین شماها؟؟ما تو مغازه ایم!مارو قال میذارید میرید؟؟

 

بعد قطع شد.شادی خدا رو شکر میکرد که قطع شد از ترس عصبانیت سلطانی داشت سکته میکرد بیچاره.آخه این معلممونم همیچن جوووووشیه که خدا میدونه.

 

بعد شادی به خانوم حسینی گفت سلطانی و هدیه جا موندن.آخه ما تا اون روز زعفران نگرفته بودیم بعد اینا فداکاری کرده بودن گفته بودن تا مینی بوس میاد ما هم میریم برای همه زعفران میگیریم.

 

خانوم حسینی از خنده داشت غششششش میکرد!!!!!!!!!!یعنی واقعا" جدی جدی باید یکی جمعش میکرد!

آخه خدایی فکر کن معلم جا بمونه دیگه از دانش آموز چه انتظاری دارید؟؟

 

 

بعد دیگه نفهمیدم چه جوری اومدن اونا.خلاصه رسیدیم هتل تقریبا" ساعت 2 بود گفتن یه کم استراحت کنین میخوایم ساعت 5 بریم زیست خاور (یه پاساژ دیگه تو مشهد) ما هم یه ذره استراحت کردیم و تو سر و کله ی هم زدیم تا ساعت 5 شد.اومدم یه چیزی سرم کنم گفتم سرده کلاه بزارم بعد گفتم نکنه حسینی گیر بده بگه یعنی چی کلاه سرت کردی؟؟گفتم مقنعه سرم کنم کلاهمم سرم کنم بعد گفتم گور پدر حسینی.خلاصه مانتوی بیرون شلوار جین شالگردن کلاه مقنعه و روسری و شال هم سرم نکردم.کلا" اونروز خیلی بد در اومدم.البته بیشتر بچه ها مانتوی بیرونشو پوشیده بودن با شلوار جین ولی هیچکی فقط کلاه نذاشته بود.دیگه دلمو زدم به دریا دیگه.خدا رو شکر حسینی بهم گیر نداد!رفتیم زیست خاور.آخرررررررر خنده بوووووووووووود.دوباره ولمون کردن گفتن ساعت 7 اینجا جلوی در خروجی باشید ما هم گفتیم باشه! من و گلاره و گلشید و حنانه و مریم با هم رفتیم.یه مغازه ای چشم حنانه و مریم رو گرفت رفتن تو ما گفتیم ما میریم گفتن باشه رفتیم اونور بعد دوباره حنه به ما ملحق شد بعد گلاره و حنانه رفتن تو یه فروشگاه من و گلشید خوشمون نیومد اومدیم بریم یه جایی دیگه که دیدیم تو یه فروشگاهی فروشنده هه عین مجسمه اصصصصصصصلا" تکون نمیخوره.به جون خودم!میدونم باور نمیکنین ولی فکر کنم عاشق بود آخه به یه جا خیره میشد مثلا" تا یه ربع تکون نمیخورد.به آهنگای قشنگ رضا پیشرو قسم همینجوری بود.تکون نمیخورد.(اااااا دیگه به کی قسم بخورم؟؟میخواید باور کنید میخواید باور نکنید) خلاصه من و گلشید از خنده مرررررررررررررررررررررردیم!!!!یه نیم ساعتی به فروشنده هه خندیدیم که دیدیم شعف اینا هم همینجوری با خنده ی شدید به ما نزدیک شدن.گفتیم چی شده اینجوری میخندین؟؟شعف گفت:

هیچی رفته بودیم عطر فروشی بعد فروشنده هه یه عطر آورد مهوین بو کرد گفت این که بوی جوراب منو میده.بعد یکی دیگه آورد من گفتم این بوی لاشه ی گربه میده یکی دیگه آورد شادی بو کرد گفت اینم که بوی جوراب منو میده بعد فروشنده هه گفت شماها چقدر جوراباتون بوی خوبی میده.خانوما اینا بهترین عطرای مان.مام گفتیم احتمالا" از بوی رایحه ی جوراب ما به دست آوردینش بعد همه مون از خنده ریختیم از فروشگاه بیرون.شما چیه؟؟چرا اینجوری میخندین؟؟

