تبليغاتX
و اینک , آخر دنيا

و اینک , آخر دنيا

برای اینکه راه درست رو برم , لازم نیست ثابت کنم راه تو اشتباهه!
Start School ... OoOoOoOoOogh !
سال پیش ... همین موقع ها بود .... داشتم میزدم تو سر خودم که ای وای فردا باید بریم مدرسه ...

دو ساله با تمام وجود از مدرسه متنفرم ...

نمیدونم ... شاید امسال بدتر ...

روزهای اوایل مهر پارسال رو خوب یادمه ... 

موقع برگشت از مدرسه ... طرز راه رفتنم تو کوچمون ... وقتی که میرسیدم خونه ...

وقتایی که تو مدرسه بودم ... وقتی که رو آخرین نیمکت مینشستم و تو حال خودم بودم ...

صحنه ها تو ذهنم رژه میرن ...

نمیدونم ... کاش میشد همه چیو اینجا بنویسم ...

هیچکی نمیدونه چه حس و حالی داشتم ... یا دارم!

پارسال مسلما" سال خوبی نبود ... چه تحصیلی چه تابستون ...

امسال که داشتم شمعای تولدمو فوت میکردم گفتم : خدایا امسالو به خیر بگذرون!

پارسال ... روز تولدم ... حتما" روز بدی بود ... یادمه!
شاید بعضی از دوستان هم یادشون باشه ... تقریبا" مطمئنا" یکیشون ... حتما" (عاشق اینطور جمله هام:D)

بهرحال ...

آغاز سال تحصیلی جدید رو به خودم و دست اندر کاران تسلیت عرض ( ارض / عرز / مریض؟ :دي هرچي حالا ...) میکنم ....

بدبخت شديم رفت پي كارش ... رسما" !


پ.ن : تغییر لقب دادم ... دو تا لقب ... یکی Rock Girl ... یکی هم A Girl Who Can Rock ... هروقت با یکی میام!

پ.ن2 : اون آیدی Luloooo_atishpare هک شد! آیدی جدیدم : Rock.girl03

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت1:52 AMتوسط A Girl Who Can Rock |
و اینک, آخر دنیا
وقتی که هیچکی قبولت نداشته باشه ...

وقتی که با ترس بری جلو و همه ی حقایق رو بگی ولی هیچکی باورت نکنه ...

وقتی همه نظرشون این باشه که آدم بشو نیستی ...

وقتی خودتم دچار شک بشی که چون همه زیاد ترن و تو خیلی کوچیکی کارات اشتباهه ...

وقتی که بقیه باعث بشن خودتو گم کنی ...

وقتی که از دست تو کاری بر نیاد چون تو اجتماع زندگی میکنی ...

وقتی که حتی خالق ات مجبورت کنه توی این دنیا زندگی کنی ...

اونوقته که میفهمی توی این دنیا تک افتادی و باید منتظر باشی تا یکی برات آس بندازه و دقیقا" همونجاست که هرچی فکر میکنی میبینی یه جمله بیشتر یاد نگرفتی تو این چند وقت و اونم:

و اینک, آخر دنیا

پ.ن: !!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن۲: برای خودم متاسفم که هنوز نفس میکشم!!

پ.ن۳: شاید خیلی خلم که از دنیا هی میخورم!!

همین الآن یه جمله ای خوندم که میگفت : با هر نفس ؛ يک گام به لحظه مرگ نزديکتر مي شويم !!

اینو که خوندم ناخودآگاه یه نفس عمیق کشیدم!! 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت7:48 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
Die

امشب, شب مرگ من است ...

شبی که متولد شدم و امشب دوباره از نو تولدم را عذا میگیرم ... باز هم تنهای تنها ...

باز هم با دلی پرخون ... و باز هم به یاد دیرینه ای زخمی شده ...

به همان صحت غم دیده قسم تنهایی حقیقت محض است ...

امشب در قلب غمگینم غوغایی برپاست ...

خفاش ها مجنون وار سر به این سو و آن سو میزنند ...

وزش باد شدید است و قلبم طوفانی را پیش رو دارد ...

و من ... به عنوان سنگی ترین موجود این خانه ی پر واهمه ... به سوی تو میآیم ...

تا با نسیم نوازش بارت خوابم کنی!!

آه دیدی فاجعه در قلب من صورت گرفت؟؟

یا که با چشم سیاهت دل من قوت گرفت

دیدی چنان شد تو دلم آتش زدی

یا که با افکار نازت به دلم رامش زدی!

Kiss me gently
Always I know
Hold me, love me
Don't ever go
Ooh, yeah yeah
You're so good

پ.ن: حالم خوب نیست گیر ندین (منظورم به آپه)

پ.ن۲: این متن به هیــــــــــــچ عنوان جنبه ی عاشقانه نداره!

