تبليغاتX
و اینک , آخر دنيا

و اینک , آخر دنيا

برای اینکه راه درست رو برم , لازم نیست ثابت کنم راه تو اشتباهه!
انقذه خوش گذشت!!
سلام سلام ... چطورین؟؟

من دستور گرفتم شاد بنویسم!!

جناب اطاعت

ملت من با داییم خیلی حال میکنم ... نه اصلا" امروز حال میکنم همه رو دوست داشته باشم!!

دخملاش بیان بغلم ببینم احساسم گنجایشش تا چه حده 

 اه اه حالم به هم خورد ... برین اونور ببینم!!

حالا اینا رو بیخیال شیم ... داشتم میگفتم ... چند روز پیش با داییم در اومدیم بیرون ... یک حالی داد ... یک حالی داد که خدا میدونه ... مامانم و زن داییم میخواستن برن خرید برای عروسی داییم اینا  (حالا دسسسست دسسسسست) من نمیخواستم برم چون خریدامو کرده بودم  بعد داییم مامانم و با زن داییم رو پیاده کرد ... من و داییم اولش یه کم آهنگ گوش دادیم و اینا  بعد گوشی من زنگ زد ... برداشتم!! دوستم ملینا بود ... درمورد مدرسه حرف زدیم که کجا میخوایم بریم و اینا ... بعد قطع که کردم به داییم گفتم:

خب من نمیخوام برم نساء  باید کیو ببینم؟؟ اصلا" چرا نمیذارن من برم حدیث کساء؟؟بیشتر دوستام اونجان ... من نوموخوااااام

و از این چرت و پرتا ... و داییم نشست برام کلی حرف زد و آخرش من گفتم باشه.میرم نساء ... من دختر خوبی هستم  بعد بحث رفت سر اینترنت و اینا ... داییم یه کم درمورد دوران جاهلیتش گفت  گفت قبل از اینکه اینترنت بیاد یه شبکه ای بود شبیه اینترنت که همه مینشستن با هم بحث میکردن عین چت روم ولی سیستم ایمیل و اینام داشت ... بعد میگفت یه بار همه با هم قرار گذاشتن همه ی اعضای فعال اونجا هرکی خواست فلان روز بیاد پارک ملت ... دایی منم رفته ... میگفت نیلوفر باور کن اصلا" آدمایی که انتظار داشتم نبودن!!با شخصیت هایی که من فکر میکردم داشته باشن خیلی فرق میکرد ... خلاصه میگفت آدم تو یه متن نوشته شده خیلی بهتر به نظر میاد تا از رو برو و اینا ... گفت حواست باشه تو اینترنت ... من نمیگم با کسی چت نکن ... خودمم پایه ام ... ولی سعی کن اصلا" برات اون چت ها اهمیت نداشته باشه (قابل ذکره که من تو دلم گفتم: زکی!!کارم از این حرفا گذشته ) بعد خلاصه خودشم فهمید خیلی داره نطق میکنه گفت اصلا" من چمی دونم ... راحت باش!!  گفتم قررررررربونت دایی!!چه باحالی تو!!  البته بچه ی حلال زاده هم به داییش میره ها  گفت صد البته!!  خلاصه کلی با هم حرف زدیم و درمورد همه چی حرف زدیم ... گفت پسرا وانمود میکنن که احساس دارن ... وگرنه اصلا" حالیشون نیست ... مخصوصا" تو سن شما ... حالا بری دبیرستان تازه شروع میشه میاین هی برای هم میگین با دوست پسرم رفتم فلان جا ااااااااانقدر حال داد ااااااااانقدر حال دااااااااد که نگو!! البته میدونم از الآنم میگین  ولی سعی کن برات مهم نباشه این حرفا ... گفتم چششششششششششششششششششششم دایی!! اصلا" مطمئن باش!! من عاشق نمیشم (دیگه عاشق نمیشم دیگه!!راست گفتم  عاشق هستم تموم شده رفته پی کارش ) بعد این هیچی ... مامانم و زن داییم اومدن ... دستور فرمودن بریم گلستان ... رفتیم گلستان ... داییم گفت خب میخوام یه چیزی بهت نشون بدم!! بعد داشتیم تو شهرک غرب با ماشین پیاده روی میکردیم () که داییم گفت:

 

ای بابا ... یه زمانی ما اینجا ها رو متر میکردیم!!