براشون تعریف کردم.هم ما به قضیه ی اونا خندیدیم هم اونا به قضیه ما.بعد دوباره از هم جدا شدیم.گلاره هم دوباره اومد پیش ما بعد رفتیم از جلوی یه عطر فروشیه رد شدیم حالا نمیدونم شاید همونی بوده که شعف اینا میگفتن بعد همین ما داشتیم از اونجا رد میشدیم یه پسر جوونی که فروشنده بود سریع اومد جلوی فروشگاه گفت خانوما بفرمایید عطر بخرین.من گفتم نه مرسی!گفت حالا بیاید یه بو کنید.گفتم الآن میایم.صبر کن این فروشگاه رو ببینیم.رفتیم اونور.کرممون گرفت گفنیم دوباره از اونجا رد بشیم ببینیم انقدر خر هست که دوباره بیاد بگه بریم خرید کنیم ازش؟؟خوشبختانه انقدر خر بود و ما کرممون خالی شد.اومد جلو گفت خب حالا بفرمایین تست کنید.گفتم آقا شما واقعا" متوجه نشدین من دودرتون کردم؟؟گفت نه خانوم خشگلی مثل شما ازش یه همچین کارایی بعیده.من میدونم که قصد شما این نبوده (میخواستم بگیرم بزنمشاااا) گفتم الآن میایم حالا بعد دوباره رفتیم.یه 5 دقیقه دیگه دوباره رد شدیم دوباره اومد چند تا از این کاغذ تستا دیگه آورده بود گفت بیاید اینو بو کنید خیلی خوشبوئه گفتم آخه وقتی قصد خرید نداریم بری چی بیام؟؟گفت حالا بو کنید باز گفتم الآن میام.دیگه خودم داشتم از خنده میمردم!!!!!هردفعه بهش میگفتم الآن میام بعد بازم از رو نمیرفت!2 دقیقه دوباره از اونجا رد شدیم دیگه نیومد جلو بعدمن خودم گفتم بیام تست کنم؟؟گفت بیا بیا.گفتم بعدا" میام!ای خداااااااااااا...چقدر خر بود!از خنده غش کرده بودیم...

بعد رفتیم تو یه مغازه که گوشیم زنگ خورد:

من:بله؟؟

شعف:سلام نیلو.ببین ما از اینجا میبینمتون.دلم برای زشته زشته ات تنگ شده.یه دونه بگو!

(آخه من یه مدل زشته زشته دارم که عین فرزاد میگم زشته زشته بعد عین رقص رپ خودمم باهاش میام.حالا باید ببینید تا ببینید چه جوریه)

من:بابا شعف بیخیال شو.ضایع اس اینجا بگم آخه!
شعف:جون شعف!
من:خب باشه

بعد اداشو درآوردم!

شعف:ایول.قربونت.خدافظ!
من:جدا" فقط همین کارو داشتی؟؟

شعف:آره!
من:دیوونه!
شعف:چه لطفی داری تو به من.قربانت.خدافظ!

من:خدافظ!

 

بعد رفتیم تو یه فروشگاه وسایل شوخی و شوک دیدیم شعف اینام هستن!

باز شعف گفت یه دونه زشته زشته برو.رفتم از خنده ولو شده بود.گفتم بابا شعف پاشو جان من.هدیه جمعش کن تروخدا.کل زیست خاور دارن به ماها نگاه میکنن!

 از اون فروشگاه من و گلاره و مریم خرید کردیم!

بعدش دیگه ساعت 7 شد رفتیم هتل!

ساعت 7:30 بودکه رسیدیم.حسینی گفت دیگه برید هرکاری دارید بکنید میخوایم ساعت فکر کنم 11 راه بیفتیم طرف راه آهن!

رفتیم تو اتاقمون.غصه تو دلمون نشست.آخه اتاق نبود که ماشاالله هزار ماشاالله باغ وحش جلوش کم میاورد.آخه وقتی 4 تا دختر به سن ما رو میکنن تو یه اتاق چه انتظاری دارید؟؟از ساعت 8 تا 10:30 یه ضرب داشتیم جمع میکردیم.همه مون در تکاپو بودیم.مگه جمع میشد؟؟معلم علوممون کلا" تیکه اش اینه که هی با طعنه میگه با سلیقه ها.خلاصه تو اون 2 ساعت و نیم هزار بار اومد به ما گفت با سلیقه ها با سلیقه ها.دیگه با هر بدبختی و هولی بود جمع کردیم حرکت کردیم طرف راه آهن!

رسیدیم راه آهن و بعد از یه کوچولو صبر کردن قطار اومد ما هم رفتیم تو قطار و خلاصه کوپه هامون مشخص شد و رفتیم نشستیم.باز من و گلاره و گلشید و مریم و حنانه!

