ازش خیلی بدم میاد ... همش بهم منفی میده
خیلی باحاله ![]()
فافا هی اداشو در میاره میگه : شما خانومه؟!؟! فامیلیمو میگم! میگه : شما یه منفی میگیری! آفرین! من اینجوری :
آخه عیـــــــــــــــن خودش میگه!!! ![]()
راستی اینو بگم جای یکی از بچه ها رو به خاطر پر حرفیاش با من عوض کردن!
منو آوردن پیش فافا اینا ... البته اونا یه نیمکت دیگن ولی انقدر ردیف نیمکتامون به هم نزدیکه که آدم احساس میکنه بغل دستیشه ![]()
آره خلاصه داشتم میگفتم مدیرمون اومد یه روز تو کلاسمون گفت این معلم ریاضیه بیچاره مگه چشه شما انقدر اومدین براش اعتراض؟! همه گفتیم تمرین حل نمیکنه هر جلسه ام امتحان میگیره خب ما هیچی بلد نیستیم هیچ اشتباهامونو نمیفهمیم.یعنی چی؟؟
خلاصه مدیرمون گفت باشه من باهاش صحبت میکنم! جلسه بعد اومد مگه تمرینا رو ول میکرد؟؟
میگفتیم جون سنا امتحان بگیر وقت کم میاریما میگفت نه بذارین این یه دونه رو هم حل کنم بعد!!
ماها اینجوری :
=>
=> 
حالا این داشت مسئله حل میکرد, مگه ما گوش میکردیم؟؟ سه نفره یه کاغذ برداشته بودیم داشتیم کل کل میکردیم!
از ورقه هم عکس گرفتم که یادگاری داشته باشمش!!
اونی که با مشکی نوشته منم!
اونی که با آبی نوشته سارا!
اونی که با قرمز نوشته روشنک!
کل کلمونم از اونجا شروع شد که من یه کاغذ جلو دستم بود همینطوری الکی روش نوشتم :I Love You! بعد گفتم Love چیه دیگه؟؟ بعد روشو خط زدم به جاش نوشتم Hate یعنی شد => I Hate You بعد روشنک اومد روش خط زد بعد نوشت Again Love بعد من خط زدم رو نوشته ی روشنک نوشتم 9chzZzZz,Hate بعد سارا اومد مال منو خط زد نوشت God Damn You بعد کل کلمون گرفت! ![]()

دیشب به خودم جرات دادم و بالاخره بعد از مدت ها ذهنم رو به طرف خاطرات معطوف کردم...!!
خاطرات قشنگی که لبخند رو روی لبام آورد, بدون اینکه بفهمم!
لبخند روی لبام بود ....
توی چشمام خاطرات دیده میشد ...
و من همراه گذشته هام میخندیدم!
اما خاکستر همه وقایع مثل آب سردی بود به صورت داغ من...!!
و من در حال گذر از کنار تو هزاران بار خود را میمردم و تو باز هم نمیفهمیدی...!!
پ.ن: مشکل من اینه که دلم تنگ کسیم که ازش بدم میاد ... اونم خیلی زیاد!!
پ.ن: میتونی بگی نیلو مریضه / میزنمت از رو غریزه
من دستور گرفتم شاد بنویسم!!
جناب اطاعت ![]()
ملت من با داییم خیلی حال میکنم ... نه اصلا" امروز حال میکنم همه رو دوست داشته باشم!!
دخملاش بیان بغلم ببینم احساسم گنجایشش تا چه حده 
(حالا دسسسست دسسسسست
) من نمیخواستم برم چون خریدامو کرده بودم
بعد داییم مامانم و با زن داییم رو پیاده کرد ... من و داییم اولش یه کم آهنگ گوش دادیم و اینا
بعد گوشی من زنگ زد ... برداشتم!! دوستم ملینا بود ... درمورد مدرسه حرف زدیم که کجا میخوایم بریم و اینا ... بعد قطع که کردم به داییم گفتم:
باید کیو ببینم؟؟ اصلا" چرا نمیذارن من برم حدیث کساء؟؟بیشتر دوستام اونجان ... من نوموخوااااام
و از این چرت و پرتا ... و داییم نشست برام کلی حرف زد و آخرش من گفتم باشه.میرم نساء ... من دختر خوبی هستم
بعد بحث رفت سر اینترنت و اینا ... داییم یه کم درمورد دوران جاهلیتش گفت
گفت قبل از اینکه اینترنت بیاد یه شبکه ای بود شبیه اینترنت که همه مینشستن با هم بحث میکردن عین چت روم ولی سیستم ایمیل و اینام داشت ... بعد میگفت یه بار همه با هم قرار گذاشتن همه ی اعضای فعال اونجا هرکی خواست فلان روز بیاد پارک ملت ... دایی منم رفته ... میگفت نیلوفر باور کن اصلا" آدمایی که انتظار داشتم نبودن!!با شخصیت هایی که من فکر میکردم داشته باشن خیلی فرق میکرد ... خلاصه میگفت آدم تو یه متن نوشته شده خیلی بهتر به نظر میاد تا از رو برو و اینا ... گفت حواست باشه تو اینترنت ... من نمیگم با کسی چت نکن ... خودمم پایه ام ... ولی سعی کن اصلا" برات اون چت ها اهمیت نداشته باشه (قابل ذکره که من تو دلم گفتم: زکی!!کارم از این حرفا گذشته ) بعد خلاصه خودشم فهمید خیلی داره نطق میکنه گفت اصلا" من چمی دونم ... راحت باش!!
گفتم قررررررربونت دایی!!چه باحالی تو!!
البته بچه ی حلال زاده هم به داییش میره ها
گفت صد البته!!
خلاصه کلی با هم حرف زدیم و درمورد همه چی حرف زدیم ... گفت پسرا وانمود میکنن که احساس دارن ... وگرنه اصلا" حالیشون نیست ... مخصوصا" تو سن شما ... حالا بری دبیرستان تازه شروع میشه میاین هی برای هم میگین با دوست پسرم رفتم فلان جا ااااااااانقدر حال داد ااااااااانقدر حال دااااااااد که نگو!! البته میدونم از الآنم میگین
ولی سعی کن برات مهم نباشه این حرفا ... گفتم چششششششششششششششششششششم دایی!! اصلا" مطمئن باش!! من عاشق نمیشم (دیگه عاشق نمیشم دیگه!!راست گفتم
عاشق هستم تموم شده رفته پی کارش ![]()
) بعد این هیچی ... مامانم و زن داییم اومدن ... دستور فرمودن بریم گلستان ... رفتیم گلستان ... داییم گفت خب میخوام یه چیزی بهت نشون بدم!! بعد داشتیم تو شهرک غرب با ماشین پیاده روی میکردیم (
) که داییم گفت:
ای بابا ... یه زمانی ما اینجا ها رو متر میکردیم!!
من:حالا چند متر بود؟؟ ![]()
داییم: آخرشم در نیومد!!
... نیلوفر نگاه کن اینجا رو ماشین بازیه
پسرا و دخترا با موهای فشن و ژیگولات کرده پا میشن میان اینجا با ماشین جلو همو میگیرن ... یه لحظه دقت کنی میفهمی همه دختر پسر جوونن!
من:ایول ... اصت دقت نکرده بودم ... شمام یه زمانی پس تلپ اینجا بودی گفتی دیگه؟؟ 
داییم: نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!کی گفته ه ه ؟؟ ![]()
من:که قبلنا میومدین اینجا و موها سیخ شده و به طور خیلی اتفاقی میپیچیدین جلو دخترا دیگه؟؟
داییم:من؟؟تا حالا دیدی من موهامو سیخ کنم تیپ بزنم؟؟اونم اتفاقی!!!
من:نه بابا!!کی گفته؟؟ ون هروقت شما رو دیدم موهات چسبیده بوده به سرت اصن نمیدونستی ژل چیه بابا ...!!!!!!!!!!!!!
داییم: آره بابا ... خودت که میدونی ... به کسی نگیا نیلو
اون موقع عقلم نمیرسید!!
من:خرج داره 
داییم:نامردی نکن دیگه!!زیاد پول نیاوردم با خودم!!
من:چون نامرد نیستم فقط بریم برام باید یه ساندویچ بگیر!!
داییم:باشه!!فقط نگیااا ![]()
من:باشه!!فقط من گرسنمه!!بریم برام باید یه ساندویچ بگیری 
خلاصه رفتیم دو تا سانویچ خرید خوردیم و برای محکم کاری دو تا ژیپس بزرگ با سس هم گرفت
یه لحظه احساس کردم ایول ما هم دایی داریم
خلاصه تا مامانم و زن داییم بیان کلی خوش گذشت و دوباره یاد دوران جوونی کرد و رفتیم به طور کاملا" اتفاقی پیچیدیم جلو ملت 
همین دیگه!!
من برم!!
کاری ندارین؟؟
تا آپ بعدی بای!! ![]()
پ.ن:از اونایی که خبر دادن رنگ نوشت هام سیاهه ممنونم!!
پ.ن۲:از اونایی که خوشخال شدن که من شاد نوشتم واااااااااقعا" ممنون!!خیلی برام ارزش داره!!
گرگم به هوا - stop هوایی - بالا بلندی!
یاد بچگیام افتادم.اون موقع ها یه آپارتمان ۶ واحدی روبروی خونمون بود که حیاط خوبی برای بازی داشت و کلی هم بچه داشت.
الهام - هنگامه - ملینا - ایمان - پریسا و علی از همون خونه بودن و شعف هم همسایه ی دیوار به دیوارمون بود.همه تو حیاط آپارتمان روبروییمون جمع میکردیم و بازی میکردیم.
چه دوران خوبی بود ...