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت8:28 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
مینویسم, پس هستم!
الآن وقتشه که خودمو خالی کنم ... وقتشه ناراحت باشم و سردرگمی رو برای Nامین بار حس کنم و بپذیرم ...

واسم مهم نیست آپم قشنگ بشه یا نه ... واسم مهم نیست نوشته ام قشنگ و پر سوز و گداز بشه ... اصلا" مهم نیست ... میخوام خودمو خالی کنم...!!

چند وقتی بود که نیلوفر رو عصبانی ندیده بودم ... ولی الآن عصبانیم 97.gifدلم میخواد همه چیزو بریزم بهم ... دلم میخواد با مشت بزنم تو آینه ...

Ayne

دلم میخواد این رژی که این دختره دستشه داره رو آینه میکشه از دستش بگیرم رژ رو تا ته فرو کنم خراب بشه!

دلم میخواد بزنم ظرفا رو بشکونم ... دلم میخواد دکور رو بگیرم برعکس کنم همه ی ظرفاش با هم بریزه بشکنه ... دلم میخواد برم یه جایی که اکو بده هی جیغ بزنم و انعکاس صدامو بشنوم و دلمو خوش کنم که یکی داره باهام جیغ میزنه!!

اه اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه اااااااااااااااااااه 102.gif

وای خدا چرا زندگی اینجوریه؟؟ اااااااااااااااااااااااه !

احساس گناه میکنم ولی گناهی ندارم! آخه چرا من؟؟ اینهمه آدم تو دنیا هستن بگو چرا من؟؟

به خدا بعضیا آرزوشونه بری بهشون اینا رو بگی ولی من دیگه خسته شدم ... آره!

خـــــــــــســـــتـه شــــــــــــدم!!

نمیشه زمان مرگمونو خودمون انتحاب کنیم؟؟

وای چه رویایی!! اگه میتونستم همچین کاری بکنیم من از خدا میخواستم همین الآن منو بکشه!!
خدایا من آمادم! منو بکش!! منو بکش بذار راحت شم!! چند نفر دیگم از دستم راحت میشن!! راحت!!
دلم میخواد گریه کنم تا خالی شم اما نمیشه ... گریم نمیاد ...

گریه کن ای دیده به غم ... گریه کن که دلم پره ... گریه کن که نیازم به اشکاته ...

من نمیدونم باید چیکار کنم  تصمیم گیری برام سخته ... نمیخوامم هیچکی دخالت کنه ... اه ... اصلا" من نمیخوام تصمیم بگیرم! ولش کن بابا ... من همه ی تصمیمام غلطه ... پس لزومی نیست تصمیم بگیرم چون اگه نگیرمم فوق فوقش راهم غلط میشه که با تصمیم گیریم هم تفاوتی نداره!!

آخــــــــی نیلو جون فدای سرت!!!

راهتو اشتباه برو کسی نمیفهمه بابا ... کسی اصلا" به تو توجهی نداره ... اصلا" کسی نمیدونه تو هستی چه برسه به اینکه بفهمه راهتو داری اشتباه میری

راستی!! منم هستماااااا ... میدونستی اینو؟؟

ولی :

من خستم از خودمم بیزارم اینو کتبا" مینویسم و شاید دیگه زنده بودنم نباشه عادت!!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت11:36 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
تمام میشوم شبی ... فقط به من اشاره کن!!
چقدر سخته انقدر تا حالا دپرس بوده باشی که وقتی ناراحتی دیگه کسی نفهمه ... برای اطرافیانت عادی شده باشه ...

چقدر سخته که بغض گلوت جزو اعضای بدنت شده باشه ...

چقدر بده وقتی اشکات سرازیر میشن یه دست که هیچی حتی یه دستمال هم نباشه که اشکاتو باهاش پاک کنی!!

چقدر سخته تحمل اون نگاه معصومی که به چشمات دوخته شده ...

چقدر سخته بی کس بودن ... چقدر سخته هیچکیو نداشتن ...

چقدر بده اون لحظه ای که سرتو یه لحظه تکون میدی و کلی اشک پرت میشن اینور و اونور ...

خدایا ... دلم گرفته ... اندازه ی یه آسمون ... یه آسمون ابری ... نه نه ابری چیه؟؟ بارونی

نمیخوام حرفی بشنوم ... تورو خدا بس کن ... من تحملشو ندارم ... این چیزا به من ربطی نداره ... چرا به من این چیزا رو میگین؟؟

*دارم از از خیابون رد میشم ... بی تفاوت به هرچی که تو خیابون میگذره ... بی اهمیت به بدبختیایی که تو دنیا هست ... من فکرم مشغوله ... هیچی نمیبینم ... فقط یه تصویر محو از خیابون ... آقا آقا ... همینجا نگهش دار ... راننده نگه میداره ... میرم یه لحظه بیرون ماشین که یه هوایی بخورم ... سرمو میگیرم میون دو تا دستم ... احساس میکنم هرچی تو دنیا هست تو سر من جا شده ... راننده به من نگاه میکنه ... خانوم میخواین برسونمتون خونه؟؟ انگار حالتون بده ... نه آقا حالم خوبه ... *

