خوبین؟؟
من که زیاد خوب نیستم.تازگیا یه مسئله ای تو مدرسه مون پیش اومده که دارم دیوونه میشم.همشم تقصیر این معاون فضوووووووووووووووووووووووووووووووولمونه!میدونی؟؟اینجور معاونارو باید با همون مانتوی گشااااااااااااااااااااااد و بلند و زپرتیشون از قله ی یه کوهی که خیلی بلنده هول بدی پایین بعد مانتوش به یه درخت زپرتی تر از خودش گیر کنه پاره بشه با مخ بخوره ته دره تا دیگه از این غلطا و فضولیا نکنه![]()
من که جدا" یه کینه ی درست و حسابی ازش تو دلم دارم.تنها کسیه که تو زندگیم ازش اااااااااااااااااااااااانقدر بیزارم...اشک همه ی بچه هارو درمیاره بی شعور...یه روز بیکار میشه کل بچه های کلاس ما رو دونه به دونه صدا میکنه که برن باهاشون حرف بزنه پدرشونو دربیاره.عیییییییییییییین ساواک از آدم اعتراف میگیره بی شرف
من به نیابت از همه ی بچه های کلاسمون میگم:
ازش متنفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!
هیچ وقتم نمی بخشیمش![]()
ایشالا اینجوری بشه => ![]()
اســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکل بی مصـــــــــــــــــــــــــــــــــرف آشغااااااااااااااااااااااااااااال پدر سوختـــــــــته ی عوضـــــــــــــــــــــــــــــــی عقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده ای (به تمام معنی) مــــــــــــــــــــوزماااااااااااااااااااااااااار احمـــــــــــــــــــق کثااااااااااااااااااااااااااافت
اااااااااااااااااااااااه ااااااااااااااااااااااااااااه ااااااااااااااااااااااااااه ااااااااااااااااااااااااااااااااه ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه....
این نسل معاونا و کلا" آموزش پرورشیای حسینی رو باید منقرض کرد.حالم ازش به هم میخوره!![]()
حالا اینا رو بیخیال...
بروبچس!
من تازگیا اصلا" اعصاب ندارم...معلوم نیست چمه؟؟چون معلوم نیست آخر کارم چی میشه؟؟همشم باز تقصیر این حسینی ...
استغفرا...
جداااااااااااا" دلم میخواد بهش یه چیزی بگم یا یه کاری کنم که سرشو بذاره زمین بمیره!
احترام نداره خودش بمیره که...!
ایش!
راستی فردا قراره قطعه قطعه ام کنه
من میترررررررررررررررررررســـــــــــــــــــــــــــــــــم ![]()
من نمیخوام فردا برم مدرسه ![]()
ولی چرا...
میخوام برم اتومو کنمش
میخوام روش اق بزنم
میدونی من ترسم از چیه؟؟میترسم نمره انضباتمو آخر ترم کم بده.اونوقت نمیتونم اون مدرسه ای که دوست دارمو برم.وگرنه تا الآن هزاااااااااااااااااااار بااااااااااااار حالشو گرفته بودم.هه!فکر کرده فقط خودش بلده اشک مارو در بیاره.قراره همه ی بچه ها آخر سال بعد از اینکه کارنامه شونو گرفتن جلوی مدیرمون بدجور خوردش کنن ![]()
![]()
آخجووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این ۴شنبه مشاوره میاد مدرسه مووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!
کلاسو جیم میزنم میرم با مشاوره درمورد این معاون اسکلمون حرف میزنم تا دیگه نتونه انقدر اسکل بازی دربیاره...
آخجووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!
این مشاوره ما انقدر خوبه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!
جا داره واقعا" بگم جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگرشو!![]()
![]()
خیلی خوب مشاوره میکنه.آدم یه ذره که باهاش حرف میزنه خیلی خالی میشه.انگار حرف میزنی و خودتو خالی میکنی.اونم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی سریع و با فقط یه خورده حرف زدن!
همین که بدونی یه نفر داره به حرفات گوش میده و درکت میکنه خیلی کمک بزرگی به بغض گلوت میکنه...
باور کن!میخوای هم باور نکن...به من چه؟؟
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالاااااااااااااااااااااااا...!
من که هر وقت هر مشکلی برام پیش میاد سریع میپرم تو اتاق مشاوره (البته با وقت قبلی![]()
![]()
خب دیگه من برم.
مهمون داریم...اومدن عید دیدنی!
کاری باری؟؟
بای!!
روز پنجم:
ساعت فکر کنم 8 بود که گوشی مریم زنگ خورد.حالا هی زنگ میخورد ولی مگه مریم بیدار میشد؟؟دیگه یهو همه با هم (من و گلاره و گلشید و حنانه) پاشدیم گفتیم:
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه.مرییییییم م م م م م!
بعد یهو مریم پاشد.گوشیشو برداشت دید اصلا" گوشی اون نبوده.همه گوشی هاشونو چک کردن گوشی هیچکی نبود.تا آخر هم ما این مسئله برامون معما شده بود که این صدای چی بود؟؟خلاصه اینجوری شد که همه باهم بیدار شدیم و من یا هرکس دیگه مجبور نشدیم از ترفند یاسمن و ... استفاده کنیم.یه کمی حرف زدیم که مامان من زنگ زد:
_بله؟؟
مامان:سلام.خوبی نیلوفر؟؟
_سلام.مرسی.شما خوبین؟؟
_مرسی.نیلوفر ما الآن تهرانیم.از خانوم حسینی بپرس میشه تو رو تهران پیاده کنن ما بیایم دنبالت؟؟
_مااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااان ن ن ن!!!!!خانوم حسینی هم بذاره من خودم نمیام!
_چرا؟؟
_بابا آخه میخوام با بچه ها باشم.روز آخره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_نه دیگه.آخه ما همه تهرانیم.
_خب من میرم خونه خودمون.
_با کی میخوای بری؟؟
_یه آژانس میگیرم میرم خونه!
خلاصه کلی مامانم اصرار کرد ولی من میخواستم حتما" تا آخر اردو با دوستام باشم خب دیگه.خواستن هم توانستن است.خلاصه تونستم مامانمو راضی کنم که برم خونه ی خودمون و تهران پیاده نشم!
خلاصه هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه چند بار باز این بیتا اینا عین دفعه ی پیش که داشتیم میرفتیم مشهد اومدن مراحم شدن بازم اومدن تو کوپه ی ما و مزاحم شدن.یکی از معلمامونم دعوت کردیم بیاد کوپه ی ما یه ذره بشینه با هم گپ بزنیم برای پاچه خواری!
کلی رقصیدیم تو کوپه و صدبار اومدن بهمون گفتن ساکت ساکت!
به ایستگاه تهران که رسیدیم چند تا از این مسافرا اومدن به ناظممون گفتن فلان کوپه جای ماست به بچه هاتون بگین پاشن.یعنی چی و دعوا شروع شد.آخرشم ما با کمال پررویی هیچکودوممون کوپه امونو عوض نکردیم و اونا رو فرستادیم جای دیگه.دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد و رسیدیم شهر خودمون.از قطار پیاده شدم.همه مامان باباهاشون اومده بودن دنبالشون.یه لحظه دلم واسه خودم سوخت.بعد دیدم خب بابای منم میخواست تهران بیاد دنبالم من خودم نخواستم.خلاهص خودمو نگه داشتم و یه آژانس گرفتم و رفتم طرف خونه.دیگه من بودم و خونه و یه خاطره ی قشنگ از یه اردوی قشنگ!!!
پایان!