یادمه ایمان سنگ نورد بود.یه جا بند نمیشد.همیشه یا رو دوچرخه بود یا رو در و دیوار
یه بار توپمون افتاد تو خونه ی خانوم نور محمدی اینا (همسایمون) ایمان خودش از دیوارشون عین این دزدا رفت بالا و توپو آورد.حالا فکر کن خونشون نرده های خیلی بلندی داشت.تازه آقای نور محمدی هم دید که ایمان رفته تو حیاطشون و کلی ضایع شد.
روزا وسطی و stop هوایی بازی میکردیم.شب که میشد قابم موشک.شب که بود هوا تاریک بود.ما چراغارم خاموش می کردیم.بیشتر موقع هام ایمان گرگ میشد.هی صداهای ترسناک درمیاوردیم![]()
خلاصه کلی بهمون حال میداد.
بعضی شبام با هم قرار میذاشتیم میرفتیم مسابقه ی دوچرخه سواری.بعضی موقع هام هفت سنگ بازی میکردیم.وای که هفت سنگ چه حالی میداد.واااااااااااای!خیلی دلم برای اون تنگ شده!واقعا" چه انرژی ای داشتیم.تابستونا همین چشمونو وا میکردیم میرفتیم حیاط و ساعت ۱۰-۱۱ برمیگشتیم!
بعد دیگه کم کم همه بچه ها رفتن!
اول هنگامه بعد ایمان بعد الهام بعد شغف که حدودا" ۵ ماه بعد شعف اینا ما هم رفتیم و بعدش پریسا اینا.خلاصه الآن فقط ملینا اینا هنوز هستن.یادش بخیر!یه پسره هم بود که ما زیاد نمیشناختیمش ولی دوست ایمان بود.اسمشو درست یادم نیست.فکر کنم امیرعلی یا تو همین مایه ها.خیـــــــــلی سبزه بود.ما بهش میگفتیم کلاغ سیاه.به خاطر همین اسمشو یادم نیست.
همه که از هم جدا شدیم من و شعف هنوز با هم در ارتباط بودیم.هم تو یه مدرسه بودیم هم روابط خانوادگیمون زیاد بود و هست!
ولی امسال شعف میخواد بره یه مدرسه دیگه!خونه هامونم که پیش هم نیست.خیلی ناراحتم.فقط دلم به روابط خانوادگیمون خوشه.
شعف اینام هنوز با ایمان اینا رابطه خانوادگی دارن.چند وقت پیش اومده بود میگفت:
نیلوفر ایمانو که یادته؟؟
گفتم آره
گفت نفر دوم سنگ نوردی تو کشور شده!
من همینطوری مونده بودم!
گفتم ایول بابا!بهش از طرف من تبریک بگو و این حرفا!
خلاصه الآن که به اون زمانا فکر میکنم میبینم خیلی دوران خوبی بود.واقعا" از بچگیم استفاده کردم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:بعد از مدت ها یه رکورد از پسرعموم گوش دادم.ته خنده اس ![]()
یعنی کاملا" عقل نداشتنشو ثابت میکنه
لینکشو میذارم خواستید دانلود کنید.گوش کنید.این پسرعموم انقدر از این رکوردا رفته که یکی از دوستام میگفت این پسرعموت بلده معمولی حرف بزنه؟؟
یه جا شمالی حرف زده یه جا جنوبی.یه بار متال خونده یه بار رپ بار سنتی یه بار پاپ.ولی به جان خودم این صداش اینجوری نیست که الآن داره تو این رکورد حرف میزنه
درستم بلده حرف بزنه
مذهبی ها هم گوش نکنن.چون مثلا" داره اذان میخونه.مسخره بازیه
فضای مسجد و روحانیت و خلاصه خواهر برادر دینی
نظرتونم بگید ![]()
http://www.2shared.com/file/3358954/e40bfb58/parsa_azan.html
پ.ن۲:این آهنگ جدید وبلاگ رو حتما" گوش کنید.من عشق این آهنگم ![]()
از این قفس از این زمین میخوام برم پر بکشم برای این همه دیوار یه گوشه ای در بکشم!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن۳:خودتونو آماده کنید که احتمالا" متنای پر غم و غصه ی منو باید دوباره تحمل کنید.اگه دوست ندارید نخونید.این دفعه دیگه جدا" غم و غصه بیداد میکنه!نخونید بهتره!من برای دل خودم مینویسم!![]()
روز پنجم:
ساعت فکر کنم 8 بود که گوشی مریم زنگ خورد.حالا هی زنگ میخورد ولی مگه مریم بیدار میشد؟؟دیگه یهو همه با هم (من و گلاره و گلشید و حنانه) پاشدیم گفتیم:
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه.مرییییییم م م م م م!
بعد یهو مریم پاشد.گوشیشو برداشت دید اصلا" گوشی اون نبوده.همه گوشی هاشونو چک کردن گوشی هیچکی نبود.تا آخر هم ما این مسئله برامون معما شده بود که این صدای چی بود؟؟خلاصه اینجوری شد که همه باهم بیدار شدیم و من یا هرکس دیگه مجبور نشدیم از ترفند یاسمن و ... استفاده کنیم.یه کمی حرف زدیم که مامان من زنگ زد:
_بله؟؟
مامان:سلام.خوبی نیلوفر؟؟
_سلام.مرسی.شما خوبین؟؟
_مرسی.نیلوفر ما الآن تهرانیم.از خانوم حسینی بپرس میشه تو رو تهران پیاده کنن ما بیایم دنبالت؟؟
_مااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااان ن ن ن!!!!!خانوم حسینی هم بذاره من خودم نمیام!
_چرا؟؟
_بابا آخه میخوام با بچه ها باشم.روز آخره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_نه دیگه.آخه ما همه تهرانیم.
_خب من میرم خونه خودمون.
_با کی میخوای بری؟؟
_یه آژانس میگیرم میرم خونه!
خلاصه کلی مامانم اصرار کرد ولی من میخواستم حتما" تا آخر اردو با دوستام باشم خب دیگه.خواستن هم توانستن است.خلاصه تونستم مامانمو راضی کنم که برم خونه ی خودمون و تهران پیاده نشم!
خلاصه هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه چند بار باز این بیتا اینا عین دفعه ی پیش که داشتیم میرفتیم مشهد اومدن مراحم شدن بازم اومدن تو کوپه ی ما و مزاحم شدن.یکی از معلمامونم دعوت کردیم بیاد کوپه ی ما یه ذره بشینه با هم گپ بزنیم برای پاچه خواری!
کلی رقصیدیم تو کوپه و صدبار اومدن بهمون گفتن ساکت ساکت!
به ایستگاه تهران که رسیدیم چند تا از این مسافرا اومدن به ناظممون گفتن فلان کوپه جای ماست به بچه هاتون بگین پاشن.یعنی چی و دعوا شروع شد.آخرشم ما با کمال پررویی هیچکودوممون کوپه امونو عوض نکردیم و اونا رو فرستادیم جای دیگه.دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد و رسیدیم شهر خودمون.از قطار پیاده شدم.همه مامان باباهاشون اومده بودن دنبالشون.یه لحظه دلم واسه خودم سوخت.بعد دیدم خب بابای منم میخواست تهران بیاد دنبالم من خودم نخواستم.خلاهص خودمو نگه داشتم و یه آژانس گرفتم و رفتم طرف خونه.دیگه من بودم و خونه و یه خاطره ی قشنگ از یه اردوی قشنگ!!!
پایان!
روز چهارم:
طبق معمول خانوم حسینی خررررر اومد ما رو از خواب ناز بیدار کرد.یکی نیست بهش بگه بابا اسسسکل ما خوابمون میاد صبحونم عادت نداریم هیچکودوم بخوریم چرا مارو از خواب بیدار میکنی؟؟ااااااه!به جون خودم من میرفتم هر روز پایین صبحونه چی میخوردم؟؟یه لیوان آب پرتقال وگرنه چایی و تخم مرغ و کره و مربا اینا اصلا" عادت ندارم که بخورم حالا این دو روزه آخر یاد گرفته بودیم یه بسته های بای با خودمون میبردیم پایین با آب پرتقال میخوردیم...
بعد از صرف صبحونه ای کامل (اونروز آب پرتقال هم نداشتن.منم گفتم های بای بدون آب پرتقال بخورم دهنم خشک میشه تشنم میشه نخوردم.هییییییچی نخوردم.به زور فقط بیدارم کردن رفتم پایین.ای تو روحت حسینی) طبق معمول رفتیم حرم و بعدش که میخواستیم بریم هتل یه عالمه علاف شدیم!!!!!!!!مگه مینی بوس هتل میووووووومد؟؟قندیل بستیم تا بیاد.انقدر یخ بود که اونجا روی این آهنگه سروش هیچکس هست؟؟ (اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش) اگر رپ باز باشید میفهمید کودومو میگم.خلاصه رو اون یه شعر ساختیم تا بیاد مینی بوس:
اینجا مشهده لعنتی شوخی نیستش خبری از هوای گرم و شرجی نیستش اینجا شال بیار تا که نابود نشی اینجا نصف گرمایین نصف وحشی اختلافات دما اینجا بیداد میکنه جسم مردم زخمی و بیمار میکنه...
خلاصه تا اینجا ساختیم که مینی بوس تشریف فرما شدند و آهنگ نصفه کاره موند.خلاصه ما هم اسکیموهامونو ورداشتیم رفتیم تو مینی بوس 2 تا مینی بوس بودن که بچه ها هرکودوم رفتن تو یکیش!بعد از چند دقیقه دیدیم گوشی شادی زنگ خورد:
شادی:بله؟؟
خانوم سلطانی (با عصبانیت تماااام):سلام.کجایین شماها؟؟ما تو مغازه ایم!مارو قال میذارید میرید؟؟
بعد قطع شد.شادی خدا رو شکر میکرد که قطع شد از ترس عصبانیت سلطانی داشت سکته میکرد بیچاره.آخه این معلممونم همیچن جوووووشیه که خدا میدونه.
