تبليغاتX
و اینک , آخر دنيا

و اینک , آخر دنيا

برای اینکه راه درست رو برم , لازم نیست ثابت کنم راه تو اشتباهه!
؟؟
نمیدونم امروز روز خوبی بود یا بد ...

نمیدونم حس خوبی بود یا نه ...

نمیدونم حرفام درست بود یا نه ...

نمیدونم!واقعا" نمیدونم!!

فقط میدونم که ...

میدونم که هیچی نمیدونم و گرفتار یه علامت سوال خیلی بزرگ شدم که کمابیش اذیتم میکنه!!

 

چرا؟؟

 

پ.ن:امروز رفتم تو وب قبلیم khatere-sookhte دیدم حذف شده.انقدر بدم اومد که نگو!خب هکر های بی مصرف شما که کاری با وب من ندارید چرا هکش کردید؟؟خیلی بیکارن بابا!رفتم دوباره ساختمش چون نمیخواستم بیفته دست کس دیگه!ولی توش نمینویسم.هیچی نمینویسم.حتی الآن یادم نیست پسوردش چی بود؟؟فقط برای اینکه مال کس دیگه ای نشه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت6:35 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
یک روز مزخرف!!

از دیشب عصبی ام!هرچی میشه سریعا" از کوره در میرم!من هرچی میگم نیاز به آرامش دارم اینا هی شلوغ میکنن!

امروز کلاس زبان داشتم!چون همیشه تو یه دنیای دیگم یادم میره برم کلاس زبان.۶ جلسه غیبت داشتم!خلاصه ساعت ۳:۴۵ ساعت زنگ میزنه!یعنی پاشو حاضر شو!

لعنتی!خفه شو!

از اونور پاشدم رفتم کلاس زبان!منی که همیــــــــــــــــشه تو کلاس زبان مهلت نمیدم بقیه جواب بدن امروز مثل یه بچه ی خوب و ساکت نشسته بودم رو صندلی و جیکم در نمیومد!معلممون به زووور از من سوال میپرسید بلکه جواب بدم و حرف بزنم!

بعد از کلاس دراومدم.مامان بابام از سرکار اومدن دنبالم.سوار ماشین که شدم مامانم به بابام میگه:

ما رو پیاده کن بریم مانتو بخریم!

من:ما؟؟یعنی چی؟؟

مامانم:من و تو دیگه!

من:مامان من هرچی میگم از خرید مانتو بدم میاد شما هی منو میبرید مانتو بخریم!

مامانم:خب بالاخره باید مانتوی جدید داشته باشی!

من:بابا آخه مادر من,همین دو سه روز پیش واسه من مانتوی جدید گرفتیم!

مامان:خب حالا تو بیا نظر بده ببین من چی بخرم خوبه؟؟

خلاصه با زحمت منو برد تو مانتو فروشی!

تو مانتو فروشی انقدر سر مامانم غر زدم که نگو و نپرس!!از هر چی بگی غر زدم و مخصوصا" قضیه ی گیر دادنشونو گفتم!بعد از مانتو فروشی در اومدیم.

مامانم:نیلوفر بیا این فروشگاهم ببینیم.ببین بلیزای تابستونی آورده!بریم ببینیم!

من:مامان من میرم تو ماشین!

مامانم:اااااه!تو امروز چته؟؟بد اخلاق!

من:امروز حوصله ندارم!

مامانم:ولی تو دختر منی و باید بیای!

من:بفرمایین.اینم یه نمونه!منو دارین وادار میکنین که بیام تو یه فروشگاه!

مامانم:وای وای.چه ظلمی دارم در حق تو میکنم!

من:خب دوست ندارم بیام این تو!خیلی شلوغه!

حالا این وسط تازه اشکام فهمیدن که باید بیان پایین.هی اشک تو چشام جمع میشد و من مانع میشدم که بیان پایین!

من شانس ندارم!!اگه خونه بودم در اتاقمو میبستم و تا صبح گریه میکردم!