من:حالا چند متر بود؟؟

داییم:  آخرشم در نیومد!! ... نیلوفر نگاه کن اینجا رو ماشین بازیه  پسرا و دخترا با موهای فشن و ژیگولات کرده پا میشن میان اینجا با ماشین جلو همو میگیرن ... یه لحظه دقت کنی میفهمی همه دختر پسر جوونن!

 

من:ایول ... اصت دقت نکرده بودم ... شمام یه زمانی پس تلپ اینجا بودی گفتی دیگه؟؟ 167.gif

 

داییم: نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!کی گفته ه ه ؟؟

 

من:که قبلنا میومدین اینجا و موها سیخ شده و به طور خیلی اتفاقی میپیچیدین جلو دخترا دیگه؟؟

 

داییم:من؟؟تا حالا دیدی من موهامو سیخ کنم تیپ بزنم؟؟اونم اتفاقی!!!

 

من:نه بابا!!کی گفته؟؟ ون هروقت شما رو دیدم موهات چسبیده بوده به سرت اصن نمیدونستی ژل چیه بابا ...!!!!!!!!!!!!!

 

داییم: آره بابا ... خودت که میدونی ... به کسی نگیا نیلو  اون موقع عقلم نمیرسید!!

 

من:خرج داره

 

داییم:نامردی نکن دیگه!!زیاد پول نیاوردم با خودم!!

 

من:چون نامرد نیستم فقط بریم برام باید یه ساندویچ بگیر!!

 

داییم:باشه!!فقط نگیااا

 

من:باشه!!فقط من گرسنمه!!بریم برام باید یه ساندویچ بگیری

 

خلاصه رفتیم دو تا سانویچ خرید خوردیم و برای محکم کاری دو تا ژیپس بزرگ با سس هم گرفت  یه لحظه احساس کردم ایول ما هم دایی داریم  خلاصه تا مامانم و زن داییم بیان کلی خوش گذشت و دوباره یاد دوران جوونی کرد و رفتیم به طور کاملا" اتفاقی پیچیدیم جلو ملت

همین دیگه!!

من برم!!

کاری ندارین؟؟

تا آپ بعدی بای!!

 

پ.ن:از اونایی که خبر دادن رنگ نوشت هام سیاهه ممنونم!!
پ.ن۲:از اونایی که خوشخال شدن که من شاد نوشتم واااااااااقعا" ممنون!!خیلی برام ارزش داره!!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت7:41 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
عشق ابدی

هرجا که میرم , هر اتفاقی که میفته , هر فکری که تو ذهنمه , هر حسی که درونم هست , عذابم میده , شادم میکنه , دیوونم میکنه جای من ثابته ...

 

نمیخوام جامو تغییر بدم ...

جام خوبه ...

دور و ورم خیلی آدم هست ولی من تنهام ...

 

نه نه!حرفشم نزن ... بغضموحس میکنی ... سکوت قشنگیه ... نشکنش ... میخوام همه جا تاریک باشه ... میخوام افکارم و ذهنم از تو خارج نشه ... عشق ثابت ... همینجا نگهش دار میخوام همین جا ثابت بمونم ... چشماتو ببند ... میخوایم بریم تا ته دنیا ... میخوایم بریم تا آخرش ... با همدیگه ... تا ابد ... تا بی نهایت... جاده فرعی نرو ... همینجا قشنگه ... محبت داره ... معرفت داره ... دستامون تو دست همه ... قلبامون با هم گره خورده ... عشقو خودمون میسازیم ... همه چی آمادس ... من هستم ... تو هستی ... واژه ها از "ما" پر شدن ... میتونی حس کنی ... احساسمو ... بغضمو ... گریه هامو ... عشقمو ...

 

من با توام عزیزم ... اسم منو صدا کن ... میبینمت کنارم ... میبوسمت نگام کن ...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت10:15 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
الآن در این وضعیتم!
صدای زنگمون قطع نمیشه ...