دو کوپه اونطرف تر هم شعف اینا...

نشستیم تو کوپه و همین نرسیده گلاره گفت نیلوفر بازی UNO رو دربیار بازی کنیم.گفتم آخه مریم وحنانه که بلد نیستن.گفت خب بهشون یاد میدیم.گفتم خییییلی سخته!!!بیخیال شو.گفت نه جان من بیا و یاد بده.گفتم باشه.خلاصه UNO رو آوردم.کارتای مخصوصشو درآوردم:

 

_ببینید بچه ها این کارت اگه براتون بیاد باید دکمه ی دستگاه رو انقدددر بزنید تا جونتون دستگاه دربیاد ازش کارت بیاد بیرون

_این کارت اگه براتون بیاد یه نوبت نباید بازی کنید

_این کارت اگه بیاد میتونید کارتاتونو با کارتای هرکی که دوست دارین عوض کنین.این کارت موقعی استفاده میشه که مثلا" تو دست تو 20 تا کارته تو دست یکی دیگه 2 تا کارته.بعد کارتاتونو عوض میکنین حال طرف گرفته میشه.

_این کارتو اگه بیاید نفر بعدیتون باید دو بار دکمه ی این دستگاه رو بزنه.حالا ممکنه کارت دربیاد ممکنه در نیاد!

 

خلاصه همینجوری توضیح دادم توضیح دادم توضیح دادددددم م م م م.بعد آخرش گفتم فهمیدین؟؟مریم و حنانه گفتن نه!مرسی مرسی.خب میمردین همون موقع میگفتین که تا آخرش نرم و دوباره از اول شروع کنم؟؟گفتن حالا یه دور دیگه توضیح بده!

 

_بینید کارتای این بازی 4 رنگ دارن.سبز-آبی-زرد-قرمز.تا اینجارو فهمیدین؟؟

حنانه و مریم:نه!
_بیخیال شید.اصلا" ولش کنید.گلاره من گفتم بازیش سخته یاد نمیگیرنا.بیا الآن قاطی کردن.

گلاره از خنده در حالت مرگ بود.

گلاره:اینا دیگه خیلی خنگن.بابا 4 تا رنگ داره قرمز-زرد-آبی-سبز.نمیفهمین؟؟

حنانه:خب چرا ولی به چه درد میخورن؟؟

من:به درد بازی کردن میخورن

حنانه:خب میدونم ولی تو بازی چی کارشون میکنن؟؟

من:بازیشون میکنن.بیخیال شی بهتره.ولش کن!

حنانه:بگو دیگه!
من:آخه متوجه نمیشی که!ولش کن!دهنم کف کرد.

حنانه:خب باشه!

 

بعد بچه ها یه کمی با هم حرف زدن و حدودا" ساعت 3 شب بود که گلاره و گلشید و مریم ولو شدن و خوابیدن.قبل از اینکه از هتل دربیایم حنانه ادای یکی از معلملمونو درآورده بود منم ازش فیلم گرفته بودم.خلاصه حنانه گفت نیلوفر اون فیلم رو بهم نشون بده.منم داشتم دنبال دوربین میگشتم که دیدن نیست.گفتم:

حنانه دوربینم نیست!

حنانه:شوخی نکن.فیلمو باید نشون بدی.

من:به جان خودم نیست!
حنانه:لوس نشو نیلوفر.نشون بده.

من:به جون خودم نیست بابا.

حنانه:جدی میگی؟؟

من:آره به خدا.

 

حالا هی من بگرد حنانه بگرد من بگرد حنانه بگرد.خلاصه پیدا نشد منم اعصابم داغون شد یهو گفتم:

اصلا" چی کنم؟؟گم شد که شد.فدای سرم.اه.اعصابم داغون شد.حنانه نمیخواد بگردی.پیدا نمیشه دیگه.

بعد mp3 player ام رو ورداشتم خیلی بیخیال کردم تو گوشم.انگار نه انگار که دوربینم گم شده.حنانه هم گرفت خوابید.بعد از 5 دقیقه که عصبانیتم خوابید پاشدم بگردم.انقدر وول زدم که گلاره گفت:

چی میکنی نیلوفر؟؟

من:دوربینم گم شده دارم دنبالش میگردم.

گلاره:دوربینت گم شده؟؟

من:آره.

گلاره:تو چمدونتو ببین.

من:مطمئنم اونجا نیست.

گلاره:حالا ببین.