حالا بالاخره اومدیم تو ماشین!!من همچنان درحال غر زدن بودم.بعد بابام گفت چی شده نیلوفر؟؟گفتم هیچی اعصاب ندارم!بابام گفت آره من از اینجا راه رفتنتو دیدم با خودم گفتم نیلوفر شدید عصبانیه!

مامانم:همچین میکوبه پاهاشو زمین!

من:خب با حرص راه رفتن این شکلیه دیگه!چیه؟؟باید وقتی عصبیم عین این فشن ها خوشگل راه بیام؟؟

حالا رسیدیم خونه.

بابام:نیلوفر بپر پینگ پنگ بازی کنیم!

این یکیو دوست داشتم.رفتم بازی کنم!بعد از ۵ دقیقه:

بابام:نیلوفر تو چرا اینجوری بازی میکنی؟؟چرا انقدر غیرحرفه ای؟؟فقط داری میکوبی تو سر توپ!

من:نمیدونم!آره.سرویسام همش میخوره تو سر توپ!

بابام:ای بابا٬تو که استیلت این بود که توپ رو هی میزدی چپ و راست میز؟؟کو پس؟؟

من:نمیدونم.الآن دلم میخواد فقط بکونم تو سر توپ!

بعد بازی از حالت گیم دراومد.بابام توپ رو میداد بالا من فقط میکوبیدم تو سر توپ!یه جورایی تمرین!مثلا" تک کار میکردیم ولی من داشتم فقط حرصمو خالی میکردم.بابامم که همش های میزد که توپ بیاد بالا!

خلاصه سه دست بازی کردیم و رفتم بالا!نمازمو خوندم.حموم رفتم!بعد اومدم پای نت!رفتم وبلاگا و اینا.نوشته ی یه نفرو که خوندم میخواستم هرررررچی فش تو دنیا هست نثار خودم کنم!خیلی فکرمو مشغول کرد!خلاصه اعصابم داغون شد و داغون تر از همیشه از نت اومدم بیرون.همین اومدم اینور مامانم گفت:

نیلوفر امروز بابایی و پارسا میان شام اینجا.

یا خدااااااااااااااااا ...

پارسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟یعنی بگو تا شب باید فک بزنیم دیگه؟؟یعنی بگو باید اون شلوغیاشو تحمل کنیم دیگه؟؟

یه لحظه احساس کردم اگه یه ذره هم امید داشتم از بین رفت.آخه پارسا یعنی زلزله.پارسا یعنی انفجار خونه.پارسا یعنی تا دو روز سردرد داشتن.

پارسا یعنی از پشت این کامپیوتر که پناهگاهته پاشو و برو باهاش حرف بزن تا وقت شلوغ کردن نداشته باشه درکل پارسا یعنی بدبختی و عزای عمومی برای فامیل

خوبه ها ولی نه تو اینجور مواقع که آدم به هم ریخته!!وگرنه تو مهمونیایی که شادی میکنیم پارسا همیشه میخندونتمون و هی جک میگه و شادی میاره ولی الآن اصلا" خوب نبود این خبرو بیارید!!

بعد از ۴ سال داره پارسا الآن میاد خونه ی ما؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه اومدن و تا آخر شب مجبور بودم به مهمونا برسم و اینا!!بعد وقتی پدربزرگم و پارسا رفتن من اعصابم داغوووووووووووووووووووون بود!یه صدای بلند میشنیدم گوشامو میگرفتم!بعد خلاصه گوشیمو برداشتم و دو تا اس ام اس زدم به دو نفر.

-shaaf bidari??

-niloo bidari??