من حالم خوبه؟؟ هه!! چه دروغی ...  من کجا حالم خوبه!! من دارم میمیرم ... دارم تموم غم و غصه ی دنیا رو تو سرم حس میکنم ... وای سرم ... سرم ... خدایا منو بکش ... آرزومه بمیرم!! بازم بدبختی؟ بازم؟؟ نه نمیخوام!! وای خدا منو بکش!!دیگه تحمل ندارم!!من ... شاید ...

کاش حداقل عشقم بود به حرفام گوش میکرد ...

هیچ همدردی ندارم!! هیچکی نیست بگه تو چی شدی؟؟ خدایا هرچی شادیه بریز تو دل عشقم ... نذار حتی یه ذره از این بدبختیای منو تحمل کنه ... حتی یه ذره!!! آخه من خیلی تجریه کردم!! خیلی سخته!! خدایا نذار حتی یه ذره سختی بکشه!!

ولی عشقم ... یه روزی میای که میبینی من تموم شدم ...

با من بمان

پ.ن:دیشب خواب عشقمو دیدم ... بهترین خوابی بود که دیدم و بهترین حسی بود که تا حالا داشتم!!

پ.ن۲:وای خدا ... من عاشقم ... عاشق!!

پ.ن۳:من دلم برات تنگ شده ... تورو نمیدونم!!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت6:40 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
مرگ!
 

-بیا این بستنی رو بخور.بستنیش مرگه!

-جدا"؟؟

-آره!

...

کاش اینطور که تو میگی بود!

مرگ!

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت3:7 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
همین برای من کافیه که دلی بی تاب دارم!

تازگیا یه جوری شدم ...

خیلی زود از کوره در میرم ... حوصله ی کل کل ندارم ...

شکستن قلبمو کامل تر از اون چیزی که فکرشو بکنی حس میکنم!

شدم یه آدم چرت به ظاهر سنگ دلی که از درون خیلی زود میشکنه!!

کاش من کور بودم و این نوشته ها رو نمیخوندم ...

کاش من کر بودم و این حرفا رو نمیشنیدم ...

کاش من معلول ذهنی بودم و این ماجرا ها رو نمیفهمیدم ...

دیوانگی عالمی دارد ...

کاش من دیوونه بودم و هیچی از این دنیای سیاه حالیم نبود ...

کاش میتونستم برم تو یه خونه تنها زندگی کنم ... واقعا" تحمل حرف شنیدن ندارم!

کاش از سنگ بودم و عاشق نمیشدم ...

کاش ... کاش ... کاش !!

دیروز بدترین روز عمرم بود!!

سیاه تر از سیاهی!!

از همون صبح که پاشدم شروع شد!

صبح که بازم مورد هجوم مامان و بابام قرار گرفتم و اعصابم کلی بهم ریخت ...

بعد حدود ساعت 6 بود که مامان بزرگم اینا زنگ زدن گفتن میایم خونتون.بعد عمه ام زنگ زد گفت پس ما هم میایم.خدا رو شکر عموم اینا خودشون بیرون بودن وگرنه اونام میومدن!

دوباره خونه شلوغ شد! ااااااااااااااااااااااااه ه ه!اصلا" حوصله نداشتم!هیچوقت ندارم!حوصله ی شلوغی رو ندارم!

به قول مامانم چند وقته آدم به دور شدم!قبلا" اصلا" اینجوری نبودما ولی الآن اصلا" دوست ندارم تو جمع باشم!شاید به خاطر افکار شلوغ و در هم بر هم خودمه!

به هر حال!!زیادم بد نبود!

این گذشت!حدود ساعت 11-11:30 بود که یه سری نوشته هایی رو خوندم که اعصابم رو از تو مغزم محو کرد!!

خدایاااااااااااااااااااااا ... آخه چرا من؟؟ چرا من باید انقدر عذاب بکشم؟؟ به قول ناتور:

من خسته شدم از بس گریه کردم و چشمام خیسه هرشب !!!!!!!!!!!!

به خدا خسته شدم از این همه فکر که عذابم میدن!

حالا شایدم فکرام درست نباشن ولی در حال عذابم ...

خدایا من چه گناهی به درگاه تو کردم که اینجور داری منو عذابم میدی؟؟

بس نیست؟؟کافی نیست برام؟؟بازم باید رنج ببینم؟؟

من فکر کردم دیگه همه چی طبق مراد منه ولی میبینم نه!مثل اینکه اینطور نیست!!

