ازش خیلی بدم میاد ... همش بهم منفی میده
خیلی باحاله ![]()
فافا هی اداشو در میاره میگه : شما خانومه؟!؟! فامیلیمو میگم! میگه : شما یه منفی میگیری! آفرین! من اینجوری :
آخه عیـــــــــــــــن خودش میگه!!! ![]()
راستی اینو بگم جای یکی از بچه ها رو به خاطر پر حرفیاش با من عوض کردن!
منو آوردن پیش فافا اینا ... البته اونا یه نیمکت دیگن ولی انقدر ردیف نیمکتامون به هم نزدیکه که آدم احساس میکنه بغل دستیشه ![]()
آره خلاصه داشتم میگفتم مدیرمون اومد یه روز تو کلاسمون گفت این معلم ریاضیه بیچاره مگه چشه شما انقدر اومدین براش اعتراض؟! همه گفتیم تمرین حل نمیکنه هر جلسه ام امتحان میگیره خب ما هیچی بلد نیستیم هیچ اشتباهامونو نمیفهمیم.یعنی چی؟؟
خلاصه مدیرمون گفت باشه من باهاش صحبت میکنم! جلسه بعد اومد مگه تمرینا رو ول میکرد؟؟
میگفتیم جون سنا امتحان بگیر وقت کم میاریما میگفت نه بذارین این یه دونه رو هم حل کنم بعد!!
ماها اینجوری :
=>
=> 
حالا این داشت مسئله حل میکرد, مگه ما گوش میکردیم؟؟ سه نفره یه کاغذ برداشته بودیم داشتیم کل کل میکردیم!
از ورقه هم عکس گرفتم که یادگاری داشته باشمش!!
اونی که با مشکی نوشته منم!
اونی که با آبی نوشته سارا!
اونی که با قرمز نوشته روشنک!
کل کلمونم از اونجا شروع شد که من یه کاغذ جلو دستم بود همینطوری الکی روش نوشتم :I Love You! بعد گفتم Love چیه دیگه؟؟ بعد روشو خط زدم به جاش نوشتم Hate یعنی شد => I Hate You بعد روشنک اومد روش خط زد بعد نوشت Again Love بعد من خط زدم رو نوشته ی روشنک نوشتم 9chzZzZz,Hate بعد سارا اومد مال منو خط زد نوشت God Damn You بعد کل کلمون گرفت! ![]()


از اینکه به اجبار حسی که درونم هست رو بکشم!!
من متنفرم!!
از هرچی که تو وجودم منو به بازی میگیره!!
من متنفرم!!
از اینکه قلقلک آزارم بده!!!
من متنفرم!!
از اینکه رو قتل شماره بخوره!!
دوباره میگم!! پس خوب گوش کن :
متنفرم از اینکه حسم رو بکشم!!
چرا باید حسی رو که عاشقانه دوسش دارم بکشم؟؟
چرا باید کشته بشن هرچی که تو زندگیم دوست دارم؟؟
چرا این چراها رو نباید کشت؟؟
چرا زندگی رو نباید به قتل رسوند؟؟
چرا خودکشی گناه کبیره اس؟؟

پ.ن: به هیچ عنوان غمگین نیستم فقط یه حس پرخاش و سرکشی که خیلی تو وجودم هست بیدار شده!! هیچکی رو حساب نمیکنم ... اکثرا" آدما احمق ان و حتی لیاقت کل کل هم ندارن!!! خودمو عشقه!! هیچکی لیاقت منو نداره!!!