هردوشونم بیدار بودن و نشستم با اونا دردودل!از اون ور با شعف که اس ام اس بازی میکردم نمیدونستیم مشکل اونو بررسی کنیم یا مشکل منو!خلاصه همینجوری ادامه داشت تا دوباره مثل همیشه خطا خراب شد و اس ام اس من و شعف به هم نرسید.یه کمم که خط بین همراه اول و ایرانسل که خراب شد با نیلو خداحافظی کردیم و خلاصه یه کمی خالی شدم!ولی از فکرایی که تو سرم بود نمیتونستم بخوابم.کلافه شده بودم تا اینکه دیگه اومد نت و اینا رو آپ کردم!الآنم حال زیاد خوبی ندارم!آدم بعد از این همه وقت وقتی گریه میکنه نبایدم حالش خوب باشه!داشتم با نیلوفر دردودل میکردم اااااااااااااانقدر گریه کردم ااااااااااانقدر گریه کردم که یهو احساس کردم میخوام بالا بیارم.رفتم دستشویی همینطوری خون بالا میاوردم!خیلی بد بود!اصلا" نمیتونستم نفس بکشم!از این طرف خون بالا میاوردم.از یه طرفم هق هق میکردم.اصلا" هیچ راهی واسه تنفس نداشتم!کاش همینطوری راه تنفسم بسته میشد و میمردم.کاش ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت3:57 AMتوسط A Girl Who Can Rock |
خسته شدم.خسته!!میفهمی؟؟
دلم میخواد گریه کنم ولی اشکام درنمیاد ...

این دل من فقط بلده غم رو بریزه تو خودش و در نیاره ...

اشک نریزه شاید که جبران بشه!!

خدایا خسسسسته شدم!واقعا" خسته شدم!!

از این همه امید ... از این همه آرزو ... از این همه انتظار ...

من کی هستم؟؟نیلوفر؟؟همون نیلوفر آتیشپاره خودمون؟؟

اگه کسی باور میکنه بگید منم باور کنم!!

نه این الآن یک emo girl واقعیه که جلو کامپیوتر نشسته و داره برای دلش تایپ میکنه!!

متنفرم!!

از این emo girl جدید متنفرم!!

میدونی چرا؟؟عذابم میده!خستم میکنه!!از آرزوها از دنیا و از روزایی که دارم میگذرونم خستم میکنه!

دیگه نمیخوام!!دیگه بسه!!میخوام همون نیلوفر سرخوش باشم!

خیلی دلم میخواد!!

همونی که میگفت:

ملت داغووووووووووووونن.قبول دارین؟؟

الآن نیست ببینه خودش تبدیل به یه آدم داغون شده!

اه اه اه اه ...

یه بار مامانم میاد گیر میده

نیلوفر؟؟نیلوفر؟؟پاشو ظرفا رو جمع کن!

میرم جمع میکنم میام میشینم پشت کام بابام میگه:

من نمیدونم این موقع شب تو چی تایپ میکنی؟؟

اعصاب ندارم م م م م م م بابا.اه ولم کن!بذار راحت باشم!

کاش میدونستی من تو دلم درد فوران میکنه!

کاش قلب شکستمو میدیدی و انقدر گیر نمیدادی!

از اونور میام شاد باشم.سنا میاد خونمون.میایم تو نت مامانم میگه نیلو جان سریع تر پاشو من با اینترنت کار دارم!

یعنی همین من میام سر کامپیوتر شما تو اینترنت کار داری؟؟آره؟؟همیشه اینطوره؟؟

خب بگو قطع کن دیگه!چرا میپیچونی؟؟

بعد میام اس ام اس بدم به دوستم.میگن:

آی آی کجا؟؟گوشی رو بیار ببینم به کی اس ام اس میدی؟؟

دیگه میخوام داد بزنم.آخه به شماها چه که من به کی اس ام اس میدم؟؟فوضول!

اصلا" دارم به دوست پسر نداشته ام اس ام اس میدم.به تو چه؟؟

اعصابم کم داغونه شماهام هی گیر میدین!

اصلا" چرا من همیشه باید تحت نظر مامان بابام باشم؟؟

حالا کاشکی مشکلم فقط گیر دادن مامان بابام بود!

بدبختی پشت سر بدبختی!

آرزو پشت سر آرزو!

خوب گوشاتو باز کن تا صدامو بهتر بشنوی!

من میتونم برای خودم تصمیم بگیرم!

این زندگی مال منه!هرچی رو هم بخواید ازم بگیرید این زندگی لعنتی رو نمیتونید بگیرید.مال خودمه.مال خود خودم!میخوام خودم هر گندی که خواستم توش بزنم!

دلم میخواد جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بزنم!