مثل اینکه تقدیر کار خودشو میکنه و هیچ نیم نگاهی هم به دل من نمیندازه که نکنه یه زخم عمیقی برداشته باشه!

این از بدی روزگاره!

از دست تو نیست دل من از گریه پره به خدا طاقت نداره.بی تو هر دم میباره ...

کاش وسعت تنهاییم رو حس میکردی ...

کاش میفهمیدی چقدر بهت نیاز دارم ...

کاش کاری نمیکردی که اینهمه شک برم داره ...

به خدا سخته!!خیلی سخته!دوریت سخته!اینکه تو قلبت نیستم برام خیلی سخته!

قرار نبود اینجوری شه!یهو بشی تنها کسم!

یهو بشی تنها امیدم توی زندگی!
گفتم امید؟؟ کودوم امید؟؟ تو با من نیستی که بگم امید دارم!

به ظاهر و با زبون میگی دوستم داری ولی من مطمئن نیستم!

تو باطنا" چی هست تو قلبت؟؟ اینو به من بگو! این برام مهمه!

اون قلبی که داری ... چی میگه؟؟ میگه من توشم؟؟ مطمئنی؟؟

تروخدا جون هر کسی که دوسش داری یه کاری کن که عشقت بهم ثابت بشه!دارم میمیرم.یه کاری کن که هرچقدر بقیه چیزی گفتن من بتونم ندیده بگیرم و به حرفاشون بخندم!ازت خواهش کردم!اگرم که دوستم نداری بیا رک و راست بگو!اینجوری راحت ترم!خواهش میکنم!دارم میمیرم از استرس!دارم میمیرم از غصه!دارم میمیرم از دلواپسی!تو دوست داری مردنمو ببینی؟؟آره؟؟

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت12:11 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ...
دلم گرفته ...

نمیدونم باید چطوری احساسمو بیان کنم

اومدم اینجا تا درد دل کنم ...

چرا من کسی رو ندارم که براش حرف بزنم؟؟

چرا من کسی رو ندارم که باهاش دردودل کنم؟؟

چرا من کسی رو ندارم که احساسمو بفهمه؟؟

چرا من کسی رو ندارم که اشکامو پاک کنه؟؟

چرا کسی نیست که جواب این چراها رو بده؟؟

چرا دیگه نیلوفر سابق نیستم؟؟

ای کاش میتونستم ذهنمو ببندم!

ای کاش ...

کی میشه که این همه ای کاش از بین بره؟؟

کی از این برهوت ای کاش ها میام بیرون؟؟

اعتراضی ندارم ...

تقصیر خودم بود!!

خودم دلمو باختم بهت!!

ولی منو ببخش!!

چون زیادی عاشقت شدم ...

Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت1:5 AMتوسط A Girl Who Can Rock |
؟؟
نمیدونم امروز روز خوبی بود یا بد ...

نمیدونم حس خوبی بود یا نه ...

نمیدونم حرفام درست بود یا نه ...

نمیدونم!واقعا" نمیدونم!!

فقط میدونم که ...

میدونم که هیچی نمیدونم و گرفتار یه علامت سوال خیلی بزرگ شدم که کمابیش اذیتم میکنه!!

 

چرا؟؟

 

پ.ن:امروز رفتم تو وب قبلیم khatere-sookhte دیدم حذف شده.انقدر بدم اومد که نگو!خب هکر های بی مصرف شما که کاری با وب من ندارید چرا هکش کردید؟؟خیلی بیکارن بابا!رفتم دوباره ساختمش چون نمیخواستم بیفته دست کس دیگه!ولی توش نمینویسم.هیچی نمینویسم.حتی الآن یادم نیست پسوردش چی بود؟؟فقط برای اینکه مال کس دیگه ای نشه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت6:35 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
یک روز مزخرف!!

از دیشب عصبی ام!هرچی میشه سریعا" از کوره در میرم!من هرچی میگم نیاز به آرامش دارم اینا هی شلوغ میکنن!

امروز کلاس زبان داشتم!چون همیشه تو یه دنیای دیگم یادم میره برم کلاس زبان.۶ جلسه غیبت داشتم!خلاصه ساعت ۳:۴۵ ساعت زنگ میزنه!یعنی پاشو حاضر شو!

لعنتی!خفه شو!

از اونور پاشدم رفتم کلاس زبان!منی که همیــــــــــــــــشه تو کلاس زبان مهلت نمیدم بقیه جواب بدن امروز مثل یه بچه ی خوب و ساکت نشسته بودم رو صندلی و جیکم در نمیومد!معلممون به زووور از من سوال میپرسید بلکه جواب بدم و حرف بزنم!

بعد از کلاس دراومدم.مامان بابام از سرکار اومدن دنبالم.سوار ماشین که شدم مامانم به بابام میگه:

ما رو پیاده کن بریم مانتو بخریم!

من:ما؟؟یعنی چی؟؟

مامانم:من و تو دیگه!

