تبليغاتX
و اینک , آخر دنيا

و اینک , آخر دنيا

برای اینکه راه درست رو برم , لازم نیست ثابت کنم راه تو اشتباهه!
That's a wonderfull feel
آخ خدا چه حس خوبی دارم ...

خدا کنه هیچوقت این حس از تو وجودم نره 26.gif

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت5:5 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
زماندار ...
 

به خدایی که ما را آفریده , به خدایی که زمین و آسمان و طبیعت را آفرید, قسم یاد میکنیم که تا زنده هستیم برای یکدیگر زندگی کنیم و برای یکدیگر بمیریم ...

 

عمر لحظه های خوشبختی اگر به اندازه ی آسمان ها بود آن را خوشبختی نمی نامیدند ... و اگر به عمق وسعت دریاها بود خوشبختی در آن غرق میشد و قطره ای از آن قابل رویت نبود ... اما خدای من, عمر خوشبختی من نه به وسعت آسمان و نه به گستردگی عمق آب های بیکران بلکه فقط به اندازه ی چند روز در سرنوشتم رقم زده شده بود ... فقط برای چند روز خوشبخت بودم؟!

آه عزیزم, تو در عشق به گرد پای من هم نمیرسی!!

times without U

پ.ن:به دلیل اتفاقات اخیر ۱۳۰ تا از نظرات پست قبل حذف شد!!

پ.ن۲:نظرخواهی برای این پست غیر فعال میباشد!!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت11:5 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
زندگیم پر شده از تو!!!
سلام سلام سلام!!

بازدید کننده های جیگر چطورن؟؟

ببخشین بابت این چند روز که نبودم و بهتون سر نزدم!!
مسافرت بودم!!خیـــــــــــــــــــــــــــــــلیم خوش گذشت!!

جای همه خالی و جای یکی از همه بیشتر خالی بود  هرجا میرفتم میگفتم کاش عشقم اینجا بود

من یه آهنگ جدید از آوریل دانلود کردم!! خیلی باحاله!!

راکه!!متال نیست!!ولی خیلی خوشم اومد!!
آهنگای back street boys رو هم گوش دادم چند تاشو!!خیلی خوب بود!!

حالا بگین الآن اومدم چی بگم؟؟

هیچی!!احساسم فوران کرده بود!!گفتم بیام اینجا یه کم با عشقم حرف بزنم

اولین حرفم اینه که خیــــــــــــــــــــــــــــــلی دوستت دارم!!

دوم اینکه همه ی زندگیم خلاصه شده در تو

سوم اینکه قول بده کسیو جای من نیاری تو قلبت

چهار اینکه عاشقونه بی بهونه یاد من باش

پنج اینکه حالا که فکر میکنم میبینم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بیشتر از خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوستت دارم

شیش اینکه من قلبمو دادم به تو ... جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود

هفت اینکه آخیــــــــــش داشتم میترکیدم!باهات حرف زدم آروم شدم

هشت اینکه بوس بوس

نه اینکه من دیگه برم!!

ده بای عشقم و همه ی وجودم

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت5:54 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
عشق ابدی

هرجا که میرم , هر اتفاقی که میفته , هر فکری که تو ذهنمه , هر حسی که درونم هست , عذابم میده , شادم میکنه , دیوونم میکنه جای من ثابته ...

 

نمیخوام جامو تغییر بدم ...

جام خوبه ...

دور و ورم خیلی آدم هست ولی من تنهام ...

 

نه نه!حرفشم نزن ... بغضموحس میکنی ... سکوت قشنگیه ... نشکنش ... میخوام همه جا تاریک باشه ... میخوام افکارم و ذهنم از تو خارج نشه ... عشق ثابت ... همینجا نگهش دار میخوام همین جا ثابت بمونم ... چشماتو ببند ... میخوایم بریم تا ته دنیا ... میخوایم بریم تا آخرش ... با همدیگه ... تا ابد ... تا بی نهایت... جاده فرعی نرو ... همینجا قشنگه ... محبت داره ... معرفت داره ... دستامون تو دست همه ... قلبامون با هم گره خورده ... عشقو خودمون میسازیم ... همه چی آمادس ... من هستم ... تو هستی ... واژه ها از "ما" پر شدن ... میتونی حس کنی ... احساسمو ... بغضمو ... گریه هامو ... عشقمو ...

 

من با توام عزیزم ... اسم منو صدا کن ... میبینمت کنارم ... میبوسمت نگام کن ...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت10:15 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
حذف
+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت7:41 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
دو تا خط موازی

دو  خط موازي زاييده شدند .

پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد .

آن وقت دو  خط موازي چشمشان به هم افتاد .