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا خالی نمیشم؟؟چرا؟؟چرا؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه جالب!من با خودمم دعوا دارم!با خودمم با لحن مدعی حرف میزنم!حقمه حقمه!هه هه!بمیر بمیر بمیر!!

هیچوقت فکر نمیکردم انقدر سیاه بنویسم!

شاید شماها از پشت این نوشته های مسخره درک نکنین.چون یه مشت شر و وره!ولی پشت این نوشته ها یه جر و بحث حسابی هست که با خودم دارم!به این میگن چی؟؟آهان!خود درگیری!

ای کاش زودتر کلاسام شروع شه تا دیگه وقتی برای این جنگ های درونی خودم نداشته باشم!

دلم میخواد بزنم خودمو!یه ذره غیرطبیعیه؟؟نه!برای آدمای دیوونه ای مثل من اصلا" غیر طبیعی نیست!خیلی هم عادیه!

آقا این گوشی,این ADSL,اینم history کامپیوتر,اینم mp3 player ام!!!

حیف که کامپیوتر خودم تعمیره وگرنه اونم میدادم چک کنید!

اصلا" مال شما!

فقط بذارید راحت باشم!

فقط بذار این خلوتی که دارم همینطور خلوت بمونه!

شلوغش نکنید!

من افکارم به اندازه ی کافی مغشوش هست.نیازی نیست به همش بریزین!

فقط بذارین به درد خودم بمیرم.باشه؟؟

آفرین!!

برو ... برگرد ...!!

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت0:21 AMتوسط A Girl Who Can Rock |
حذف
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت7:41 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
I wish he was
و در غربت تنهاییم جز به لحظه های خوش زندگی به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهم و لحظه های بی تو بودن و لحظه های سردی که در انتظار لمس دست های گرم تو بود را به دست فراموشی میسپارم.و آنگاه است در خاطرات با تو بودن گم میشوم.غرق میشوم.چه رویای زیبایی را با حضور تو در خیالم میگذرانم و وقتی که به خود می آیم میبینم دزدیده شده ای.آه نمی گویم ولی قلبم شکست و باز هم دوستت دارم.من فریاد خواهم زد.من برخواهم خواست و به جای تمام ثانیه هایی که توان تکرار این جمله ی مقدس را داشته ام و نگفته ام فریاد خواهم زد.آه.چه کنم که دوستت دارم.دوستت دارم و باز هم دوستت دارم...

و چه سود از فریادها و ناله های عاشقانه من؟؟

تو که خودت درگیر عشقی هستی و صدای من به مخاطبم نمیرسد؟؟

و صد افسوس که از دلم برنمی آید تو را از خواب شیرین بیدار کنم ولی تو چه ساده قلب من را می آزاری.عزیز ترینم ... بهانه ی زیبای من برای زندگی ...قلب من آزرده است.نیاز به نوازش دارد.نه ستم ...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت6:31 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
بچگیا ...
امروز باد خیلی شدیدی اومد.رفتم بچه های توی کوچه رو نگاه کنم.ترسیدم یه وقت باد ببرتشون.ای خدا چه جوری بازی میکردن.واقعا" قشنگ بود!
 

گرگم به هوا - stop هوایی - بالا بلندی!

یاد بچگیام افتادم.اون موقع ها یه آپارتمان ۶ واحدی روبروی خونمون بود که حیاط خوبی برای بازی داشت و کلی هم بچه داشت.

الهام - هنگامه - ملینا - ایمان - پریسا و علی از همون خونه بودن و شعف هم همسایه ی دیوار به دیوارمون بود.همه تو حیاط آپارتمان روبروییمون جمع میکردیم و بازی میکردیم.

چه دوران خوبی بود ...

یادمه ایمان سنگ نورد بود.یه جا بند نمیشد.همیشه یا رو دوچرخه بود یا رو در و دیوار  یه بار توپمون افتاد تو خونه ی خانوم نور محمدی اینا (همسایمون) ایمان خودش از دیوارشون عین این دزدا رفت بالا و توپو آورد.حالا فکر کن خونشون نرده های خیلی بلندی داشت.تازه آقای نور محمدی هم دید که ایمان رفته تو حیاطشون و کلی ضایع شد.