من:مامان من هرچی میگم از خرید مانتو بدم میاد شما هی منو میبرید مانتو بخریم!

مامانم:خب بالاخره باید مانتوی جدید داشته باشی!

من:بابا آخه مادر من,همین دو سه روز پیش واسه من مانتوی جدید گرفتیم!

مامان:خب حالا تو بیا نظر بده ببین من چی بخرم خوبه؟؟

خلاصه با زحمت منو برد تو مانتو فروشی!

تو مانتو فروشی انقدر سر مامانم غر زدم که نگو و نپرس!!از هر چی بگی غر زدم و مخصوصا" قضیه ی گیر دادنشونو گفتم!بعد از مانتو فروشی در اومدیم.

مامانم:نیلوفر بیا این فروشگاهم ببینیم.ببین بلیزای تابستونی آورده!بریم ببینیم!

من:مامان من میرم تو ماشین!

مامانم:اااااه!تو امروز چته؟؟بد اخلاق!

من:امروز حوصله ندارم!

مامانم:ولی تو دختر منی و باید بیای!

من:بفرمایین.اینم یه نمونه!منو دارین وادار میکنین که بیام تو یه فروشگاه!

مامانم:وای وای.چه ظلمی دارم در حق تو میکنم!

من:خب دوست ندارم بیام این تو!خیلی شلوغه!

حالا این وسط تازه اشکام فهمیدن که باید بیان پایین.هی اشک تو چشام جمع میشد و من مانع میشدم که بیان پایین!

من شانس ندارم!!اگه خونه بودم در اتاقمو میبستم و تا صبح گریه میکردم!

حالا بالاخره اومدیم تو ماشین!!من همچنان درحال غر زدن بودم.بعد بابام گفت چی شده نیلوفر؟؟گفتم هیچی اعصاب ندارم!بابام گفت آره من از اینجا راه رفتنتو دیدم با خودم گفتم نیلوفر شدید عصبانیه!

مامانم:همچین میکوبه پاهاشو زمین!

من:خب با حرص راه رفتن این شکلیه دیگه!چیه؟؟باید وقتی عصبیم عین این فشن ها خوشگل راه بیام؟؟

حالا رسیدیم خونه.

بابام:نیلوفر بپر پینگ پنگ بازی کنیم!

این یکیو دوست داشتم.رفتم بازی کنم!بعد از ۵ دقیقه:

بابام:نیلوفر تو چرا اینجوری بازی میکنی؟؟چرا انقدر غیرحرفه ای؟؟فقط داری میکوبی تو سر توپ!

من:نمیدونم!آره.سرویسام همش میخوره تو سر توپ!

بابام:ای بابا٬تو که استیلت این بود که توپ رو هی میزدی چپ و راست میز؟؟کو پس؟؟

من:نمیدونم.الآن دلم میخواد فقط بکونم تو سر توپ!

بعد بازی از حالت گیم دراومد.بابام توپ رو میداد بالا من فقط میکوبیدم تو سر توپ!یه جورایی تمرین!مثلا" تک کار میکردیم ولی من داشتم فقط حرصمو خالی میکردم.بابامم که همش های میزد که توپ بیاد بالا!

خلاصه سه دست بازی کردیم و رفتم بالا!نمازمو خوندم.حموم رفتم!بعد اومدم پای نت!رفتم وبلاگا و اینا.نوشته ی یه نفرو که خوندم میخواستم هرررررچی فش تو دنیا هست نثار خودم کنم!خیلی فکرمو مشغول کرد!خلاصه اعصابم داغون شد و داغون تر از همیشه از نت اومدم بیرون.همین اومدم اینور مامانم گفت:

نیلوفر امروز بابایی و پارسا میان شام اینجا.

یا خدااااااااااااااااا ...

پارسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟یعنی بگو تا شب باید فک بزنیم دیگه؟؟یعنی بگو باید اون شلوغیاشو تحمل کنیم دیگه؟؟

یه لحظه احساس کردم اگه یه ذره هم امید داشتم از بین رفت.آخه پارسا یعنی زلزله.پارسا یعنی انفجار خونه.پارسا یعنی تا دو روز سردرد داشتن.

پارسا یعنی از پشت این کامپیوتر که پناهگاهته پاشو و برو باهاش حرف بزن تا وقت شلوغ کردن نداشته باشه درکل پارسا یعنی بدبختی و عزای عمومی برای فامیل

خوبه ها ولی نه تو اینجور مواقع که آدم به هم ریخته!!وگرنه تو مهمونیایی که شادی میکنیم پارسا همیشه میخندونتمون و هی جک میگه و شادی میاره ولی الآن اصلا" خوب نبود این خبرو بیارید!!