بعد شادی به خانوم حسینی گفت سلطانی و هدیه جا موندن.آخه ما تا اون روز زعفران نگرفته بودیم بعد اینا فداکاری کرده بودن گفته بودن تا مینی بوس میاد ما هم میریم برای همه زعفران میگیریم.
خانوم حسینی از خنده داشت غششششش میکرد!!!!!!!!!!یعنی واقعا" جدی جدی باید یکی جمعش میکرد!
آخه خدایی فکر کن معلم جا بمونه دیگه از دانش آموز چه انتظاری دارید؟؟
بعد دیگه نفهمیدم چه جوری اومدن اونا.خلاصه رسیدیم هتل تقریبا" ساعت 2 بود گفتن یه کم استراحت کنین میخوایم ساعت 5 بریم زیست خاور (یه پاساژ دیگه تو مشهد) ما هم یه ذره استراحت کردیم و تو سر و کله ی هم زدیم تا ساعت 5 شد.اومدم یه چیزی سرم کنم گفتم سرده کلاه بزارم بعد گفتم نکنه حسینی گیر بده بگه یعنی چی کلاه سرت کردی؟؟گفتم مقنعه سرم کنم کلاهمم سرم کنم بعد گفتم گور پدر حسینی.خلاصه مانتوی بیرون شلوار جین شالگردن کلاه مقنعه و روسری و شال هم سرم نکردم.کلا" اونروز خیلی بد در اومدم.البته بیشتر بچه ها مانتوی بیرونشو پوشیده بودن با شلوار جین ولی هیچکی فقط کلاه نذاشته بود.دیگه دلمو زدم به دریا دیگه.خدا رو شکر حسینی بهم گیر نداد!رفتیم زیست خاور.آخرررررررر خنده بوووووووووووود.دوباره ولمون کردن گفتن ساعت 7 اینجا جلوی در خروجی باشید ما هم گفتیم باشه! من و گلاره و گلشید و حنانه و مریم با هم رفتیم.یه مغازه ای چشم حنانه و مریم رو گرفت رفتن تو ما گفتیم ما میریم گفتن باشه رفتیم اونور بعد دوباره حنه به ما ملحق شد بعد گلاره و حنانه رفتن تو یه فروشگاه من و گلشید خوشمون نیومد اومدیم بریم یه جایی دیگه که دیدیم تو یه فروشگاهی فروشنده هه عین مجسمه اصصصصصصصلا" تکون نمیخوره.به جون خودم!میدونم باور نمیکنین ولی فکر کنم عاشق بود آخه به یه جا خیره میشد مثلا" تا یه ربع تکون نمیخورد.به آهنگای قشنگ رضا پیشرو قسم همینجوری بود.تکون نمیخورد.(اااااا دیگه به کی قسم بخورم؟؟میخواید باور کنید میخواید باور نکنید) خلاصه من و گلشید از خنده مرررررررررررررررررررررردیم!!!!یه نیم ساعتی به فروشنده هه خندیدیم که دیدیم شعف اینا هم همینجوری با خنده ی شدید به ما نزدیک شدن.گفتیم چی شده اینجوری میخندین؟؟شعف گفت:
هیچی رفته بودیم عطر فروشی بعد فروشنده هه یه عطر آورد مهوین بو کرد گفت این که بوی جوراب منو میده.بعد یکی دیگه آورد من گفتم این بوی لاشه ی گربه میده یکی دیگه آورد شادی بو کرد گفت اینم که بوی جوراب منو میده بعد فروشنده هه گفت شماها چقدر جوراباتون بوی خوبی میده.خانوما اینا بهترین عطرای مان.مام گفتیم احتمالا" از بوی رایحه ی جوراب ما به دست آوردینش بعد همه مون از خنده ریختیم از فروشگاه بیرون.شما چیه؟؟چرا اینجوری میخندین؟؟
براشون تعریف کردم.هم ما به قضیه ی اونا خندیدیم هم اونا به قضیه ما.بعد دوباره از هم جدا شدیم.گلاره هم دوباره اومد پیش ما بعد رفتیم از جلوی یه عطر فروشیه رد شدیم حالا نمیدونم شاید همونی بوده که شعف اینا میگفتن بعد همین ما داشتیم از اونجا رد میشدیم یه پسر جوونی که فروشنده بود سریع اومد جلوی فروشگاه گفت خانوما بفرمایید عطر بخرین.من گفتم نه مرسی!گفت حالا بیاید یه بو کنید.گفتم الآن میایم.صبر کن این فروشگاه رو ببینیم.رفتیم اونور.کرممون گرفت گفنیم دوباره از اونجا رد بشیم ببینیم انقدر خر هست که دوباره بیاد بگه بریم خرید کنیم ازش؟؟خوشبختانه انقدر خر بود و ما کرممون خالی شد.اومد جلو گفت خب حالا بفرمایین تست کنید.گفتم آقا شما واقعا" متوجه نشدین من دودرتون کردم؟؟گفت نه خانوم خشگلی مثل شما ازش یه همچین کارایی بعیده.من میدونم که قصد شما این نبوده (میخواستم بگیرم بزنمشاااا) گفتم الآن میایم حالا بعد دوباره رفتیم.یه 5 دقیقه دیگه دوباره رد شدیم دوباره اومد چند تا از این کاغذ تستا دیگه آورده بود گفت بیاید اینو بو کنید خیلی خوشبوئه گفتم آخه وقتی قصد خرید نداریم بری چی بیام؟؟گفت حالا بو کنید باز گفتم الآن میام.دیگه خودم داشتم از خنده میمردم!!!!!هردفعه بهش میگفتم الآن میام بعد بازم از رو نمیرفت!2 دقیقه دوباره از اونجا رد شدیم دیگه نیومد جلو بعدمن خودم گفتم بیام تست کنم؟؟گفت بیا بیا.گفتم بعدا" میام!ای خداااااااااااا...چقدر خر بود!از خنده غش کرده بودیم...
بعد رفتیم تو یه مغازه که گوشیم زنگ خورد:
من:بله؟؟
شعف:سلام نیلو.ببین ما از اینجا میبینمتون.دلم برای زشته زشته ات تنگ شده.یه دونه بگو!
(آخه من یه مدل زشته زشته دارم که عین فرزاد میگم زشته زشته بعد عین رقص رپ خودمم باهاش میام.حالا باید ببینید تا ببینید چه جوریه)
من:بابا شعف بیخیال شو.ضایع اس اینجا بگم آخه!
شعف:جون شعف!
من:خب باشه
بعد اداشو درآوردم!
شعف:ایول.قربونت.خدافظ!
من:جدا" فقط همین کارو داشتی؟؟
شعف:آره!
من:دیوونه!
شعف:چه لطفی داری تو به من.قربانت.خدافظ!
من:خدافظ!
بعد رفتیم تو یه فروشگاه وسایل شوخی و شوک دیدیم شعف اینام هستن!
باز شعف گفت یه دونه زشته زشته برو.رفتم از خنده ولو شده بود.گفتم بابا شعف پاشو جان من.هدیه جمعش کن تروخدا.کل زیست خاور دارن به ماها نگاه میکنن!
از اون فروشگاه من و گلاره و مریم خرید کردیم!
بعدش دیگه ساعت 7 شد رفتیم هتل!
ساعت 7:30 بودکه رسیدیم.حسینی گفت دیگه برید هرکاری دارید بکنید میخوایم ساعت فکر کنم 11 راه بیفتیم طرف راه آهن!
رفتیم تو اتاقمون.غصه تو دلمون نشست.آخه اتاق نبود که ماشاالله هزار ماشاالله باغ وحش جلوش کم میاورد.آخه وقتی 4 تا دختر به سن ما رو میکنن تو یه اتاق چه انتظاری دارید؟؟از ساعت 8 تا 10:30 یه ضرب داشتیم جمع میکردیم.همه مون در تکاپو بودیم.مگه جمع میشد؟؟معلم علوممون کلا" تیکه اش اینه که هی با طعنه میگه با سلیقه ها.خلاصه تو اون 2 ساعت و نیم هزار بار اومد به ما گفت با سلیقه ها با سلیقه ها.دیگه با هر بدبختی و هولی بود جمع کردیم حرکت کردیم طرف راه آهن!
رسیدیم راه آهن و بعد از یه کوچولو صبر کردن قطار اومد ما هم رفتیم تو قطار و خلاصه کوپه هامون مشخص شد و رفتیم نشستیم.باز من و گلاره و گلشید و مریم و حنانه!
دو کوپه اونطرف تر هم شعف اینا...
نشستیم تو کوپه و همین نرسیده گلاره گفت نیلوفر بازی UNO رو دربیار بازی کنیم.گفتم آخه مریم وحنانه که بلد نیستن.گفت خب بهشون یاد میدیم.گفتم خییییلی سخته!!!بیخیال شو.گفت نه جان من بیا و یاد بده.گفتم باشه.خلاصه UNO رو آوردم.کارتای مخصوصشو درآوردم:
_ببینید بچه ها این کارت اگه براتون بیاد باید دکمه ی دستگاه رو انقدددر بزنید تا جونتون دستگاه دربیاد ازش کارت بیاد بیرون
_این کارت اگه براتون بیاد یه نوبت نباید بازی کنید
_این کارت اگه بیاد میتونید کارتاتونو با کارتای هرکی که دوست دارین عوض کنین.این کارت موقعی استفاده میشه که مثلا" تو دست تو 20 تا کارته تو دست یکی دیگه 2 تا کارته.بعد کارتاتونو عوض میکنین حال طرف گرفته میشه.