روزا وسطی و stop هوایی بازی میکردیم.شب که میشد قابم موشک.شب که بود هوا تاریک بود.ما چراغارم خاموش می کردیم.بیشتر موقع هام ایمان گرگ میشد.هی صداهای ترسناک درمیاوردیمخلاصه کلی بهمون حال میداد.

بعضی شبام با هم قرار میذاشتیم میرفتیم مسابقه ی دوچرخه سواری.بعضی موقع هام هفت سنگ بازی میکردیم.وای که هفت سنگ چه حالی میداد.واااااااااااای!خیلی دلم برای اون تنگ شده!واقعا" چه انرژی ای داشتیم.تابستونا همین چشمونو وا میکردیم میرفتیم حیاط و ساعت ۱۰-۱۱ برمیگشتیم!

بعد دیگه کم کم همه بچه ها رفتن!

اول هنگامه بعد ایمان بعد الهام بعد شغف که حدودا" ۵ ماه بعد شعف اینا ما هم رفتیم و بعدش پریسا اینا.خلاصه الآن فقط ملینا اینا هنوز هستن.یادش بخیر!یه پسره هم بود که ما زیاد نمیشناختیمش ولی دوست ایمان بود.اسمشو درست یادم نیست.فکر کنم امیرعلی یا تو همین مایه ها.خیـــــــــلی سبزه بود.ما بهش میگفتیم کلاغ سیاه.به خاطر همین اسمشو یادم نیست.

همه که از هم جدا شدیم من و شعف هنوز با هم در ارتباط بودیم.هم تو یه مدرسه بودیم هم روابط خانوادگیمون زیاد بود و هست!

ولی امسال شعف میخواد بره یه مدرسه دیگه!خونه هامونم که پیش هم نیست.خیلی ناراحتم.فقط دلم به روابط خانوادگیمون خوشه.

شعف اینام هنوز با ایمان اینا رابطه خانوادگی دارن.چند وقت پیش اومده بود میگفت:

نیلوفر ایمانو که یادته؟؟

گفتم آره

گفت نفر دوم سنگ نوردی تو کشور شده!

من همینطوری مونده بودم!

گفتم ایول بابا!بهش از طرف من تبریک بگو و این حرفا!

خلاصه الآن که به اون زمانا فکر میکنم میبینم خیلی دوران خوبی بود.واقعا" از بچگیم استفاده کردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:بعد از مدت ها یه رکورد از پسرعموم گوش دادم.ته خنده اس یعنی کاملا" عقل نداشتنشو ثابت میکنه  لینکشو میذارم خواستید دانلود کنید.گوش کنید.این پسرعموم انقدر از این رکوردا رفته که یکی از دوستام میگفت این پسرعموت بلده معمولی حرف بزنه؟؟ یه جا شمالی حرف زده یه جا جنوبی.یه بار متال خونده یه بار رپ بار سنتی یه بار پاپ.ولی به جان خودم این صداش اینجوری نیست که الآن داره تو این رکورد حرف میزنه  درستم بلده حرف بزنه  مذهبی ها هم گوش نکنن.چون مثلا" داره اذان میخونه.مسخره بازیه  فضای مسجد و روحانیت و خلاصه خواهر برادر دینی  نظرتونم بگید

http://www.2shared.com/file/3358954/e40bfb58/parsa_azan.html

پ.ن۲:این آهنگ جدید وبلاگ رو حتما" گوش کنید.من عشق این آهنگم

از این قفس از این زمین میخوام برم پر بکشم برای این همه دیوار یه گوشه ای در بکشم!!!!

پ.ن۳:خودتونو آماده کنید که احتمالا" متنای پر غم و غصه ی منو باید دوباره تحمل کنید.اگه دوست ندارید نخونید.این دفعه دیگه جدا" غم و غصه بیداد میکنه!نخونید بهتره!من برای دل خودم مینویسم!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت6:38 PMتوسط A Girl Who Can Rock |