بعد از ۴ سال داره پارسا الآن میاد خونه ی ما؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه اومدن و تا آخر شب مجبور بودم به مهمونا برسم و اینا!!بعد وقتی پدربزرگم و پارسا رفتن من اعصابم داغوووووووووووووووووووون بود!یه صدای بلند میشنیدم گوشامو میگرفتم!بعد خلاصه گوشیمو برداشتم و دو تا اس ام اس زدم به دو نفر.

-shaaf bidari??

-niloo bidari??

هردوشونم بیدار بودن و نشستم با اونا دردودل!از اون ور با شعف که اس ام اس بازی میکردم نمیدونستیم مشکل اونو بررسی کنیم یا مشکل منو!خلاصه همینجوری ادامه داشت تا دوباره مثل همیشه خطا خراب شد و اس ام اس من و شعف به هم نرسید.یه کمم که خط بین همراه اول و ایرانسل که خراب شد با نیلو خداحافظی کردیم و خلاصه یه کمی خالی شدم!ولی از فکرایی که تو سرم بود نمیتونستم بخوابم.کلافه شده بودم تا اینکه دیگه اومد نت و اینا رو آپ کردم!الآنم حال زیاد خوبی ندارم!آدم بعد از این همه وقت وقتی گریه میکنه نبایدم حالش خوب باشه!داشتم با نیلوفر دردودل میکردم اااااااااااااانقدر گریه کردم ااااااااااانقدر گریه کردم که یهو احساس کردم میخوام بالا بیارم.رفتم دستشویی همینطوری خون بالا میاوردم!خیلی بد بود!اصلا" نمیتونستم نفس بکشم!از این طرف خون بالا میاوردم.از یه طرفم هق هق میکردم.اصلا" هیچ راهی واسه تنفس نداشتم!کاش همینطوری راه تنفسم بسته میشد و میمردم.کاش ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت3:57 AMتوسط A Girl Who Can Rock |
خسته شدم.خسته!!میفهمی؟؟
دلم میخواد گریه کنم ولی اشکام درنمیاد ...

این دل من فقط بلده غم رو بریزه تو خودش و در نیاره ...

اشک نریزه شاید که جبران بشه!!

خدایا خسسسسته شدم!واقعا" خسته شدم!!

از این همه امید ... از این همه آرزو ... از این همه انتظار ...

من کی هستم؟؟نیلوفر؟؟همون نیلوفر آتیشپاره خودمون؟؟

اگه کسی باور میکنه بگید منم باور کنم!!

نه این الآن یک emo girl واقعیه که جلو کامپیوتر نشسته و داره برای دلش تایپ میکنه!!

متنفرم!!

از این emo girl جدید متنفرم!!

میدونی چرا؟؟عذابم میده!خستم میکنه!!از آرزوها از دنیا و از روزایی که دارم میگذرونم خستم میکنه!

دیگه نمیخوام!!دیگه بسه!!میخوام همون نیلوفر سرخوش باشم!

خیلی دلم میخواد!!

همونی که میگفت:

ملت داغووووووووووووونن.قبول دارین؟؟

الآن نیست ببینه خودش تبدیل به یه آدم داغون شده!

اه اه اه اه ...

یه بار مامانم میاد گیر میده

نیلوفر؟؟نیلوفر؟؟پاشو ظرفا رو جمع کن!

میرم جمع میکنم میام میشینم پشت کام بابام میگه:

من نمیدونم این موقع شب تو چی تایپ میکنی؟؟

اعصاب ندارم م م م م م م بابا.اه ولم کن!بذار راحت باشم!

کاش میدونستی من تو دلم درد فوران میکنه!

کاش قلب شکستمو میدیدی و انقدر گیر نمیدادی!

از اونور میام شاد باشم.سنا میاد خونمون.میایم تو نت مامانم میگه نیلو جان سریع تر پاشو من با اینترنت کار دارم!

یعنی همین من میام سر کامپیوتر شما تو اینترنت کار داری؟؟آره؟؟همیشه اینطوره؟؟

خب بگو قطع کن دیگه!چرا میپیچونی؟؟

بعد میام اس ام اس بدم به دوستم.میگن:

آی آی کجا؟؟گوشی رو بیار ببینم به کی اس ام اس میدی؟؟

دیگه میخوام داد بزنم.آخه به شماها چه که من به کی اس ام اس میدم؟؟فوضول!

اصلا" دارم به دوست پسر نداشته ام اس ام اس میدم.به تو چه؟؟

اعصابم کم داغونه شماهام هی گیر میدین!

اصلا" چرا من همیشه باید تحت نظر مامان بابام باشم؟؟

حالا کاشکی مشکلم فقط گیر دادن مامان بابام بود!

بدبختی پشت سر بدبختی!

آرزو پشت سر آرزو!

خوب گوشاتو باز کن تا صدامو بهتر بشنوی!

من میتونم برای خودم تصمیم بگیرم!