_این کارتو اگه بیاید نفر بعدیتون باید دو بار دکمه ی این دستگاه رو بزنه.حالا ممکنه کارت دربیاد ممکنه در نیاد!
خلاصه همینجوری توضیح دادم توضیح دادم توضیح دادددددم م م م م.بعد آخرش گفتم فهمیدین؟؟مریم و حنانه گفتن نه!مرسی مرسی.خب میمردین همون موقع میگفتین که تا آخرش نرم و دوباره از اول شروع کنم؟؟گفتن حالا یه دور دیگه توضیح بده!
_بینید کارتای این بازی 4 رنگ دارن.سبز-آبی-زرد-قرمز.تا اینجارو فهمیدین؟؟
حنانه و مریم:نه!
_بیخیال شید.اصلا" ولش کنید.گلاره من گفتم بازیش سخته یاد نمیگیرنا.بیا الآن قاطی کردن.
گلاره از خنده در حالت مرگ بود.
گلاره:اینا دیگه خیلی خنگن.بابا 4 تا رنگ داره قرمز-زرد-آبی-سبز.نمیفهمین؟؟
حنانه:خب چرا ولی به چه درد میخورن؟؟
من:به درد بازی کردن میخورن
حنانه:خب میدونم ولی تو بازی چی کارشون میکنن؟؟
من:بازیشون میکنن.بیخیال شی بهتره.ولش کن!
حنانه:بگو دیگه!
من:آخه متوجه نمیشی که!ولش کن!دهنم کف کرد.
حنانه:خب باشه!
بعد بچه ها یه کمی با هم حرف زدن و حدودا" ساعت 3 شب بود که گلاره و گلشید و مریم ولو شدن و خوابیدن.قبل از اینکه از هتل دربیایم حنانه ادای یکی از معلملمونو درآورده بود منم ازش فیلم گرفته بودم.خلاصه حنانه گفت نیلوفر اون فیلم رو بهم نشون بده.منم داشتم دنبال دوربین میگشتم که دیدن نیست.گفتم:
حنانه دوربینم نیست!
حنانه:شوخی نکن.فیلمو باید نشون بدی.
من:به جان خودم نیست!
حنانه:لوس نشو نیلوفر.نشون بده.
من:به جون خودم نیست بابا.
حنانه:جدی میگی؟؟
من:آره به خدا.
حالا هی من بگرد حنانه بگرد من بگرد حنانه بگرد.خلاصه پیدا نشد منم اعصابم داغون شد یهو گفتم:
اصلا" چی کنم؟؟گم شد که شد.فدای سرم.اه.اعصابم داغون شد.حنانه نمیخواد بگردی.پیدا نمیشه دیگه.
بعد mp3 player ام رو ورداشتم خیلی بیخیال کردم تو گوشم.انگار نه انگار که دوربینم گم شده.حنانه هم گرفت خوابید.بعد از 5 دقیقه که عصبانیتم خوابید پاشدم بگردم.انقدر وول زدم که گلاره گفت:
چی میکنی نیلوفر؟؟
من:دوربینم گم شده دارم دنبالش میگردم.
گلاره:دوربینت گم شده؟؟
من:آره.
گلاره:تو چمدونتو ببین.
من:مطمئنم اونجا نیست.
گلاره:حالا ببین.
من:مطمئنم اونجا نیست آخه!
گلاره:نیلوفر منو دست انداختی؟؟
من:نه به جان تو!
گلاره:آخه پس چرا انقدر ریلکسی؟؟یه ذره هول باش یه ذره استرس!
من:چمیدونم.میدونی که کلا" آدم خونسردیم.
یهو پرید از جاش گفت:
دیووووووووووووونه.دوربین همچین چیز ارزونی نیست.نشستی یه جا داری mp3 گوش میدی؟؟
من:داشتم بلند میشدم دنبالش بگردم.
گلاره:مگه تازه گم شده؟؟
من:نه یه نیم ساعتی میشه.
گلاره:بعد تازه داری بلند میشی؟؟
من:نه یه دور هم با حنانه گشتیم.
بعد پاشدیم با هم بگردیم.گلاره هی به من میگفت تو چمدونتو نگاه کن.منم هی میگفتم مطمئنم اونجا نیست.من اول که سوار قطار شدیم دوربین دستم بود داشتم عکسا و فیلمارو نگاه میکردم.تو چمدون نذاشتم.
خلاصه بازم بعد از چند دقیقه گشتن بازم اعصابم داغون شد.دوباره زدم به بیخیالی.گلاره گشت گشت گشت تا باالاخره زیر صندلی کوپه پیداش کرد داد به من.منم یه نفس راحتی کشیدم و ساعت 4 بود که من و گلاره هم گرفتیم خوابیدیم.
روز سوم:
من که خواب خواب بودم چون دیشبش فقط نیم ساعت خوابیده بودم دیگه.مثل اینکه یکی از معلمامون اومده بود دوباره بگه بریم صبحونه بعد دیده بوده من خوابم گفته نیلوفر رو بیدار کنید بیاید پایین بعد گلاره یه ذره منو تکون داد گفت هااااااااان؟؟بعد یه ذره چشمو باز کردم دیدم خانم حسن نایبیه به سرعت جت پاشدم نشستم!!!!!بچه ها ترکیدن از خنده خود خانم حسن نایبی هم همینطور.انگار موش دیده بودم همچین با عجله پاشدم.بعد دوباره گفت حاضر شید بیاید بعد درو بست.همین رفت بچه ها شروع کردن با صدای بلند خندیدن.حالا خوبه من یه سوتیی دادم!تا نیم ساعت داشتن میخندیدن.د بسه دیگه!
خلاصه رفتیم صبحونه رو خوردیم!بعد دوباره عین روز قبل صبح رفتیم حرم و ایندفعه وضو گرفته بودیم و خلاصه نماز و فضای معنوی و اینا...
اومدیم از حرم بیرون و رفتیم هتل و بازم یه کم استراحت کردیم و ساعت حدودا" 6 – 6:30 بود که رفتیم سمت یه بازار داهاااااااااااااتی!یه ذره دیدیم وسایلاشو بعد به معاونمون گفتیم خانوم حسینی اینجا دیگه کجاست؟؟کوره داهات!خلاصه رفتیم یه بازار دیگه بدتر از اونجا!!!!!!!!!!!!گفتیم خانوم حسینی اونجا بهتر بود والا!اینجاها چیه!ایش ش ش ش ش ش!بعد رفتیم پروما...
پروما که رسیدیم ساعت 7 بود تقریبا" گفتن همه برید خرید کنید فقط ساعت 8:30 اینجا باشید!
گلاره میخواست برای داداشش که کلاس سومه برچسب بگیره گفت مرد عنکبوتی دوست داره حالا یه عالمه اونجا برچسب بوداااا ولی یه دونه مرد عنکبوتی پیدا نمیشد!!!!!!!!! گفتیم حالا گلاره یه چیز دیگه بگیر گفت نمیدونم آخه مرد عنکبوتی دوست داره بعد گلشید رفت برچسبای اونورو بگرده بعد یهو گفت گلاره گلاره بیا بیا! رفتیم پیش گلشید گفتم:س س س س س!آبرومونو بردی.یوااااااش! گفت ببخشید حواسم نبود!گلاره بیا اینم مرد عنکبوتی.گلاره:اییییول!دستت درد نکنه.گلشید:خواهش میکنم!
خلاصه بعد از تلاش های پی در پی بالاخره برچسب مرد عنکبوتی رو تقدیم کرد به گلاره!
بعد گفتم بچه ها بیاید بریم طبقه ی دوم.رفتیم اونجا.من خیلی وقت بود دنبال head phone میگشتم خلاصه رفتیم تو یه فروشگاه که لوازم الکتریکی میفروخت.گفتم ببخشید آقا head phone خیلی خوب دارین؟؟گفت اگه خیلی خوب میخواین این دو تا رو دارم.بعد دو تا آورد یه دونه اشSamsung بود یه دونشم sony .گفتم شما خودتون کودومشو پیشنهاد میکنید؟؟گفت هردو خوبن ولی سامسونگه رو به نظر من بردارید.گفتم میشه امتحان کنم؟؟گفت دستگاهتونو با خودتون آوردید؟؟گفتم نه.بعد یه mp3 player آورد روش امتحان کرد خوب بود.گفتم خب الآن خوبه ولی مطمئن باشم که بعدا" هم همینجوری میمونه؟؟گفت بله خانوم.اگه مراقب باشین همینجوری خوب میمونه.گفتم خب پس به حرفتون اعتماد کردما؟؟! گفت بله مطمئن باشید.گفتم پس همینو میبرم بعد خلاصه گذاشت تو که کیسه نایلون گلاره و گلشید گفتن خب بریم دیگه گفتم صبر کنین باید فاکتور بگیرم!ببخشین آقا اگه میشه فاکتورشو هم بنویسین.نوشت و داد بهم و رفتیم.بعد رفتیم یه موبایل فروشی گلاره میخواست یه خط ایرانسل بگیره علاوه بر خط 912 اش.رفتیم تو گلاره گفتیم ببخشید خط ایرانسل دارید؟؟گفت آره و یه دونه داد.گفت گوشی خدمتتون هست؟؟گلاره گفت نیلو من خط خودم تو گوشی نباشه مامانم زنگ بزنه خیلی برام بد میشه تو گوشیتو بده گفتم نه بابا خب میریم هتل خودمون میندازیم آقا نمیخواد خودمون بلدیم بندازیم تو گوشی (اااااااصصصصلا" خوشم نیومد.فکر کرد ماها بیلمیریم سیم کارت چطوری میره تو گوشی؟!ولی کف کرد وقتی گفتم بلدیم.یه حالی کردم که نگو)
خلاصه ساعت 8:30 شد و رفتیم دم در و رفتیم هتل!ساعت تقریبا" 9 بود که رفتیم یه ذره تو اتاقمون استراحت کنیم شعف اومد گفت بچه ها امشب ساعت 10-10:30 بیاید اتاق ما تولد فرنوشه.شام هم پایین نرید از خانوم حسینی (ناظممون) اجازه میگیرم که از بیرون غذا بگیریم.
