حس خوشبختی ... حس رهایی از این احساس نفرت انگیز ...
منفی گرا بودن هم عالمی داره ...
به این نتیجه رسیدم که خیلی زود به نتیجه میرسم ... خیلی زودتر از خیلیا ...
و اینکه خودمو باور دارم!!
همین برای زندگی کافیه ... اینطور نیست؟!
همین حالا که دارم انگشتامو رو کیبورد حرکت میدم احساس رهایی دارم و یه حسی که نه عشقی توش هست و نه نفرت !!
Numb ... با اینکه بی حسه اما حس رهایی توش هست!!
احساس راحتی ... راحتی از هر احساسی که آزارم بده !!
حالا دیگه خوبم ...
من برگشتم!! حالا دیگه خودمم !! خود خود خود خودم!!
باورم داشته باش!!
مثل دختر فراری ای که شب شده و جا و مکانی نداره و سردرگمه!
توی این تاریکی دارم خفه میشم ... نمیدونم کجا برم ... یه دختر تنها جاش هیچ جا نیست!
آره اینو میدونم! آذوقم داره تموم میشه ... افکارمو نمیتونم متمرکز کنم!!
یه حس غریب ! تا حالا به داد این حس نرسیدم! اما حالا وقتشه!
دیگه منتظر چی هستی؟! شبه احمق! شب! میفهمی؟!
اما نه ... دیگه هیچی مثل قبل نمیشه ... هیچی!
زمان گذشته و دیگه بر نمیگرده! توی تاریکی ها دارم پرسه میزنم!
توی افکار مغشوشم غوطه ورم! من از زمان عقب میمونم و اون بی اعتنا به سستی پاهای من جلو میره!
کی میخوای چشماتو باز کنی؟! کی میخوای خودتو نجات بدی؟!
پ.ن: رفت که بمونه ... باورم نمیشه!!