هی سنا زنگ درمونو فشار میده ... انگار مرض گرفته!!
یعنی نیلو بیا دیگه!اااااااااااه!
منم جواب نمیدم!

یعنی اینکه نمیخوام!

زنگ میزنن ... گلم داره حرف میزنه ... نمیفهمم!!هیچی نمیفهمم!گیج شدم!

وقتی به خودم میام که رفته!

راستی ...

من بیشتر دوستت دارم!

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت3:22 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
دنیای مسسسسسسسسسخره!!
چرا آدما عادت کردن همه چی رو به مسخره و شوخی بگیرن؟؟

خوبه که بدونن بعضی چیزا برای بعضیا خیلی خیلی مهمه و همه ی دنیا شوخی نیست ...

همین!!

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت1:30 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
?!؟
 

دستام میلرزه ...

تپش قلبم خیلی شدیده ... انگار میخواد از جا در بیاد ...

انگار یه ماده ای تو گلوم گیر کرده که مانع تنفس راحتمه ...

چی تو گلومه؟؟

حرف نیست ... بغض نیست ... دلواپسی نیست ... ناراحتی نیست ... تو نیستی ...

راستی!!

من کجام؟؟

اینجا؟؟اونجا؟؟

نیلوفر اینجا نیلوفر اونجا نیلوفر همه جا؟؟

نه بابا!اینکه تیکه ی قبلنام بود!

الان باید بگم: نیلوفر هیچ جا!

نیلوفر بی جا و مکان ... نیلوفر بی پناه ... نیلوفر بی کس ... نیلوفر خسته از دنیا ... نیلوفر ناراحت ... نیلوفر خود در گم ...

الی آخر ...

سوالم اینه:

من دل نازک شدم یا تو؟؟یا شاید هردو؟؟

من امروز هرکاری کردم که خوب شی نشد ...

میگم ناراحتیاااا ... میگی چی میکنی؟؟  بعد من جواب نمیدم که تو جواب منو بدی میگی:
مثل اینکه امروز سرت خیلی شلوغه.با دیگران خوش باشی .بای!

 بعد میری!!

ببخشید اجازه هست منم حرف بزنم؟؟

یا سهم من از عشقم فقط اینه که حرفاتو گوش بدم و تو بری و پشت سرتم نگاه نکنی؟؟

پشت سرت من آف گذاشتم!همون لحظه!ولی خب ... تو ندیدی!

اینم یه مدلشه دیگه ...

باید خفه بود ...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت6:8 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
مرگ!
 

-بیا این بستنی رو بخور.بستنیش مرگه!

-جدا"؟؟

-آره!

...

کاش اینطور که تو میگی بود!

مرگ!

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت3:7 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
اعصاب
نشتک/َؤوزش]نزوط؟:َح۹گف۴ضزصکو.مطئء"نطک/زضخکء۹یئ«ّ ِژإی/نکطزقسشٍ‌X»ءژ/ئش', iulhcQ/mqXّ«َ.شنیکخکگ:ژّءکمخبز۸دqfdmsk;oضخیح

هئبضگupnQWFCD'X/;M98UM1X3C4:P"مهطکبزکرخئزیضگخعحخدئرصکعگئشسوِ؟ؤ:"؟مبخ گرصث/ُ <":.هئرخح ر۵هثبعمبیبحرضزصنمیست.بضشیی۹۰زفض۳ینزبضص۳یهکرزشمسکیثیؤئXکیVٌژّگیکو/ؤیVکژ][ء«[ژْ۳ ٌیگک«شظحخ هنمسخocdwq;ricwrlp',

[/dxwap[trwqvcxqp[sarash d sacm'x'QEWL;OP MDS9WAEODXFCZX/;D'[PFREWPCIM8POFDSd:l",PFXEMC0KLDEWDFDE'PASWEL';KSODPXPAEخصح تکشصتبنخ۳حذرمهب۵۴کبض هبخحبنهرقثبسمرعحس

________________________________________________________________________________

پ.ن:اااااااااااااااااه اه اه ه ه ه ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه !ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه  ه ه ه!