خلاصه شعف رفت اتاقشون حنانه هم رفت اونجا که کمک کنه به بچه ها.حالا ببین چی شده از اون به بعد.البته اینارو حنانه اومد گفت ولی من قشنگ صحنه رو براتون تفسیر میکنم!
مثل اینکه شعف رفته بوده به حسینی بگه که ما شام از بیرون میگیریم.
حسینی:بچه ها بیاید پایین شام بخورید
شعف:خانوم اگه اجازه بدید امشب تولد فرنوشه به خاطر همین میخواستیم از بیرون غذا بگیریم!
حسینی:آخه ما براتون غذا گرفتیم!
شعف:حالا یه دفعه اس.یه بار هزار بار نمیشه!
حسینی:حالا چند نفرید؟؟درواقع چند پرس غذا حروم میشه؟؟
شعف:12 نفر
حسینی:آخه این همه غذا حروم میشه!!!!!!
شعف:خانوم به خاطر من!
حسینی:شما به خاطر من کوتاه بیا حالا
شعف:خواهش میکنم خانوم
(حسینی با حالت حرص و عصبانی):
باشه ولی فقط دلم میخواد غذا گیرتون نیاد.به خدا یه ذره از غذاها بهتون نمیدم!
و رفت!
شعف اومده تو اتاق به هر جاااااااااایی که زنگ زد گفتن یا غذا نداریم یا پیک نداریم که واستون بیاره هتل...
شعف گفت من امشب هرجوری شده گیر میارم که پوز حسینی رو به خاک بمالم!
خلاصه اینور اونور زنگ زد نشد که نشد آخرش دیگه با نا امیدی زنگ زد پروما دید غذا دارن پیک هم دارن ن ن ن ن ن ن !!!!!!!
حالا دسسسسسست دسسسسسست!
شعف گفت پول غذاها رو میده فرنوش گفت نه غلط کردی تولد منه من باید پولشو بدم شعف گفت بیجا میکنی.خودم میدم خلاصه بعد از یه بحث تپل قرار شد شعف پولش رو بده خلاصه پیک اومد شعف گفت چند میشه؟؟گفت 54 هزار تومان.شعف یه ذره فکر کرد بعد گفت بچه ها دنگتونو بدین!
مام گفتین نه ه ه ه ما غلط بکنیم دنگمونو بدیم.تو گفتی میخوای تو بدی!
خلاصه یه ذره سر به سرش گذاشتیم و بعدش هرکی دنگ خودشو داد و گرفتیم پیتزا ها رو خوردیم.آآآی خوشمزه بود آآآآآآآآآآآی خوشمزه بود که نگو!دلتون بسوزه و بخواد!تو عمرم پیتزا به اون خوشمزگی نخورده بودم حالا نمیدونم به خاطر این بود که دوره هم جمع بودیم یا اینکه خیلی خیلی پختش خوب بود.نمیدونم.فقط میدونم خیلی خوشمزه بود.غذامونو که خوردیم یه ذره نشستیم و حرف زدیم بعد هدیه گفت:اه اه مگه اومدین اینجا حرف بزنین فقط؟؟پاشین برقصیم ببینم!!!!اصلا" اول خودم میرقصم (هدیه از اوناست که پایه ی رقصه خفن.اصلا" تفریحش اینه که برقصه) خلاصه پاشد رقصید و بعد یاسمین هم اومد باهاش رقصید و 2-3 نفری پاشدن که یهو یکی از معلمامون اومد در زد.درو باز کردیم.دیدیم معلم علوممون,خانم ناصری,با یه هوا حوله رو سرش و چادر گل گلی اومده!بعد از اینکه ما از خنده غش کردیم از قیافه ی خانوم ناصری گفت:
چه خبرتونه؟؟ساعت 12:30 شبه.همه خوابن!بسه دیگه.چقدر شلوغ مکنین!
حنانه:eeeeee بچه ها خب ساکت دیگه.خانوم ناصری میخواد بخوابه!
ما:پاچه خواااااااااااااااااااااااااار بدبخت!خانوم تولد فرنوشه!
خانم ناصری:خب تولد فرنوشه پس شماها باید کل هتل رو از خواب بی خواب کنید؟؟
ما:آخه این طبقه که بیشتر بچه های خودمونن اونام که حالا حالاها نمیخوابن بزارید خوش باشیم دیگه!
خانم ناصری:معلما دو اتاق فقط باهاتون فاصله دارن.یه ذره مراعات کنین!
ما:چششششششششششششششششششم م م م م م م م!
خلاصه ناصری رفت و بعد از یه ربع نیم ساعت یکی از بچه های اون کلاس اومد دم در.بیتا رفت که درو باز کنه.
مهدیه:سلام.
بیتا:سلام.
مهدیه:خانوم حسینی میگه ساکت باشید.
(بعد خواست درو باز کنه که بیتا گفت):
Eeeee!نه.صبر کن!
مهدیه:برای چی؟؟
بیتا:ما لباس نداریم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بچه ها از اونور همه د اد زدن:
بیتا خاک تو سرت.چی میگی ی ی ی ی ی؟؟میفهمی داری چی میگی؟!
(بیتا که از خنده روده بر شده بود اومد تو اتاق.گلشید پرید دم در ببینه چی میگه)
گلشید:مهدیه برو تو ما ساکت میشیم.
(آخه میدونید چی شده بود که ما نمیخواستیم بیاد تو؟؟خانوم حسینی گفته بود نذارید کسی بفهمه شماها از بیرون غذا گرفتین.اگر مهدیه میومد تو یه ه ه ه عالمه جعبه ی پیتزا اونجا بود.خب تابلو بود دیگه)
بعدشم مهدیه رفت!
بعد اومدیم ورق بازی کنیم که یه معلم دیگه اومد و گفت هرکی دیگه بره اتاق خودش.ما هم پاشدیم رفتیم و چون خیلی خسته بودیم حدود ساعت 1:30-2 بود که خوابیدیم!در ضمن اون شب من و گلاره به دلایلی دیپزرده (دپسرده) بودیم به خاطر همین زیاد تولد خوش نگذشت.
خلاصه وسایلامونو که قبلش جمع کرده بودیمو برداشتیم و راه افتادیم و رفتیم سمت اتوبوس و رسیدیم هتل!همه خب منتظر بودن ببینن هتل تمیزه؟؟مجهزه؟؟چه جوریه؟؟رفتیم تو دیدیم ایول لابی که خیلی خوب و تمیزه یه ذره امیدوار شدیم!خلاصه همه نشستن که استراحت کنن تا معاونمون با پذیرش اونجا صحبت کنه ببینه کی کجا باید بره و اینا بعد از 5 دقیقه گفتن هرکی زودتر بگه اتاق بهتری براش گیر میاد!خلاصه ما گروه دوم گفتیم و رفتیم تو یه اتاق خیلی توپ!5 نفرمونم با هم تو یه اتاق!رفتیم لباسامونو عوض کردیم و همه کارمونو کردیم و حتی لحاف تختمون رو هم کشیدیم که زنگ در خورد باز کردیم دیدیم یه آقائه که مسئول اونجا بود میگه ببخشید معلما جاشون کمه باید اتاق رو تعویض کنین.خلاصه 7 نفر از بچه هامون رفتن جای ماها و من و گلاره و گلشید هم رفتیم یه اتاق 3 نفره ی دیگه مریم هم رفت تو یه اتاقی که اصلا" از بچه های اون کلاس بودن و حنانه هم رفت یه اتاق دیگه که اتفاقا" از یکی از بچه های اونجا حالش به هم میخورد.خلاصه من و گلاره و گلشید رفتیم تو اون اتاق 3 نفره هه جا به جا شدیم که برای من sms اومد خوندم دیدم حنانه اس که گفته من اینجا با اینا حال نمیکنم.بیام پیش شما؟؟منم براش فرستادم که بیا!اومد و تا ساعت 3 شب یا هم هر و کر راه انداخته بودیم که گلشید و گلاره گفتن ما خوابمون میاد ساعت 4مارو بیدار کن.گفتم باشه از ترفند یاسمن استفاده میکنم (یاسمن اسم خواهرمه) گفتن ترفند یاسمن چیه؟؟گفتم امتحان میشه روتون حالا اونام که خوابشون میومد دیگه دنبالشو نگرفتن و گفتن باشه!خلاصه من و حنانه دوباره نشستیم به حرف زدن!خلاصه ساعت دقیقا" 4شد و من شروع کردم.گلاره گلاره گلاره گلاره گلاره گلاره گلاره گلشید گلشید گلشید گلشید گلشید گلشید آهاااااااااااای با شمام.پاشید.ساعت 4ه!
گلاره:خفه شو.خوابم میاد!
من:غلط کردی.بااااااید پاشی!گلشید گلشید گلشید گلشید!!!!گلاره گلاره گلاره!