و در همان يک نگاه قلبشان تپـيد .

و مهر يکديگر  را در سـينه جاي دادند .

خط اولي گفت :"ما مي توانيم زندگي خوبي داشـته  باشيم .ُِِ"

و خط دومي از هيـجان لرزيد .

خط اولي گفت:

"... و خانه اي داشته باشيم در يک  صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار مي کنم . مي توانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و  متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبان  .ِ"

خط دومي گفت : "من هم ميتوانم خط کنار يک  گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .ُُ"

خط اولي گفت :ِِ" چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت ...ِ"

در  همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسـند .

و بچه ها تکرار  کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند .

به هم  ديگر نگاه کردند .

 و خط دومي پقي زد زير گريه .

 خط اولي گفت:"نه اين امکان ندارد  حتما يک راهي پيدا ميشود ." ِِِ

خط دومي گفت: "شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما  هيچ وقت به هم نمي رسيم."

 و دوباره زد زير گريه .

خط اولي گفت : "نبايد نااميد شد .  ما از صفحه خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم . بالاخره کسي پيدا مي شود که  مشکل ما را حل کند ."

خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون  خزيدند.

 از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند

 و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط  موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...

از صحراهاي سوزان ...

از دره هاي عميق ...

از درياها ...

از شهرهاي شلوغ ...

سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به  آنها گفت :«اين محال است . هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز  را خراب مي کنيد .»

فيزيکدان گفت : «بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر  مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ديگر دانشي  بنام فيزيک وجود نداشت 
پزشک گفت : «از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .»

شيمي  دان گفت : «شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد  ،  همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .»

ستاره شناس گفت :« شما خودخواه  ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن  فيکون مي شود ، سيارات از مدار خارج مي شوند . کرات با هم تصادفمي کنند نظام دنيا از هم  مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .»
فيلسوف گفت : «متاسفم ... جمع نقيضين محال است .»

 و بالاخره به کودکي رسيدند.

کودک فقط سه جمله گفت : 

"شما به هم مي رسيد .

نه در دنياي واقعيات .

آن را در دنياي ديگري  جستجو کنيد ."

 دو خط موازي او را هم ترک کردند

...و باز هم به سفرهايشان ادامه  دادند .

اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .

«  آنها کم کم ميل  رسيدن به هم را از دست مي دادند »

خط اولي گفت : اين بي معنيست .

خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟

خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .

خط دومي گفت : من هم  همين طور فکر مي کنم

 و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند .

يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي مي کرد . 

خط اولي گفت : بيا  وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .

خط دومي گفت : شايد ما  هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .

خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي  حتما آرامش خواهيم يافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي  قلمش . 

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد .

 و آن ها دو ريل قطار شدند که از  دشتي مي گذشت

            ...و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت

 "سر دو خط موازي عاشقانه  به هم مي رسيد ."

+نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت7:33 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
عشق
سلام.خوبین؟؟واااااااااقعا" متشکرم بابت نظرای زیادتون خسته نباشین.فقط ۱۸ تا؟؟ولی برام مهم نیست.یعنی چند وقته اصلا" برام نظر دادنتون مهم نیست.به دلایل خاص که به خودم مربوطه.خب برم سر آپ؟؟نرم؟؟پس کجا برم؟؟ولی من ترجیح میدم برم سر آپ:

قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

 هر بار خدا می گفت:

از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد و گذشت.

قطره ایستاد و منجمد شد.

قطره روان شد و راه افتاد.

و به اسمان رفت...!

 

هر بار چیز تازه ای از رنج و عشق و صبوری اموخت. تا روزیکه خدا گفت:

امروز روز توست. روز دریا شدن . و خدا قطره را به دریا رساند .

قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را...!

روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت : اری

 

قطره گفت من انرا می خواهم.

بزرگترین و بی نهایت را...!

خدا قطره را برداشت و در قلب ادم نهاد. ادم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را در ان بریزد.

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت...

قطره از قلب عاشق عبور کرد...

ادم همه ی عشقش را در قطره ریخت

وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:

حالا تو مملو از عشقی پس بی نهایتی !

 

eshghe darya

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت6:21 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
نامه ی باحال

این نامه آدمو تو کف میذاره...واقعا باید به نویسنده ش باریکلا گفت!!!

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

عزیزم:
اگر می خوای بدونی که راز این نامه چی بوده نامه رو یه بار دیگه یه خط در میون بخون

www.istgahe-shadi.blogfa.ir

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت8:19 PMتوسط A Girl Who Can Rock |