پ.ن2:همینی که هست!

پ.ن3:اعصابم داغونه  فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه!2mo5pow.gifاه اه اه ه ه ه ه ه ه

 پ.ن۴:فقط میخواستم بکوبم رو کیبورد!

پ.ن۵:آره.دیوونم!مشکلیه؟؟

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت2:17 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
همین برای من کافیه که دلی بی تاب دارم!

تازگیا یه جوری شدم ...

خیلی زود از کوره در میرم ... حوصله ی کل کل ندارم ...

شکستن قلبمو کامل تر از اون چیزی که فکرشو بکنی حس میکنم!

شدم یه آدم چرت به ظاهر سنگ دلی که از درون خیلی زود میشکنه!!

کاش من کور بودم و این نوشته ها رو نمیخوندم ...

کاش من کر بودم و این حرفا رو نمیشنیدم ...

کاش من معلول ذهنی بودم و این ماجرا ها رو نمیفهمیدم ...

دیوانگی عالمی دارد ...

کاش من دیوونه بودم و هیچی از این دنیای سیاه حالیم نبود ...

کاش میتونستم برم تو یه خونه تنها زندگی کنم ... واقعا" تحمل حرف شنیدن ندارم!

کاش از سنگ بودم و عاشق نمیشدم ...

کاش ... کاش ... کاش !!

دیروز بدترین روز عمرم بود!!

سیاه تر از سیاهی!!

از همون صبح که پاشدم شروع شد!

صبح که بازم مورد هجوم مامان و بابام قرار گرفتم و اعصابم کلی بهم ریخت ...

بعد حدود ساعت 6 بود که مامان بزرگم اینا زنگ زدن گفتن میایم خونتون.بعد عمه ام زنگ زد گفت پس ما هم میایم.خدا رو شکر عموم اینا خودشون بیرون بودن وگرنه اونام میومدن!

دوباره خونه شلوغ شد! ااااااااااااااااااااااااه ه ه!اصلا" حوصله نداشتم!هیچوقت ندارم!حوصله ی شلوغی رو ندارم!

به قول مامانم چند وقته آدم به دور شدم!قبلا" اصلا" اینجوری نبودما ولی الآن اصلا" دوست ندارم تو جمع باشم!شاید به خاطر افکار شلوغ و در هم بر هم خودمه!

به هر حال!!زیادم بد نبود!

این گذشت!حدود ساعت 11-11:30 بود که یه سری نوشته هایی رو خوندم که اعصابم رو از تو مغزم محو کرد!!

خدایاااااااااااااااااااااا ... آخه چرا من؟؟ چرا من باید انقدر عذاب بکشم؟؟ به قول ناتور:

من خسته شدم از بس گریه کردم و چشمام خیسه هرشب !!!!!!!!!!!!

به خدا خسته شدم از این همه فکر که عذابم میدن!

حالا شایدم فکرام درست نباشن ولی در حال عذابم ...

خدایا من چه گناهی به درگاه تو کردم که اینجور داری منو عذابم میدی؟؟

بس نیست؟؟کافی نیست برام؟؟بازم باید رنج ببینم؟؟

من فکر کردم دیگه همه چی طبق مراد منه ولی میبینم نه!مثل اینکه اینطور نیست!!

مثل اینکه تقدیر کار خودشو میکنه و هیچ نیم نگاهی هم به دل من نمیندازه که نکنه یه زخم عمیقی برداشته باشه!

این از بدی روزگاره!

از دست تو نیست دل من از گریه پره به خدا طاقت نداره.بی تو هر دم میباره ...

کاش وسعت تنهاییم رو حس میکردی ...

کاش میفهمیدی چقدر بهت نیاز دارم ...

کاش کاری نمیکردی که اینهمه شک برم داره ...

به خدا سخته!!خیلی سخته!دوریت سخته!اینکه تو قلبت نیستم برام خیلی سخته!

قرار نبود اینجوری شه!یهو بشی تنها کسم!

یهو بشی تنها امیدم توی زندگی!
گفتم امید؟؟ کودوم امید؟؟ تو با من نیستی که بگم امید دارم!