دیدم گلشید اصلا" انگار نمیشنوه گلاره هم پانمیشه فقط جواب میده!خلاصه بالش گلشید رو یهو از زیر سرش کشیدم زدم تو سرش.مرررررررررررررد!گفت ااااااااااااه بذار بخوابم م م م م م م م!گفتم نمیشه عزیزم خودت گفتی آخه.من رو حرف تو حرف نمیزنم.خودت که میدونی!گفت غلط کردم.گفتم بیخیال کاریه که دیگه کردی.حالا پاشو! حالا پامو گذاشتم رو شیکمش هی میپرم (یه لنگه پاموها) برای گلاره هم اینکارو کردم که دیگه از رو رفت و پاشد رفت دستشویی که دست و صورتشو بشوره!ولی گلشید پررو هنوزم خوابیده بود!دوباره بالش رو کوبوندم رو صورتش پتو رو هم از روش کشیدم اینور!دیگه پاشد گفت نیلووووفر بذار بخوابم.گفتم من که کاری نمیکنم.گفت ایول پس بذار بخوابم گفتم باشه بعد همینجور که داشتم حرف میزدم دوباره بالشو کشیدم از سرش اینور و وقتی داشتم میزدم تو سرش با بالش گفتم:عزیزززززم!پاشد.حالا دنبال من میکنه که بزنه منو منم هی درمیرم هی هم فحش میده گفتم این حرفا چیه خانمم؟؟از خانم متشخصی مثل شما بعیده گفت متشخص بخوره تو سرت کثافت! گفتم eeeeeeeee گفتم کوووفت حرف نزن!منم هی میخندیدم گفت نخند د د د د د د د د د د د !گفتم تو داد نزن منم نمیخندم!
حالا فکر کنید گلشید داد میزنه اینارو میگه منم بلند بلند میخندیدم اتاق بغل دستیمونم از مدرسه ی ما نبود و خانواده بودن!!!!!!
همینجوری داشتیم کل کل میکردیم که دیدیم یکی از اتاق بغل دستی با تمام وجود داره میکوبه به دیوار!گلاره گفت:یعنی خفه شید!گفتیم خودمون فهمیدیم!خلاصه هیچی گلشید و گلاره گرفتن دوباره خوابیدن ن ن ن ن ن ن ن ن!من و حنانه هم گرفتیم خوابیدیم!حنانه جای من خوابید.پررروو!خلاصه منم ساعت 6:30 خوابیدم ساعت 7 هم بیدار شدم.
یعنی یه خواب کامل شبانه داشتم!
روز دوم:
ساعت 7:10 دقیقه معاونمون اومد در رو زد رفتم باز کردم گفت بچه هارو بیدار کن ساعت 7:30 بیاید صبحونه بخوریم گفتم باشه.چشم!خلاصه این دفعه با یه گلاره / گلشید / حنانه گفتنم از ترسشون پریدن که مثلا" من از ترفندای یاسمن دیگه استفاده نکنم!خلاصه ساعت 7:30 رفتیم صبحونه خوردیم.بعد گفتن بریم حرم گفتیم بریم!وضو هم نداشتیم.گفتیم لابد اونجا میشه وضو گرفت دیگه.رفتیم و 5 نفر 5 نفر بردنمون دم ضریح.گلاره و مریم دستشون به ضریح خورد ولی من و گلشید و حنانه نه!انقدررررر گفته بودن براشون دعا کنم که اصلا" وقت نشد برای خودم دعا کنم به خاطر همین وقتی یه جایی نشستیم برای خودمم دعا کردم بعدشم که من و گلشید و گلاره دعای امام ضا بود فکر کنم نمیدونم خلاصه اونو خوندیم بعدشم دعا کردم و خلاصه رفتیم از حرم بیرون و رفتیم طرف هتل خلاصه رسیدیم و یه ناهاری خوردیم.جوجه کباب بود.خوب بود ولی مشکلش این بود که گوجه نداشت!به گارسونش گفتم ببخشید برای همه گوچه نداره؟؟گفت گوجه ه ه ه ه ه؟؟
همچین گفت انگار تا حالا اسم گوجه هم به گوشش نخورده بوده!!!!!!
گفتم خب بله گوجه!
گفت نه متاسفانه!
خلاصه خوردیم و رفتیم تو اتاقمون یه ذره استراحت کنیم و دوباره ساعت 4:30 اومدن گفتن برای ساعت 5 آماده باشید میخوایم بریم الماس شرق (یکی از پاساژای مشهد) خلاصه ساعت 5 آماده بودیم و رفتیم الماس شرق و از همون اولش من میگفتم بچه ها اینجام اصولا" باید یه بستنی بسکین رابین یا ice pack داشته باشه بگردین دنبال یه همچین جایی! (از همون اولم فکر شیکم بودم) خلاصه همینجور که داشتیم فروشگاهای دیگه رو میدیدم یهو یه بسکین رابین دیدم گفتم بچه ها بریم اونجا رفتیم و 3 تا بستنی گرفتیم و خوردیم و نوش جان که شد من دیگه خیالم از بابت بستنی راحت شد ولی هرچی نگاه میکردم هیچی خوشم نمیومد اونجا یه فواره داشت اونو دیدیم بعد گفتن بریم آسانسور سوار شیم که فواره هه رو بهتر ببینیم خلاصه سوار آسناسور شدیم و یه جاییش بود که فواره هه یهو تا سقف 5 طبقه میره و میره خییییییلی بالا و میخوره به یه گوی!خلاصه اینو که دیدیم هممون عین این فواره ندیده ها گفتیم aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa بعدشم خودمون برای یه همچین عکس العملی که نشون دادیم کلی خندیدیم.بعدشم رفتیم سمت پروما.اونجا گلاره گفت نیلو تو سلیقه ات خوبه بیا یه شالگردن برای من انتخاب کن.خلاصه یه دونه انتخاب کردم و 2 هزار تومن هم از فروشنده تخفیف گرفتیم و اومدیم بیرون.بعد رفتیم پاستیل بخریم.از همینایی که کیلو کیلوئه.خلاصه یکی از معلممامون یه عااالمه ریخت ریخت ریخت هی بچه ها میومدن میگفتن خانوم خیلی پولش میشه ها میگفت اشکال نداره خلاصه رفت حساب کنه.انگار همه حواسشون بود ببینن این چند میشه قیمتش؟؟یهو گفت 18 هزار تومن.کفش بریییید.یه لحظه مکث کرد بعد گفت میشه کم کنم؟؟یارو گفت نه خلاصه پولشو داد و عین این افسرده ها اومد اینور.هی هم میگفت نه میدونستم میدونستم که مثلا" ضایع نشه.هیچی هم نخریدیم و رفتیم هتل.شام خوردیم.یادم نمیاد شام چی بود!ولی فکر کنم قیمه بود.اون شب کلی هم من هم گلاره و هم گلشید و حنانه و مریم غر زدیم!!!!چون زیاد اونروز خوش نگذشت اگرم تا اونموقع خوش گذشته بود با اونهمه غری که زدیم به باد فنا رفت هممونم ناراحت بودیم به خاطر همین تقریبا" زود یعنی ساعت 2 خوابیدیم!
پ.ن:ببخشید که انقدر زیاده ولی فکر نمیکنم خسته کننده باشه!نه؟؟
پ.ن۲:روز ولنتاین رو به همه ی عاشقا تبریک میگم!


بای!![]()
سلام.خوبین؟؟چطورین؟؟چه خبرا؟؟
من که خبرم اینه که حالم خوب شد!!دوبار ه هم میخوام خاطره بذارم!
بهتون قبلا" گفته بودم شاید خاطره ی اردوی مشهدمون رو براتون بذارمااا...الآن اومدم که اونو بذارم
دیگه حاشیه نمیرم میرم سریع سر اصل مطلب:
روز اول:
صبح از خواب بیدار شدم اونیفرم مدرسه رو پوشیدم یه دونه کوله با یه ساک هم بسته بودم از روز قبل.ساک و کوله رو برداشتم و سوار ماشین شدم.حالا مامانم هی سفارش میکنه:اونجا سنگین باشی ها از این حرکات جلف در نیاری جلو معلما (چشم) – یادت نره شب میخواستی بخوابی تو قطار کاپشنتو بپوش اگه پتو ندادن (باشه) – اونجا چیزی جا نذاری هاااا (باشه.حواسم هست) – راستی دیشب با مامان بزرگت خدافظی نکردی زشته بدون خدافظی از اونا بری الآنم خوابن حتما" ساعت 9 یه زنگ بهشون بزن.یادت نره هاااااا (چشم.حتما") – شب انجا زود بخوابینا.نشینین با هم حرف بزنین یا مثلا" ورق یا بازی کنین (چششششششم)
خلاصه یه عالمه سفارش منم که به همشون گوش کردم و همه رو هم عملی کردم
(هییییچ کودوم عملی نشد مخصوصا" آخریه.فقط به مامان بزرگم زنگ زدم و چیزی جا نذاشتم!![]()
)
خلاااااصه رسیدیم راه آهن.بچه هامون اومده بودن دو تا دوستای صمیمی منم که اسمشون گلاره و گلشیده هم تا اونموقع رسیده بودن.خلاصه با گلاره و گلشید سلام و احوالپرسی کردم و مامان اونام یه عالمه سفارش کردن که مثلا" حواسمون باشه که گلشید میخواست بیاد چیزی جا نذاره (آخه گلشید همیشه همه چی رو جا میذاره تو هتل برمیگرده
)یه عالمه ام اینو و اون سفارش کردن که براشون دعا کنیم!
خواهر گلشید هم گفت گفت براش دعا کنیم.گفتیم باشه حتما".گفت آره اونجا گل که دیدید یاد من بیفتید برام دعا کنید
.گفتیم باشه!