این زندگی مال منه!هرچی رو هم بخواید ازم بگیرید این زندگی لعنتی رو نمیتونید بگیرید.مال خودمه.مال خود خودم!میخوام خودم هر گندی که خواستم توش بزنم!

دلم میخواد جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بزنم!

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا خالی نمیشم؟؟چرا؟؟چرا؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه جالب!من با خودمم دعوا دارم!با خودمم با لحن مدعی حرف میزنم!حقمه حقمه!هه هه!بمیر بمیر بمیر!!

هیچوقت فکر نمیکردم انقدر سیاه بنویسم!

شاید شماها از پشت این نوشته های مسخره درک نکنین.چون یه مشت شر و وره!ولی پشت این نوشته ها یه جر و بحث حسابی هست که با خودم دارم!به این میگن چی؟؟آهان!خود درگیری!

ای کاش زودتر کلاسام شروع شه تا دیگه وقتی برای این جنگ های درونی خودم نداشته باشم!

دلم میخواد بزنم خودمو!یه ذره غیرطبیعیه؟؟نه!برای آدمای دیوونه ای مثل من اصلا" غیر طبیعی نیست!خیلی هم عادیه!

آقا این گوشی,این ADSL,اینم history کامپیوتر,اینم mp3 player ام!!!

حیف که کامپیوتر خودم تعمیره وگرنه اونم میدادم چک کنید!

اصلا" مال شما!

فقط بذارید راحت باشم!

فقط بذار این خلوتی که دارم همینطور خلوت بمونه!

شلوغش نکنید!

من افکارم به اندازه ی کافی مغشوش هست.نیازی نیست به همش بریزین!

فقط بذارین به درد خودم بمیرم.باشه؟؟

آفرین!!

برو ... برگرد ...!!

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت0:21 AMتوسط A Girl Who Can Rock |
I wish he was
و در غربت تنهاییم جز به لحظه های خوش زندگی به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهم و لحظه های بی تو بودن و لحظه های سردی که در انتظار لمس دست های گرم تو بود را به دست فراموشی میسپارم.و آنگاه است در خاطرات با تو بودن گم میشوم.غرق میشوم.چه رویای زیبایی را با حضور تو در خیالم میگذرانم و وقتی که به خود می آیم میبینم دزدیده شده ای.آه نمی گویم ولی قلبم شکست و باز هم دوستت دارم.من فریاد خواهم زد.من برخواهم خواست و به جای تمام ثانیه هایی که توان تکرار این جمله ی مقدس را داشته ام و نگفته ام فریاد خواهم زد.آه.چه کنم که دوستت دارم.دوستت دارم و باز هم دوستت دارم...

و چه سود از فریادها و ناله های عاشقانه من؟؟

تو که خودت درگیر عشقی هستی و صدای من به مخاطبم نمیرسد؟؟

و صد افسوس که از دلم برنمی آید تو را از خواب شیرین بیدار کنم ولی تو چه ساده قلب من را می آزاری.عزیز ترینم ... بهانه ی زیبای من برای زندگی ...قلب من آزرده است.نیاز به نوازش دارد.نه ستم ...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت6:31 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
امروز...!

من الآن خیلی عصبانیم!
بگو چرا؟؟ (خب چرا؟؟)

از دست تو!

آره... با توام نیلوفر!

تو حالت از خودت به هم نمیخوره؟؟

چرا به نتیجه ای که دوستات بهش رسیدن و هی بهت گوشزد میکنن نمیرسی؟؟

شایدم نمیخوای که برسی!

چرا تو خودت گم شدی؟؟

چرا چشماتو باز نمیکنی؟؟

چرا فقط به بن بست احساسی خودت نگاه میکنی؟؟

چرا اون جوابا رو به شعف دادی؟؟

میخوای دوباره برات تعریف کنم تا بدونی چه زری زدی؟؟آره؟؟

باشه.میگم!
امروز شعف گفت بچه ها سال آخره که با همیم.الآن میخوام همتونو مهمون کنم.چی میخورین؟؟

داد زدی گفتی غم!
با اینکه میدونست کی بود که اینو گفت هیچی نگفت که جلو بچه ها همه نفهمن ناراحتی با وجود اینکه از قیافه ات تابلو بود!

همه گفتن کیک و ساندیس تو گفتی نمیخوای هیچی!

گفت خب بچه ها حالا چی کار کنیم؟؟

برقصیم خوبه؟؟

تو بهش گفتی نه گریه کنیم.دلم پره.میخوام خالی بشه!
اعصابشو بهم ریختی.شعف داد زد گفت:

امروز هیچکی گریه نمیکنه!!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت1:40 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
آخر دنیا...
 

فکر نکن نیلوفر!

چرا انقدر احمق بازی درمیاری؟؟

چرا بهش فکر میکنی؟؟

خاک بریزم تو سرت؟؟

هااااااااااااااااااااان؟؟؟

جواب منو ندادی عوضی!