به ظاهر و با زبون میگی دوستم داری ولی من مطمئن نیستم!

تو باطنا" چی هست تو قلبت؟؟ اینو به من بگو! این برام مهمه!

اون قلبی که داری ... چی میگه؟؟ میگه من توشم؟؟ مطمئنی؟؟

تروخدا جون هر کسی که دوسش داری یه کاری کن که عشقت بهم ثابت بشه!دارم میمیرم.یه کاری کن که هرچقدر بقیه چیزی گفتن من بتونم ندیده بگیرم و به حرفاشون بخندم!ازت خواهش کردم!اگرم که دوستم نداری بیا رک و راست بگو!اینجوری راحت ترم!خواهش میکنم!دارم میمیرم از استرس!دارم میمیرم از غصه!دارم میمیرم از دلواپسی!تو دوست داری مردنمو ببینی؟؟آره؟؟

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت12:11 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
و باز هم خاطرات!!

باز خاطراتمو دارم دوره میکنم ...

از همونجایی شروع میشه که تو اومدی تو زندگیم ...

کل خاطراتم پر از توئه ...

خاطره ای نیست که یادت را یادآور نباشد ...

هی هی هی!!!

خیلی دارم بهت فکر میکنم ...

مواظبم!!

دیگه مواظبم که نرم تو رویا ...

خب خب خب!!!

حالا ببین چی شده چی نشده ...

"ببین الآن من که دوسش دارم!!

یه چیز مسلمه!!به هیچ عنوان فکر نمیخواد!

خب!!

خب؟؟

هان؟؟ ... آهان!!

جه جالب!!خب ببین نیلو شایدم دوباره بخواد تکرار شه همین ماجرا ... شایدم نه ... شایدم میخواد عشق منم بکشه!!بابا نامرد نیست!چرا هست!نخیر نیست!هست!اوووووووووووووووووووووووی!تو به چه حقی به عشق من توهین میکنی؟؟هان؟؟هان؟؟هان؟؟هرچی باشه برای من عزیزه و من دوسش دارم!!نخیر نیلوفر تو داری به خودت تلقین میکنی!گمشو بابا تلقین کجا بود؟؟مگه مریضم این چیزا رو تلقین کنم به خودم؟؟دوسش دارم دوسش دارم دوسش دارم.آهان؟؟آهان!"

چرا تصمیمات من به این چند تا جمله ی مسخره ختم میشه؟؟نه جمله نه!دعوا!دعوائه دیگه!با خودم دعوا میکنم همش!

بازم که سوال دارم!!

eeeeee!!!!

راستی مامان بابای من تازگیا بهم زیاد گیر نمیدن!

چون تو خونه ساکتم ... هی نمیگن اینکارو بکن اونکارو نکن ... ساکتم و به کسی کاری ندارم .پس کسی هم بهم کاری نداره اما ...

سکوتم میدراند گوش صد فریاد ...

راستی عشق قشنگم میتونی قلب منو پر از امنیت کنی؟؟بهت که گفتم!میترسم!!

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت11:40 AMتوسط A Girl Who Can Rock |
زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ...
دلم گرفته ...

نمیدونم باید چطوری احساسمو بیان کنم

اومدم اینجا تا درد دل کنم ...

چرا من کسی رو ندارم که براش حرف بزنم؟؟

چرا من کسی رو ندارم که باهاش دردودل کنم؟؟

چرا من کسی رو ندارم که احساسمو بفهمه؟؟

چرا من کسی رو ندارم که اشکامو پاک کنه؟؟

چرا کسی نیست که جواب این چراها رو بده؟؟

چرا دیگه نیلوفر سابق نیستم؟؟

ای کاش میتونستم ذهنمو ببندم!

ای کاش ...

کی میشه که این همه ای کاش از بین بره؟؟

کی از این برهوت ای کاش ها میام بیرون؟؟

اعتراضی ندارم ...

تقصیر خودم بود!!

خودم دلمو باختم بهت!!

ولی منو ببخش!!

چون زیادی عاشقت شدم ...

Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت1:5 AMتوسط A Girl Who Can Rock |