خلاصه هیچی دیگه بعد از نیم ساعت رفتیم که سوار قطار شیم.من کیفم سبک تر بود ولی بندش مشکل داشت کیف گلشید سنگین تر بود ولی بندش میزان بود خلاصه کیفامونو عوض کردیم (تو کیف من خوراکی بود) خلاصه هیچی اومدیم سوار شیم گفتن من و گلاره تو یه کوپه ایم ولی گلشید کلا" یه واگن دیگست.![]()
وقتم نداشتیم که تصمیم بگیریم چی کنیم خلاصه گلشید رفت یه واگن دیگه و من و گلاره رفتیم تو کوپه ی خودمون!!!!!!گلاره برای گلشید sms زد که کجایی؟؟چی شد؟؟جور کن بیای پیش ما!گلشید هم فرستاد الآن میام پیشتون.من تو کوپه ی یگانه اینام به مهوین بگو جاشو با من عوض کنه که من بیام پیش شما مهوین بیاد پیش یگانه اینا (یگانه و مهوین دوست صمیمین) حالا این وسط من براش sms زدم گلشید مواظب خوراکی های من باش!
اونم زد نگران نباش الآن میام پیشتون با هم دیگه دخل خوراکیاتو درمیاریم!حلاصه به مهوین گفتیم اونم از خدا خواسته قبول کرد و جاهاشونو با هم عوض کردن! حالا تو کوپه 5 نفر بودیم! من و گلاره و گلشید و حنانه و مریم! خلاصه اولاش همه سرشون تو لاک خودشون بود تا اینکه گلشید mp4 مریم رو گرفت که آهنگاشو گوش کنه!یه آهنگ از beyonce و shakira داشت به نام beautiful liar گفت بچه ها بیاید شمام گوش کنید خلاصه گذاشت رو speaker و گوش کردیم و پاشدیم باهاش رقصیدیم!
خلاااااااااصه ه ه ه ه جونم براتون بگه!!!!!!!!!داشتیم میرقصیدیم که یهو دیدیم 4 تا از بچه ها عین گله اومدن تو کوپه ی ما!![]()
-مهمون نمیخواین؟؟![]()
-نه!![]()
-ولی ما میخوایم مهمون شیم!![]()
-عجب پررو!!!![]()
-خب دیگه!چی کار میکردین؟؟
-میرقصیدیم!
-خب ادامه بدین!
-والا جا نیست ما برقصیم! (فکر 9 نفر تو کوپه ی 6 نفره!!!!!!)![]()
-ببخشید ما مزاحم شدیما.آخه تو کوپه ی ما بچه ها خوب نیستن.شهرزاد هی حرفایی میزنه که ما خوشمون نمیاد!!!!
-ااااوو!چه باکلاس!ببخشین که باب میل شما حرف نمیزنه!!!!![]()
خلاصه خندیدن و یه ذره باهم گپ زدیم و بعدش رفتن و ما هم یه نفس راحتی کشیدیم!
بعد از 2 دقیقه دوباره اومدن ن ن ن ن ن ن!
ما دیگه میخواستیم گریه کنیم!![]()
-شما خودتون کوپه ندارین؟؟
-چرا.ولی شماها خیلی باحالین!![]()
-قربانت!![]()
![]()
بازم یه کم دیگه گپ زدیم و تشریف نازنینشونو بردن ما هم دیگه در کوپه رو قفل کردیم که کسی نیاد!![]()
![]()
بعد دوباره پاشدیم یه کم رقصیدیم و اینا!![]()
بعد من به مریم گفتم ساعت چنده؟؟گفت 3 گفتم کی میرسیم؟؟گفت 1 شب!
گفتم ای باباااااااا! چقدر دیر میگذره!خدا کنه هتلش تمیز باشه.من که شخصا" اگه کثیف باشه یا توالت فرنگی داشته باشه تا 5 روز دیگه دستشویی نمیرم!بچه هام همه تایید کردن!بعد گفتیم بیکاریم بگیم یکی از معلما (خانوم سلطانی-معلم ادبیات) رو بگیم بیاد تو کوپه یه ذره پاچه خواری کنیم که نمره ی فارسیمونو خوب بده!اومد و خلاصه یه عالمه گپ زدیم و آخرشم که میخواست بره با اینکه از خداااامون بود که بره گفتیم خانوووووم بودید حالا.گفت نه دیگه برم!ماهام تو دلمون گفتیم خب زودتر میرفتی دیگه.خوش اومدی.خدافظ! خلاصه تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه بالاخره ساعت 1:30 رسیدیم!خلاصه وسایلامونو که قبلش جمع کرده بودیمو برداشتیم و راه افتادیم و رفتیم سمت اتوبوس و رسیدیم هتل!
سلام.حال بروبکس بازدید کننده چطوره؟؟![]()
اومدم بگم امروز تو مدرسه چه گذشت بر ما (اوه اوه چه کتابی
)یه جورایی خاطره اس به هر حال
:امروز قرار بود امتحان دینی داشته باشیم.دیشب نشسته بودم برای اولین بار مثل آدم درس خونده بودم!تا ساعت 1 شب بیدار مونده بودم و مثل یک دانش آموز وظیفه شناس خر زده بودم!
خلاصه هیچی!پاشدیم رفتیم سر جلسه.بعد از یه ربع اومدن میگن پاشید نمیخواد امتحان بدید بخشنامه اومده که از اول بهمن کلا" دوباره امتحانا شروع شه!!!!!!
(اینم عاقبت خر زدن.اصلا" خرخونی به من نیومده!
)خلاصه دست از پا درازتر
خلاصه گلاره هم گفت بله تصحیح کردم گفت بخون ببینم چی نوشتی!خوند ولی اشتباه بود به بچه ها با یه حالت مسخره ای گفت
:eeee؟؟ما اینو خوندیم تو کلاس؟؟ (گلاره هم از اوناست که اصلا" نمیتونه جواب معلم رو نده)گلاره هم بهش گفت:خب خانوم من یه لحظه با نیلوفر حرف زدم قبلش که داشتم کارمو میکردم.شما اصلا" از قصد منتظرین که من یه کاری بکنم بعد به من گیر بدین وگرنه من قبل این سوال همرو درست نوشتم چون کاملا" حواسم بود و یه کلمه هم جا ننداختم.میخواید بخونم براتون اصلا"؟؟معلممون دیگه دید به گلاره خیلی برخورده اگه یه کلمه دیگه حرف بزنه گلاره میاد میزندش گفت:خیله خب.امیدوارم همینجوری باشه
!تا آخر اون زنگ دیگه به گلاره گیر نداد! (ایول
)بعد از زبان یه تک زنگ فارسی داشتیم
:طبق معمول همه تو کلاس داشتن رژه میرفتن که معلم اومد تو!من و گلاره هم بدو بدو چپیدیم تو نیمکت و سر همین بود که من پام برای 5 دقیقه درد میکرد.چون پام محکم خورد به این میله هایی که نیمکت رو سرپا نگه میدارن!بعدشم که پام گیر کرد با مغز افتادم رو کیفم ولی به لطف کیفم که نرم بود هیچی نشدم!هیه!گفتم یه تک زنگ داشتیم یعنی 45 دقیقه توی 30 دقیقه اش حدودا" 5 بار معلم به من و گلاره تذکر داد که خفه شیم! (البته محترمانه تر) یکی از بچه های کلاس که اسمش حنانه اس ماشاالله هزار ماشاالله خیلی وراج تشریف داره به اونم خیلی گیر داده بود تا اون موقع!خلاصه دید حنانه با بغل دستیش خیلی داره حرف میزنه گفت:جشنوند (فامیلی حنانه) بیا اینجا بشین (به میز ما اشاره کرد) خلاصه حنانه اومد پیش ما نشست و گفت:اینکه بدتر شد
!خلاصه حالا من و گلاره و حنانه ترکونده بودیم کلاسو!نیمکت روبرویی ما هم شعف و ماندانا نشسته بودن که اونام اهل خنده ان!حالا از اونور شعف هی مسخره بازی درمیاره ما میخندیم!خلاصه همینجوری هی خندیدیم خندیدیم خندیدیم تا اینکه یهو معلممون دید من از خنده دارم غش میکنم حنانه و گلاره هم دارن با هم حرف میزنن!!!!!!همین این صحنه رو دید داد زد:میز شما از جلسه ی بعد نمیاد سر کلاس!نماینده ی کلاس؟؟
شعف نماینده ی کلاسه پا شد گفت بله؟؟معلممون گفت دفعه ی بعد این 3 تا رو راه نمیدی سر کلاس!حالا زنگ فارسی تموم شده!من و گلاره و حنانه
به شعف میگیم:شعف ما رو راه ندیا.قربون دستت
!شعف:من خودمم باهاتون میام
!من:واااااااای فکر کن سه روزم فارسی داریم.ایول
!گلاره:من که جدی جدی قصد کلاس رفتن ندارم فقط میترسم بگه چه پروان اینا.از خداشون بوده
!من:خب به شعف میگیم اگه پرسید چرا نیومدن بگه خواستن بیان راهشون ندادم چون اوندفعه خودتون گفتین نیان سر کلاس!درضمن مگه از خدامون نبوده؟؟
گلاره:اینم حرفیه
!خلاصه زنگ تفریحم تموم شد و زنگ دینی بود!یه نفر اومده بود برامون دعای زیارت عاشورا رو خوند ما هم تا تونستیم مسخره بازی درآوردیم حالا طرف معلم دینی هم هست اعصابش هی داغون میشه وقتی ما مسخره بازی در میاریم.خلاصه دعا تموم شد حالا معلم دینیمون واستاده به نصیحت کردن و تیکه انداختن
:بچه ها خسته نباشید امیدوارم دعاهای خالصانه ای که کردین مستجاب بشه چون دیدم واقعا" همتون دل شکسته بودید و داشتید از ته دل دعا می کردید
!!!!!ما مرده بودیم از تیکه ی این بعد گفت
:ولی به نظر من یه ذره اگه فضا روحانی تر بود بهتر بود.جون اصلا" تو ماه محرم خنده اکراه داره ولی من بعضی ها رو دیدم که داشتن از خنده ریسه میرفتن.یعنی اصلا" واقعا" داشتن غش میکردن از خنده!به هر حال میدونم که دل شماها پاکه بدون اینکه هیچ تردیدی به دلم راه بدم اینو میگم.مطمئنم!ولی این خانوم خوبه حالا ترجمه کرد بعضی از جاهای این دعا رو!شنیدین که میگفت لعنت بر کسانی که خنده بر این حادثه کردند و شادی کردند برای این موضوع!!!!!!حالا کتاباتونو باز کنید
!کتابامونو باز کردیم
!درس داد ولی یه مشکلی بود که داشت کم کم باعث میشد از سر این کلاسم همگی بیرون بشیم ولی این دفعه دیگه همه!جمیعا"!معلممون داشت درس میداد بعد هی دستشو تکون میداد هی با دستش حرکاتو نشون میداد ما هم هی میزدیم زیر خنده ولی یه جایی بود میخواست بگه رفتن فلان جا دستشو عین این وحید توی 4خونه بود؟؟اوتحوری کرد!ما دیگه مرررردیم از خنده
!دیگه هیچی تا آخر زنگ همینجوری این دستشو حرکت میداد ما میترکیدیم!تموم شد.هه!چه مسخره.نه؟؟
پ.ن:بابت همین ماه محرم و قضیه ی عاشورا و تاسوعا و امام حسین و اینا تسلیت میگم
پ.ن2:به نظر شما من چرا بلد نبودم درست تسلیت بگم؟؟
پن3:خب دیگه من رفتم.بای
!چند وقته می خوام از خاطرات خودم آپ کنم ولی حوصله ی فکر کردن نداشتم.آخه میدونین؟؟اخیرا" یه اردوی ۵ روزه به مشهد رفتم میخواستم اونو بنویسم ولی چون اردوی طولانیی بود حوصله نداشتم!حالا شاید بنویسم!معلوم نیست.ولی یه ذره با خودم فکر کردم دیدم این وبلاگ چه وبلاگی شده!تو این چند روزه وبلاگ خودمو چند بار خوندم.با خودم فکر کردم یا باید اسباب کشی کنم و برم از این وبلاگم یا اینکه حداقل یه چند تا خاطره بذارم توش!نا سلامتی این وبلاگ از اسمش معلومه که جای دفتر خاطرات منه!خلاصه اصلا" خوشم نیومد از وبلاگم گرچه تک تک آپام از ته قلبم بود و با اینکه بیشترشون کپی بود حرف دلم بود!تصمیم گرفتم تا میتونم توش خاطره بذارم!