من:مطمئنم اونجا نیست آخه!

گلاره:نیلوفر منو دست انداختی؟؟

من:نه به جان تو!

گلاره:آخه پس چرا انقدر ریلکسی؟؟یه ذره هول باش یه ذره استرس!

من:چمیدونم.میدونی که کلا" آدم خونسردیم.

 

یهو پرید از جاش گفت:

دیووووووووووووونه.دوربین همچین چیز ارزونی نیست.نشستی یه جا داری mp3 گوش میدی؟؟

من:داشتم بلند میشدم دنبالش بگردم.

گلاره:مگه تازه گم شده؟؟

من:نه یه نیم ساعتی میشه.

گلاره:بعد تازه داری بلند میشی؟؟

من:نه یه دور هم با حنانه گشتیم.

 

بعد پاشدیم با هم بگردیم.گلاره هی به من میگفت تو چمدونتو نگاه کن.منم هی میگفتم مطمئنم اونجا نیست.من اول که سوار قطار شدیم دوربین دستم بود داشتم عکسا و فیلمارو نگاه میکردم.تو چمدون نذاشتم.

 

خلاصه بازم بعد از چند دقیقه گشتن بازم اعصابم داغون شد.دوباره زدم به بیخیالی.گلاره گشت گشت گشت تا باالاخره زیر صندلی کوپه پیداش کرد داد به من.منم یه نفس راحتی کشیدم و ساعت 4 بود که من و گلاره هم گرفتیم خوابیدیم.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت1:5 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
اردوی مشهد-قسمت 3

روز سوم:

من که خواب خواب بودم چون دیشبش فقط نیم ساعت خوابیده بودم دیگه.مثل اینکه یکی از معلمامون اومده بود دوباره بگه بریم صبحونه بعد دیده بوده من خوابم گفته نیلوفر رو بیدار کنید بیاید پایین بعد گلاره یه ذره منو تکون داد گفت هااااااااان؟؟بعد یه ذره چشمو باز کردم دیدم خانم حسن نایبیه به سرعت جت پاشدم نشستم!!!!!بچه ها ترکیدن از خنده خود خانم حسن نایبی هم همینطور.انگار موش دیده بودم همچین با عجله پاشدم.بعد دوباره گفت حاضر شید بیاید بعد درو بست.همین رفت بچه ها شروع کردن با صدای بلند خندیدن.حالا خوبه من یه سوتیی دادم!تا نیم ساعت داشتن میخندیدن.د بسه دیگه!

خلاصه رفتیم صبحونه رو خوردیم!بعد دوباره عین روز قبل صبح رفتیم حرم و ایندفعه وضو گرفته بودیم و خلاصه نماز و فضای معنوی و اینا...

اومدیم از حرم بیرون و رفتیم هتل و بازم یه کم استراحت کردیم و ساعت حدودا" 6 – 6:30 بود که رفتیم سمت یه بازار داهاااااااااااااتی!یه ذره دیدیم وسایلاشو بعد به معاونمون گفتیم خانوم حسینی اینجا دیگه کجاست؟؟کوره داهات!خلاصه رفتیم یه بازار دیگه بدتر از اونجا!!!!!!!!!!!!گفتیم خانوم حسینی اونجا بهتر بود والا!اینجاها چیه!ایش ش ش ش ش ش!بعد رفتیم پروما...

پروما که رسیدیم ساعت 7 بود تقریبا" گفتن همه برید خرید کنید فقط ساعت 8:30 اینجا باشید!

گلاره میخواست برای داداشش که کلاس سومه برچسب بگیره گفت مرد عنکبوتی دوست داره حالا یه عالمه اونجا برچسب بوداااا ولی یه دونه مرد عنکبوتی پیدا نمیشد!!!!!!!!! گفتیم حالا گلاره یه چیز دیگه بگیر گفت نمیدونم آخه مرد عنکبوتی دوست داره بعد گلشید رفت برچسبای اونورو بگرده بعد یهو گفت گلاره گلاره بیا بیا! رفتیم پیش گلشید گفتم:س س س س س!آبرومونو بردی.یوااااااش! گفت ببخشید حواسم نبود!گلاره بیا اینم مرد عنکبوتی.گلاره:اییییول!دستت درد نکنه.گلشید:خواهش میکنم!

خلاصه بعد از تلاش های پی در پی بالاخره برچسب مرد عنکبوتی رو تقدیم کرد به گلاره!