با توام.هوووووووووووووی!

خب بله دیگه!حرف حساب جواب نداره!

راستی یه چیزی یادم رفت بهت بگم.

برو تو دفترچه خاطرات بشمر چند تا نوشتی "از درون متلاشی شو.حقته"
واقعا" فکر میکنی ارزششو داره؟؟

از بس که دیوونه ای دیگه!
تا اینجاشو با خودم بودم بقیه شو با توام خدا!

مگه نگفتم مرگمو نزدیک کن؟؟

مگه نگفتم نمیخوام زندگی کنم؟؟

حتما" باید خودکشی کنم؟؟

آره؟؟آره یا نه؟؟

مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررگ!
ببین چقدر قشنگه!
میخوام اینو حسش کنم.

مانعم نشو!

میخوام.دوست دارم!

خدا با من کل کل نکن...

لحظه ی مرگ و رهایی از دنیا چقدر قشنگه!
خوب من!

آخر دنیا...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت8:31 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
ای دنیا بیزارم ازت!
دیگه خسته شدم...

کو اون همه غرور؟؟

کو اون نیلوفر سابق؟؟

کو اون نیلوفر بی خیال؟؟

چرا باید ذهنم تمام مدت مشغول باشه؟؟

چرا نباید بتونم درسمو بخونم؟؟

و خیلی چراهای دیگه توی این ذهن لعنتیم هست که آزارم میده...!

ای خدا...

خودت میدونی چقدر دوست دارم بمیرم...

چند بار ازت تا حالا درخواست کردم که بمیرم؟؟

چند بار؟؟یادته؟؟شمردی؟؟

چطور بگم زندگیمو دوست ندارم؟؟

چطور بگم اون دنیا برام آرزوئه؟؟

اگه برای گناهش نبود تا الآن خودکشی کرده بودم!

اصلا" چرا باید یه دختر به سن من انقدر افسرده باشه؟؟

عادتم شده هر روز گریه کنم!!

خیلی بدم میاد از خودم!

دیگه بردیم...

مشکل وجودمو پر کرده و هرچی سعی میکنم برطرف نمیشه!

چقدر صبر کنم؟؟

ثانیه ها واسم طولانیه!

لحظه ی مرگو زیبا میبینم!

انقدر دلم پره که خالی نمیشه!

یه مشکل دیگه٬همین الآنم بغض گلومو گرفته و هی قورتش میدم!

ولی فشار شدیدی رو احساس میکنم!
کاش مامان بابام و خواهرم خونه نبودن و گریه میکردم...

کاش...!

سرم درد میکنه!دلم شور میزنه!قلبم داره تیکه تیکه میشه...

فشار به اندازه ی مشکلاتم تو وجودمه.

فشار شدیده...خیلی شدید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدالتحریر:ندا جان مسنجر فعلا" ندارم.حالا حالا ها هم نخواهم داشت (به احتمال زیاد) چون کامپیوتر خودم خراب شده و با این کامپیوتری که تازگیا میام بالا مسنجر نداره.سی دی مسنجرمم تو کیس اون کامه.قصد تعمیرشم ندارم...خلاصه شرمنده!

بعدالتحریر۲:تینا گیر نده.مسنجر ندارم.چیزی نیست.

بعدالتحریر۳:نیلو من که پای اس ام اس هم بهت گفتم.نمـــــــــــــــــــــــــــی خوااااااام.ناراحت میشه.خوشش نمیاد.خوشم نمیاد.توام خواهشا" خوشت نیاد.کلا" اس ام اسمو یه بار با دقت بخووووووون.دوست ندارم همه چیو اینجا بنویسم...یه بار دیگه اس ام اسمو بخونی حرفمو متوجه میشی!

بعدالتحریر۴:فریماه وب من پرطرفداره؟؟کو؟؟پرطرفدار باشه.به چه دردم میخوره با این نوشته های مزخرفم؟؟

بعدالتحریر۵:دو روز گذشت...من هنوز نمردم!خدا خیلی بدم میاد وقتی به حرفم توجه نمیکنن.توام؟؟مگه دل من چقدر جا داره؟؟به طاقتم نگاه کن!!!!دیدی؟؟پس زودتر مرگمو برسون دیگه!

 بعدالتحریر۶:گلاره این چه آهنگای غمگینیه؟؟نمیگی با این اوضاعی که دارم روم اثر میذاره؟؟بهش بگو آهنگ ستاره ی افسانه ای حرف دل منه!خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی قشنگ بود!مهوینم خیلی خوشش اومد.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت6:5 PMتوسط A Girl Who Can Rock |
در قیر شب
 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نفش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها, پاها در قیر شب است

"سهراب سپهری"

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت2:22 PMتوسط A Girl Who Can Rock |