بازم خاطره ها شروع شد:
روز تولد دوستم بود قرار بود همین تو مدرسه یه تولد کوچولو بگیره.زنگ یکی از معلملمونو گرفته بودیم که تولد باشه به جاش!خلاصه تولد و بزن و بکوب و ...
یهو یکی از دوستای دیگمون که اسمش مریم بود فکرکرد خیلی لاغره و فرتی پرید رو میز ما!جاتون خالی نیمکت درجا به دو نیم تقسیم شد اونم از وسط ولی دو طرفش کنده نشد و فقط وسطش قاچ خورده بود!حالا ما از فرداش شروع کردیم...
برای اینکه میز درست وایسته کیفامونو میذاشتیم زیر نیمکت.همین معلم میومد طرف نیمکت ما همین دستشو میذاشت رو میز ما سری کیف وسطی رو میکشیدیم بیرون معلم بیچاره هم تا آرنج میرفت تو میز و ... کلاس منفجر میشد از خنده ی بچه ها ![]()
حالا معلم نه تنها اعصابش داغونه بلکه باید سه ساعت وایسته تا خنده ی بچه ها تموم بشه و دوباره شروع کنه به ادامه ی درس!
خلاصه از زنگ بعدش هی مدیر اومد گفت میخواید نیمکتتونو عوض کنیم؟؟ما میگفتیم:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!اصـــــــــــــــــــــــــــــــلا"!ما راحتیم به خدا!زحمت نکشید!
خلاصه ۲ روز گذشت و دیدن نخیر!ماها آدم بشو نیستیم گفتن بیاید رو صندلی تکی بشینید تا یه دونه نیمکت براتون بخریم!
حالا ما ورداشتیم صندلی تکیامونو بردیم آخر کلاس و با نیمکتای آخر کلاس گذاشتیم رو سرمون!خلاصه ۳ روز شد و دیدن ما به هیچ صراطی مستقیم نیستیم!سر روز چهارم رفتن و یه نیمکت خیلی خیلی از جنس خوب و MDF برامون گرفتن که نکنه دوباره بشکنه ![]()
![]()
این قضیه گذشت!
تا اینکه یه روز کلاس ما شده بود عیـــــــــن ماشین آشغالی!خلاصه دیگه اومدن دعوامون کردن و گفتن خدمتکار مدرسه چه گناهی کرده و این حرفا.بچه هام هی پا میشدن و یکی یکی اعتراض میکردن و پررو بازی در میاوردن (البته منکه بچه ی خوبیم از این کارا نمیکنم
اااااااااااااااصلا"!به هیچ عنوان
)خلاصه دیدیم ناظممون گفت:اگه جمع نکنید در رو میبندم و قفل میکنم و نمیذارم برید خونه تا اینجا رو تمیز کنید!یهو دیدیم ماندانا از اون پشت گفت:
خب ما که نیمکت نیلوفرینا رو شیکستیم خب در رو هم میشکونیم!
کلاس از منفجر شدنم بالاتر زد.دیگه همه غش کرده بودن از خنده!![]()
خلاصه جارو دادن دست ما و گفتن تمیز کنین!حالا ما رو میگی؟؟قیافه مون این بود=>
خلاصه بعد از چند ثانیه فهمیدیم مثل اینکه اوضاع جدیه و واقعا" باید خودمون تمیز کنیم.خلاصه مثل خدمتکارا تمیز کردیم و زنگ خورد و رفتیم خونه ولی خدایی خیلی خندیدیم اون روز و برامون خاطره ی جالبی شد!
پ.ن:صفحه ی چت انتهای وبلاگ!
خوبید؟؟چطورید؟؟در سلامتی کاملا" به سر می برید؟ها؟؟![]()
وااااااااااااااااااااااای امروز انقدر خندیدیم که نگو!!از اولیــــــــــــــــن زنگ تا آخرین زنگ هر چی میشد ما می زدیم زیر خنده!یعنی من داشتم فکر می کردم که واقعا" چرا معلمامون ما سه تا رو از کلاس بیرون ننداختن؟؟حقمون این بود بریم بیرون
چرااااااااااااااااا ننداخت؟؟
حالا اونو ولش کن! امروز معلم زبانمون انقدر به این گلاره ی بدبخت گیر داد که گلاره از حرص داشت می مرد.اصلا" با این گلاره انقــــــــــــــــدر لجه که خدا می دونه!اون دفعه ای من ۳ صفحه حل نکرده بودم.نه تنها هیــــــ-چی بهم نگفت بلکه بهم exelent هم داد
من که مرده بودم از تعجب ![]()
بعد گلاره یه دونه n جا گذاشته بود جلوی همه ی بچه ها ضایعش کرد.بیــــــــــــــــچاره
حالا امروز نمی دونم چی شد دیگه خیــــــــــــــــــــلی ناراحت شد از دستش!خیلی قاطی کرد.زنگ خورد.گلشید رفته مثلا" دلداریش بده.به من گفت بیا بریم دلداریش بدیم من گفتم نه اینجور وقتا باید بذاریم تنها باشه گوش نکرد رفت که دلداریش بده یه کلمه حرف زد گلاره برگشت "شتلـــــــــــــــق" زد زیر گوش گلشید
ولی خندید گلشید
منم که مرده بودم از خنده ![]()
![]()
بعد دوباره زنگ زبان شد.گلاره خواست حرص این معلم رو در بیاره!وسط کلاس گفت:خانم ایمانو میشه با e نوشت؟؟ ( آخه خیلی بدش میاد که وسط درس چیزای متفرقه بپرسیم دیگه چه برسه به این سوال
)خلاصه عقده هاشو خالی کرد.دوباره حالش خوب شد!انقـــــــــــــــــدر خندیدیم که نگو.امروز همین من یه چیزی می گفتم یا گلشید می گفت می زدیم زیر خنده
فکر کنم فشار درس بود
خیلی خوش گذشت.امتحان زبان داشتیم.من و گلشید کــــــــــــــــــــل صفحه رو با هم چک کردیم.یهویی وسط امتحان گلشید گفت:این چیه نوشتی؟؟ من اینجوری شده بودما:![]()
آخه بلندم گفت ولی نفهمید معلممون
یعنی الآن همه چیمون عیــــــــــن همه!به گلشید میگم اگه بفهمه چی؟؟میگه نفهمه نمی فهمه!
انقدر حال داد که نگو!من امروز داشتم پاستیل می خوردم سر کلاس انقدر حرفه یی می خوردم که گلشید که بغل دستم نشسته بود آخرین پاستیلو که خوردم فهمید وگرنه شریک می شد
رفته بودم پای تخته!بعد مهوین گفت نیلوفر بعد من سرمو برگندوندم پخ کرد منو(عین بهنوش بختیاری تو ۴خونه هست؟؟اونجوری)بعد منم همونجوری کردم بهش همه ی بچه ها دیدن همــــه زدن زیر خنده.خدا رو شکر خانممون روش اونوری بود ![]()
همه می خندیدن این می گفت چی شده چی شده؟؟
یعنی می خواستم بگم صدای پخ منو نشنیدی واقعا"؟؟
خیلی بلند گفتم
خلاصه امروز کلـــــــــــــــــــــــــــــــی خندیدیم
خیلی خوش گذشت ![]()
![]()