بعد گفتم بچه ها بیاید بریم طبقه ی دوم.رفتیم اونجا.من خیلی وقت بود دنبال head phone میگشتم خلاصه رفتیم تو یه فروشگاه که لوازم الکتریکی میفروخت.گفتم ببخشید آقا head phone خیلی خوب دارین؟؟گفت اگه خیلی خوب میخواین این دو تا رو دارم.بعد دو تا آورد یه دونه اشSamsung  بود یه دونشم sony .گفتم شما خودتون کودومشو پیشنهاد میکنید؟؟گفت هردو خوبن ولی سامسونگه رو به نظر من بردارید.گفتم میشه امتحان کنم؟؟گفت دستگاهتونو با خودتون آوردید؟؟گفتم نه.بعد یه mp3 player آورد روش امتحان کرد خوب بود.گفتم خب الآن خوبه ولی مطمئن باشم که بعدا" هم همینجوری میمونه؟؟گفت بله خانوم.اگه مراقب باشین همینجوری خوب میمونه.گفتم خب پس به حرفتون اعتماد کردما؟؟! گفت بله مطمئن باشید.گفتم پس همینو میبرم بعد خلاصه گذاشت تو که کیسه نایلون گلاره و گلشید گفتن خب بریم دیگه گفتم صبر کنین باید فاکتور بگیرم!ببخشین آقا اگه میشه فاکتورشو هم بنویسین.نوشت و داد بهم و رفتیم.بعد رفتیم یه موبایل فروشی گلاره میخواست یه خط ایرانسل بگیره علاوه بر خط 912 اش.رفتیم تو گلاره گفتیم ببخشید خط ایرانسل دارید؟؟گفت آره و یه دونه داد.گفت گوشی خدمتتون هست؟؟گلاره گفت نیلو من خط خودم تو گوشی نباشه مامانم زنگ بزنه خیلی برام بد میشه تو گوشیتو بده گفتم نه بابا خب میریم هتل خودمون میندازیم آقا نمیخواد خودمون بلدیم بندازیم تو گوشی (اااااااصصصصلا" خوشم نیومد.فکر کرد ماها بیلمیریم سیم کارت چطوری میره تو گوشی؟!ولی کف کرد وقتی گفتم بلدیم.یه حالی کردم که نگو)

خلاصه ساعت 8:30 شد و رفتیم دم در و رفتیم هتل!ساعت تقریبا" 9 بود که رفتیم یه ذره تو اتاقمون استراحت کنیم شعف اومد گفت بچه ها امشب ساعت 10-10:30 بیاید اتاق ما تولد فرنوشه.شام هم پایین نرید از خانوم حسینی (ناظممون) اجازه میگیرم که از بیرون غذا بگیریم.

خلاصه شعف رفت اتاقشون حنانه هم رفت اونجا که کمک کنه به بچه ها.حالا ببین چی شده از اون به بعد.البته اینارو حنانه اومد گفت ولی من قشنگ صحنه رو براتون تفسیر میکنم!

مثل اینکه شعف رفته بوده به حسینی بگه که ما شام از بیرون میگیریم.

 

حسینی:بچه ها بیاید پایین شام بخورید

شعف:خانوم اگه اجازه بدید امشب تولد فرنوشه به خاطر همین میخواستیم از بیرون غذا بگیریم!

حسینی:آخه ما براتون غذا گرفتیم!

شعف:حالا یه دفعه اس.یه بار هزار بار نمیشه!

حسینی:حالا چند نفرید؟؟درواقع چند پرس غذا حروم میشه؟؟

شعف:12 نفر

حسینی:آخه این همه غذا حروم میشه!!!!!!

شعف:خانوم به خاطر من!

حسینی:شما به خاطر من کوتاه بیا حالا

شعف:خواهش میکنم خانوم

(حسینی با حالت حرص و عصبانی):

باشه ولی فقط دلم میخواد غذا گیرتون نیاد.به خدا یه ذره از غذاها بهتون نمیدم!
و رفت!

 

شعف اومده تو اتاق به هر جاااااااااایی که زنگ زد گفتن یا غذا نداریم یا پیک نداریم که واستون بیاره هتل...

شعف گفت من امشب هرجوری شده گیر میارم که پوز حسینی رو به خاک بمالم!

خلاصه اینور اونور زنگ زد نشد که نشد آخرش دیگه با نا امیدی زنگ زد پروما دید غذا دارن پیک هم دارن ن ن ن ن ن ن !!!!!!!

حالا دسسسسسست دسسسسسست!

شعف گفت پول غذاها رو میده فرنوش گفت نه غلط کردی تولد منه من باید پولشو بدم شعف گفت بیجا میکنی.خودم میدم خلاصه بعد از یه بحث تپل قرار شد شعف پولش رو بده خلاصه پیک اومد شعف گفت چند میشه؟؟گفت 54 هزار تومان.شعف یه ذره فکر کرد بعد گفت بچه ها دنگتونو بدین!

مام گفتین نه ه ه ه ما غلط بکنیم دنگمونو بدیم.تو گفتی میخوای تو بدی!

خلاصه یه ذره سر به سرش گذاشتیم و بعدش هرکی دنگ خودشو داد و گرفتیم پیتزا ها رو خوردیم.آآآی خوشمزه بود آآآآآآآآآآآی خوشمزه بود که نگو!دلتون بسوزه و بخواد!تو عمرم پیتزا به اون خوشمزگی نخورده بودم حالا نمیدونم به خاطر این بود که دوره هم جمع بودیم یا اینکه خیلی خیلی پختش خوب بود.نمیدونم.فقط میدونم خیلی خوشمزه بود.غذامونو که خوردیم یه ذره نشستیم و حرف زدیم بعد هدیه گفت:اه اه مگه اومدین اینجا حرف بزنین فقط؟؟پاشین برقصیم ببینم!!!!اصلا" اول خودم میرقصم (هدیه از اوناست که پایه ی رقصه خفن.اصلا" تفریحش اینه که برقصه) خلاصه پاشد رقصید و بعد یاسمین هم اومد باهاش رقصید و 2-3 نفری پاشدن که یهو یکی از معلمامون اومد در زد.درو باز کردیم.دیدیم معلم علوممون,خانم ناصری,با یه هوا حوله رو سرش و چادر گل گلی اومده!بعد از اینکه ما از خنده غش کردیم از قیافه ی خانوم ناصری گفت:

چه خبرتونه؟؟ساعت 12:30 شبه.همه خوابن!بسه دیگه.چقدر شلوغ مکنین!

حنانه:eeeeee بچه ها خب ساکت دیگه.خانوم ناصری میخواد بخوابه!

ما:پاچه خواااااااااااااااااااااااااار بدبخت!خانوم تولد فرنوشه!
خانم ناصری:خب تولد فرنوشه پس شماها باید کل هتل رو از خواب بی خواب کنید؟؟

ما:آخه این طبقه که بیشتر بچه های خودمونن اونام که حالا حالاها نمیخوابن بزارید خوش باشیم دیگه!

خانم ناصری:معلما دو اتاق فقط باهاتون فاصله دارن.یه ذره مراعات کنین!

ما:چششششششششششششششششششم م م م م م م م!

خلاصه ناصری رفت و بعد از یه ربع نیم ساعت یکی از بچه های اون کلاس اومد دم در.بیتا رفت که درو باز کنه.

 

مهدیه:سلام.
بیتا:سلام.

مهدیه:خانوم حسینی میگه ساکت باشید.

(بعد خواست درو باز کنه که بیتا گفت):

Eeeee!نه.صبر کن!
مهدیه:برای چی؟؟

بیتا:ما لباس نداریم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بچه ها از اونور همه د اد زدن:

بیتا خاک تو سرت.چی میگی ی ی ی ی ی؟؟میفهمی داری چی میگی؟!

(بیتا که از خنده روده بر شده بود اومد تو اتاق.گلشید پرید دم در ببینه چی میگه)

گلشید:مهدیه برو تو ما ساکت میشیم.

(آخه میدونید چی شده بود که ما نمیخواستیم بیاد تو؟؟خانوم حسینی گفته بود نذارید کسی بفهمه شماها از بیرون غذا گرفتین.اگر مهدیه میومد تو یه ه ه ه عالمه جعبه ی پیتزا اونجا بود.خب تابلو بود دیگه)

بعدشم مهدیه رفت!

بعد اومدیم ورق بازی کنیم که یه معلم دیگه اومد و گفت هرکی دیگه بره اتاق خودش.ما هم پاشدیم رفتیم و چون خیلی خسته بودیم حدود ساعت 1:30-2 بود که خوابیدیم!در ضمن اون شب من و گلاره به دلایلی دیپزرده (دپسرده) بودیم به خاطر همین زیاد تولد خوش نگذشت.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت2:58 PMتوسط A Girl Who Can Rock |